خبری نیست

بعضی وقت ها از آخرای دلم احساس می کنم که جای یک نفر خالی است ، نبودنش را لمس نکردم اما جای خالی اش را ته دلم می بینم ، درست وقتی که شب نصف می شود و همه می روند تا بخوابند و درست زمانی که گوشی بیچاره ی من هم کمی آرام می گیرد ، به صفحه اش نگاه می کنم ، فقط نگاه می کنم ، جای خالی ته دلم درد می گیرد و مور مور می شود ، انگار که فردی با یک پر مرغ سفید درست همان جا بازی می کند ، حس خوبی نیست . جای خالی برایم جا می افتد . مخصوصا روز هایی که مثل همه ی آدم های زنده دلم می گیرد و نمی دانم که سر چی گرفته است ، این گودی کوچک و یک نفره را بهتر احساس می کنم . وقتی که روزش شب شد ، من هم می خوابم که فردا را بهتر شروع کنم . اما فردایش هم گند آغاز می شود ؛ چشمانم باز . خبری نیست .

پ.ن1 : تصمیم گیری سخت شده است . درمانده ام ؛ رفتن یا نرفتن مساله این است .

/ 8 نظر / 5 بازدید
absolution

همیشه اینگونه است... آغاز و پایان هم ندارد!!

پناهنده

تکذیب که نمیکنیم، هـــــــــــــیچ! تایید هم میکنیم.... ! فقط یه سوال!؟ این آقاهه که گم شده، کِی پیدا میشه!؟

سروش

فردایش هم گند آغاز می شود ... همینه

دختر اپی لپتیک

تو این دنیا همه چی برعکسه. یه وقتایی آدم دلش می خواد تنها باشه ولی ملت ولش نمی کنن. اما درست لحظه ای که به بودن یه نفر احتیاج داره، هیچ کس نیست. حال الان منم مثل توئه. خیلی گنده. درکت می کنم.

سروش

رادیو گم شده چی شد ؟؟!! پخش نمیشه ؟!

نارنگی

یه وقتی پر میشه که دلت به تنهاییش عادت کرده و حاضر نیس ولش کنه.... شاید....

fateme

خیلی حسه بدیه[افسوس]