رو ب رو

در سرم پر از هیاهویی بود که ناگهان تهی شد، گم شد، سکوت شد. و راستی آنهمه خنده آنهمه شادمانی آنهمه حرف کجا رفت؟ آیا همه را در خواب شنیده و دیده بودم؟ کی به این بیغوله افتادم؟ و اصلاً کی تنها شدم؟ چرا دیگر دلم برای هیچ‌کس تنگ نمی‌شد؟ چرا سلسله‌ی اعصابم به هیچ اتفاقی در دنیا واکنش نشان نمی‌داد؟ اتفاقی که مثل فاجعه قلبم را به تپش وامی‌داشت و مرا به پرپر می‌انداخت، حالا آنقدر به نظرم مسخره می‌آمد که دیگر دلم نمی‌خواست حتا بگویم به تخ_مم. آدم تخمش را که به هر چیزی حواله نمی‌دهد؛ و این را در تنهایی فهمیدم. تنهایی مثل بوق پایان کار کارخانه‌ای متروک بود که سال‌ها بعد یک مأمور بیمه اشتباهی آن را به صدا درآورده باشد.

رمان "مِده‌آی ایرانی" عباس معروفی
/ 4 نظر / 23 بازدید
aytak

کتابای قشنگی معرفی میکنی امیر

آزاد

هیچوقت نتوانستم از معروفی داستان بخوانم. قلمش برایم گیرا نیست. شبیه یکجور ناله کردن است. شاید چون خودم دوست دارم داستان هایم پر از امید و ماجرا باشن.[خنثی]

مشق سکوت- رها

اینکه این کتاب رو نخونده باشم چیز عجیبی نیست، تعداد کتابهایی که خوندم اونقدرها نیست اما برام جالب بود که حتی اسم این رمان رو هم نشنیده بودم. معمولا نویسنده هایی که ازشون خوشم بیاد سعی میکنم کتابهاشون رو بشناسم سال بلوا رو خونده بودم و ازش خوشم نیومده بود اما از بعد خوندن سمفونی مردگان به نوشته های عباس معروفی علاقمند شدم مرسی از معرفیش

شادی

عباس معروفی عزیز...چه خوب که یادی ازش کردی [گل][لبخند]