مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

پاییز ، یلدا ، آذر و چند تن دیگر

هیچ وقت پایان پاییز را دوست نداشتم . هیچ وقت یلدا را دوست نداشتم ، نه شبش و نه خودش . پاییز فصل من است ، در پاییز متولد شدم و در پاییز بزرگ شدم و در پاییز عشق را تجربه کردم. پاییز روستا پر از رنگ است ، جاده ی چالوس در پاییز دیدن دارد ، برگ های هزار رنگ جنگل های ایران در این فصل در چشم هر بیننده ای جلوه می کند ، من هم گاهی که در پاییز دلم میگیرد خودم را به این برگ ها می رسانم ، به هر روشی که شده سر از جاده ای در میاورم که صد رنگ در خود دارد . اما پاییز تهران را صمیمانه دوست می دارم و اکنون پاییز رخت بر بسته است و ننه سرمای زشت از راه رسیده ، البته ننه سرما هم کمی دوست داشتنی است . اما شاید یک خاطره از دوران کودکی چهره ی ننه سرما را برای من زشت کرده است . یادم است اون موقع که خیلی کوچیک بودم -فک کنم 4 سالم بود- پدرم کتاب جدیدی را برایم میخواند که الان اسم کتاب درست یادم نیست اما خود کتاب را خوب در خاطر دارم ، روی جلد آن پسر بچه ای پشت به من ایستاده بود رو به یک آینه و چند شمع که پس زمینه ی آن را رنگ آبی نفتی فراگرفته بود ، رنگ لباس پسر هم رنگی از خانواده قرمزها بود . داخل کتاب شعر های زیادی بود . یکی از اون شعرها هم درمورد همین ننه سرما بود ، یادمه که پدرم وقتی داشت آن شعر را میخوند -با اینکه شعر را خیلی دوست داشتم- اما از نگاه کردن به برگه ی کتاب ترسیدم ، آنجا نقاشی ننه سرما را کشیده بودند ، چهره ی بدی نداشت اما ترسناک بود ، دستش را مقابل صورتش گرفته بود و داشت دانه های یخ و برف را به مقابل فوت می کرد . این دانه ها و چهره ی ننه سرما هنوز هم در وجود من ترس ایجاد می کند .

پاییز را خیلی دوست دارم و هیچ وقت از رفتنش خوشحال نمی شوم ، اما این زمین گرد لعنتی در حال گردش است و علاوه بر آن گلوله ی زرد رنگ سوزانی هم در کار است که همه ی تغییر ها زیر سر این دوست ، خورشید خانم و زمین که جنسیتش معلوم نیست . ای کاش می شد کمی جلوی این دورا گرفت تا دیر تر حرکت کنند . اما این ای کاش هم همچون ای کاش های دیگرم مثل دود سیگاری که از دهان بیرون میاید در هوا محو شد . ای کاش زمانی برسد که به یکی از این ای کاش هایم برسم .

بقول اون یارو "چاره حتما جز اینه که ناله شبگیر کنیم" اما اکنون دلم خواست که کمی ناله شبگیر سر دهم و حداقل دلم نسوزد که چرا به پاییز نگفتم نرو ، آخه آدم ها برای خیلی چیزا دلشون میسوزه ، یکیش همینه که آدم با خودش میگه "ای کاش بهش می گفتم نرو" ، اما من همیشه در تمام عمرم به هرکس و هرچیز که دل بستم قبل از رفتنش گفتم که "نرو" و هیچوقت هم دلم نسوخت ... دیگه نمیتونم تایپ کنم ، گلوم گرفت ، یه جور که تا آخر این شب وا نمیشه .

پ.ن 1 :شب یلدا همه دور هم خوش میگذرونیم :)) ، منم اون کتاب را پیدا میکنم و عکس ننه سرما را میذارم . امیدوارم تا قبل از اومدن ننه سرما پیداش کنم .

پ.ن 2 : اگر کسی اسم اون کتاب یادشه بگه . لطفا .

   + امیر ; ٥:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٩
comment نظرات ()