وقتی که بچه بودم

وقتی که بچه بودم
پرواز یک بادبادک
می­بردت از بامهای سحرخیزی پلک
تا نارنج­زاران خورشید
 
وقتی که بچه بودم
خوبی، زنی بود که بوی سیگار می­داد
و اشکهای درشتش از پشت عینک
با قرآن می­آمیخت
 
آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه
 
وقتی که بچه بودم
آب و زمین و هوا بیشتر بود
و جیرجیرک شبها در خاموشی ماه
آواز می­خواند
 
وقتی که بچه بودم
در هر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد
 
آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه
 
آه آن روزهای رنگین
آه آن فاصله­های کوتاه
 
آن روزها آدم­بزرگها و زاغهای فراق
این سان فراوان نبودند
وقتی که من بچه بودم
مردم نبودند
آن روزها
وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما کم بود ...
 
شاعر: اسماعیل خوئی
پ.ن1 : الان یه کپسول انرژی شدم من ، قدرتم زیاد شده .
پ.ن2 : از آمار بازدید وبلاگ یاد فصل امتحان ها می افتم :دی
پ.ن3 : گفتند یافت می نشود گشته ایم ما .
پ.ن4 : 14خرداد : شهرمان تاریک شده است ، برایمان دعا کن . تولدتان مبارک .
/ 8 نظر / 17 بازدید
شهاب

آرامش بچگی برای آدم بزرگا یه آرزوٍ...

دخترخاك

من الانم یه بچه ام[لبخند] کسپول خوبیه این انرژی ولی کسپول کمه.... راستی من متوجه حرفتون نشدم ؟

دخترخاك

به حرف نیست به انتخاب تو هستش... استادی بود که همیشه می خندید و خوشحال بود تا اینکه در بستر مرگ افتاد و بازم هم لبخند میزد شاگرد از پیر پرسید استاد از وقتی که شما رو می شناسم همیشه شاد هستین و حالا دیگه چه وقت لبخنده شما داری می میری؟؟ استاد لبخند زد و گفت: در زندگی دو راه وجود دارد غم و شادی !!! تو می تونی هر کدوم رو که خواستی انتخاب کنی و من شادی رو انتخاب کردم...

حسن آذری

قريه اي هستم در جوار تو بي نام يا فتح ام كن كه تهران شوم يا شهري باش روي گسل هاي اندوهم. به پايتختي ات انتخابم كن هم از نقل مكان من بترس و هم بترسان مرا از بزرگي قطعي زلزله هايت سازماني بنا كن و تنها مشغله ات بگذار بپيش بيني احتمال ابرهاي بالشم باشد ....

حانیه

کاش به زمانی برگردیم که بزرگترین غم زندگیمان شکستن نوک مدادمان بود ...

زهرا

سلام... اول فک کردم شعر از خودتونه....:دی پ ن 3 منظور همون گشتم نبود نگرد نیسته دیگه؟؟؟ حالا چی رو گشتی ننبود؟

امید

سلام جناب امیر خان غم بود اما کم بود آخر شعر عالی بود غمی مینشونه تو قلب آدم بس بزرگ