مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

وقتی که بچه بودم

وقتی که بچه بودم
پرواز یک بادبادک
می­بردت از بامهای سحرخیزی پلک
تا نارنج­زاران خورشید
 
وقتی که بچه بودم
خوبی، زنی بود که بوی سیگار می­داد
و اشکهای درشتش از پشت عینک
با قرآن می­آمیخت
 
آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه
 
وقتی که بچه بودم
آب و زمین و هوا بیشتر بود
و جیرجیرک شبها در خاموشی ماه
آواز می­خواند
 
وقتی که بچه بودم
در هر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد
 
آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه
 
آه آن روزهای رنگین
آه آن فاصله­های کوتاه
 
آن روزها آدم­بزرگها و زاغهای فراق
این سان فراوان نبودند
وقتی که من بچه بودم
مردم نبودند
آن روزها
وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما کم بود ...
 
شاعر: اسماعیل خوئی
پ.ن1 : الان یه کپسول انرژی شدم من ، قدرتم زیاد شده .
پ.ن2 : از آمار بازدید وبلاگ یاد فصل امتحان ها می افتم :دی
پ.ن3 : گفتند یافت می نشود گشته ایم ما .
پ.ن4 : 14خرداد : شهرمان تاریک شده است ، برایمان دعا کن . تولدتان مبارک .

   + امیر ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۸
comment نظرات ()