این متن "هیچ" عنوان مسخره ای ندارد

امروز به طرز شدیدی روی زندگی بالا آوردم ، خیلی وقت بود این حس را نسبت به احوالاتم نداشتم ، اما امروز دوباره تجربه اش کردم ، حس گندیه ولی بعضی موقع ها دیگه دست خود آدم نیست . شرایط ِمحیط  آدمو مجبور می کنه که رو سر زندگی و دوروبری هاش (همون هایی که شرایط سازاند) از انتهای دلش بالابیاره . الان کمی گلوم می سوزه ... ولی تا چند روز دیگه مجبورم که هی بالا بیارم .

بعضی وقت ها واقعا از انتهای قلبم آرزو می کنم که برای چند روز هم که شده دی اکتیو بشم ، یه قرصی ... شربطی ... چیزی بخورم و بتونم تا پنج شش روز به حالت کما برم و هیچی از اطرافم نفهمم و الان از اون وقت هاست . افسوس که همه ی دارو ها و مواد هایی که الان هستند موقتی می باشند و هیچ کدامشان خاصیت دی اکتیوی ندارند . حداقل من ماده ای را نمی شناسم که چنین خاصیتی داشته باشد .

می دونم احساسات خوبی ندارم و این برای شروع یک ترم سنگین بده ، ولی چه کنم ؟! همینی که هست ! شرایط ایجاب می کنه که من روی زندگی و روی خود شرایط بالا بیاورم . از امروز صبح همه ی خاطرات دبیرستان به بعدم عین یک فیلم کاملا معمولی تو ذهنم نمایش داده میشد . هی .... چقدر مسخره است ...

کاشکی هوا سرد نبود .... این اولین بار تو زندگیمه که دلم سرما نمی خواهد ... خیابان انتظار من را می کشد ولی من چای بدست در خانه مانده ام .

پ.ن : منبع عکس در گوشه سمت راست ، پایین عکس هست .

/ 3 نظر / 34 بازدید
شهاب

هه...این عنوان هم خیلی جالبه!

strawberry girl

شک شدم این متنو خوندم...انقدر حسش نزدیک بود که... انگار خودم نوشتمش !....... ... دوباره سیب بچین حوا! خسته ام... بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند...

نازبانو

یک وقتهایی اینجوری میشه ولی بزار بگذره