مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

hold my hand *

چشمانش را بست و دریچه ای را باز کرد . بی پروار در خیابان قدم میزد ، به ربرو نگاه می کرد اما لبخندی را که بر روی لبش بود با چشمانش می دید . موهایش در هوا باد میخورد . نوازش باد را بر روی صورتش احساس می کرد . رو به جلو حرکت می کرد ، مردم بی توجه به او به راه خودشان ادامه می دادند ، هیچ مرد سبز پوشی را ندید ، همه ی سبز پوشان لباسی به رنگ آبی آسمانی بر تن داشتند . گاه پسرهای جوانی به او لبخند میزدند . با شادی رو به جلو حرکت می کرد ، نمی دانست که به سمت راست می رود یا چپ ، حتی نمی دانست که در کدام شهر است اما بی پروا به راه خود ادامه میداد . در کنار پیاده رو زن میان سالی را دید که در سطل کوچکی انبوهی از گل های سرخ و سفید قرار داده بود . یک شاخه گل سفید برداشت و ادامه داد . گل را بو کرد ، احساس کرد که تا آن لحظه هیچ گل سفیدی را بو نکرده بود . گل را به دختر بچه ای داد و حرکت کرد .

حس زیبای رها بودن و بوی خوش گل سفید ، هیچ کدام را تا آن لحظه تجربه نکرده بود . سایه ی مردی را از دور دید ، تصمیمش را گرفت . به سمت او دوید ، ضربان قلبش در صدای نفس هایش از بین رفت ، کمی که به او نزدیک شد ، در باز شد ، صدای گریه آمد ، دریچه بسته شد . صدایی از دور شنید که می گفت : خسته ام ، چای بیاور .

× عنوان پست بعد ... شاید !

(عکس : meghan - d&g )

   + امیر ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
comment نظرات ()