مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

دنیای من قبل از من

صبح جمعه بالاخره اون حس گشتن در اعضای بدنم ایجاد شد ! و رفتم دنبال همون کتابی که گفتم . پشت کتابخانه ی قدیمی اطاق سرد پر از کتاب های دوران کودکی ام بود . کتاب هارو دونه دونه برداشتم و هرکدوم را سریع نگاه کردم و با نگاه به جلد هر کتاب کل داستان و خاطرات همراه با داستان در ذهنم نقش می بست ...

حس خوبی بهم دست و البته همراه آن حس خوب چند قطره غم نیز رو گونه ام نشست که با خنده های کودکی که از لابه لای کتاب ها بلند بلند به من می خندید از بین رفت .

ببعد ار کلی گشتن به کتابی که میخواستم رسیدم . تو این پست پایین ننه سرما را خوب یادم بود ولی جلد کتاب را درست توصیف نکردم . اصن بچه ی قرمز پوشی در کار نبود . اون توصیف پایین با هیچ کدوم از کتاب ها مطابقت نداشت ، چون تصور و خیالی بود که از همه ی کتاب ها بر روی جلد مجموعه کتاب های دوران کودکی در ذهنم نقش بسته بود (پسرکی که پشت به من ....) از این اشتباه ناراحت هم نشدم ، خوب چندین سال گذشته و هرکسی یه چیزایی را فراموش می کنه دیگه . این از اون ننه سرما خاص که با همه ننه سرما ها فرق داشت و فوبیا ننه سرما را در من ایجاد کرد ! قیافش خوب یادم مونده بود :

اینم از جلد کتاب که اصن یه چیز دیگه بود و من یه چیز دیگه گفتم :

بعد از مرور اون همه خاطره خوب خیلی از دست خودم ناراحت شدم . چون چند سال پیش حدود 40 ، 50 تا از این کتاب ها را دادم به یه بچه پدر سگ که بعد از چند روز با چشم های خودم دیدم که کتاب هارو موشک کرده داره از پنجره پرتشون می کنه بیرون ! کاشکی همشو نگه می داشتم .

بدون حساب کردن مجله های کودک حدود صد و پنجاه تا کتاب داستان اون پشت بود ، کتاب هایی که بین برگ هایش پر از خاطره بود ، پر شادی ، پر از صفا و صمیمیت ، پر از صدای پدر و مادر و صدای کودکی که "بی پروا" می خندید . من عاشق خنده ی بچه ها هستم :))

راسنی کریسمس هم مبارک . من هرچقدر از ننه سرما می ترسم عوضش پاپانوئل را دوست دارم !!! به همگی خوش بگذره :*

   + امیر ; ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٤
comment نظرات ()