مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

خبری نیست

بعضی وقت ها از آخرای دلم احساس می کنم که جای یک نفر خالی است ، نبودنش را لمس نکردم اما جای خالی اش را ته دلم می بینم ، درست وقتی که شب نصف می شود و همه می روند تا بخوابند و درست زمانی که گوشی بیچاره ی من هم کمی آرام می گیرد ، به صفحه اش نگاه می کنم ، فقط نگاه می کنم ، جای خالی ته دلم درد می گیرد و مور مور می شود ، انگار که فردی با یک پر مرغ سفید درست همان جا بازی می کند ، حس خوبی نیست . جای خالی برایم جا می افتد . مخصوصا روز هایی که مثل همه ی آدم های زنده دلم می گیرد و نمی دانم که سر چی گرفته است ، این گودی کوچک و یک نفره را بهتر احساس می کنم . وقتی که روزش شب شد ، من هم می خوابم که فردا را بهتر شروع کنم . اما فردایش هم گند آغاز می شود ؛ چشمانم باز . خبری نیست .

پ.ن1 : تصمیم گیری سخت شده است . درمانده ام ؛ رفتن یا نرفتن مساله این است .

   + امیر ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٠
comment نظرات ()