مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

سگ وبگرد

عنوان مطلبم ، عنوان وبلاگ یه بنده خدایی است که قبل ها ازش خوشم میومد ، ولی الان دیگه زیاد باهاش حال نمی کنم .

نمی دونم چرا دوباره حالم خوش نیست ، دوشنبه امتحان دارم ولی هیچی نخوندم ، اصن شاید دوشنبه را بپیچانم ، اما اگر بپیچانم 70 تومن از طرف داشنگاه آزاد اسلامی میره تو پاچم ، چون سه جلسه غیبت کردم و به آستانه ی حذف رسیده ام . به قول خودم این ترم ، ترم_ ترماله (ترجمه : این ترم به وضعیت تر مال نزدیک شده -با عرض پوزش ) اگر هم می بینی که نوع نوشتنم یه خورده تغییر کرده به خاطره اینه که تا همین چند لحظه پیش داشتم عین یه سگ ولگرد ، وبگردی می کردم . به سرم زد بیام از چرت و پرت هایی که دیگران نوشتن تعریف کنم اما خودم هم شروع کردم به چرت نوشتن . لطفا ناراحت نشوید ؛ تحت تاثیر قلم مزخرف دیگران اینگونه شده ام ، موقتی است ، به جان خودش تا چند ساعت دیگه برطرف میشه . کلا جدی نگیر .

وبلاگ یه پسر دبیرستانی را دیدم که از دبیرستانشون گفته بود ، بیا و ببین . عین این دختر دبیرستانی های بی سیبیل نشسته بود از دستشویی گرفته تا دفتر مدیر را تعریف کرده بود . اصن یه وضی (به قول یکی که دیگه زیاد باهاش حال نمی کنم ) نمی دونم با مخچه ی فندقی اش چه فکری کرده بود که اون دری وری هارو نوشته بود . ببین چه حالی داره که اونارو تایپ می کنه . برای بلاگفا افسوس خوردم .

وبلاگ یکیو دیدم به نام "غریبه" یا "مغربیه" یا .... دیگه درست یادم نیست . ولی یه چیز از وبلاگش خیلی خوب یادمه . یارو افغانی بود . یعنی میخواستم در مقابلش سجده کنم . سیاسی نوشته بود در حد تیم ملی بورکینافاسو ! عجب وبلاگ توپی داشت . ولی از یه جیز تعجب کردم ؛ لهجه نداشت ! عین ایرانی ها (همشون نه) خیلی راحت فارسی نوشته بود .

وبلاگ یکی دیگرو دیدم که همین جوری پشت سر هم با خودش حرف زده بود . دلم براش سوخت . پیش خودم گفتم حتما لینک این نوشته هارو تو فیس بوکش میذاره و اونجا براش کامنت میذارن ولی بعدا فهمیدم که نه ، اهلش نیست . خلاصه برای اونم کامنت گذاشتم .

وبلاگ یکی دیگرم دیدم که برای همین مسعود خان ده نمکی بود ! چه افاضاتی ! هرکی ندونه .... والا منم نمی دونم . اصن دلم نمی خواد خودمو با مسعود و طرفداراش درگیر کنم . ببخشید آقا ما نبودیم .

وبلاگ یکی دیگرو هم دیدم که به نظرم خیلی آشنا اومد ، احساس کردم برای کسی است که از نزدیک میشناسمش . یه خورده از نوشته هاشو خوندم و دیدم که نه ، نمی شناسم . خدارا شکر من کسی با آن مشخصات را از نزدیک نمی شناسم .

دیگه خسته شدم . از این وب گردی یه هدف شوم هم داشتم ، میخواستم خیر سرم مخاطب جذب کنم ولی فک کنم با این پست مخاطب های قبلی ام را هم از دست بدم . چه برسه به همین جدید ها . لازم به ذکر است که این پست تا چندروز دیگه از صفحه ی روزگار حذف میشه . چون اصن دلم نمی خواد اینجوری بنویسم .

پ.ن 1 : این مطلبو نوشتم که فک نکی من فلان و نمی دونم بهمانم . دلم نمیخواد کسی با ذهنیت قبلی نوشته هامو بخونه .

پ.ن 2 : این پست جنبه ی بی جنبه هارو می سنجید . قصد توهین به هیچ کس را نداشتم .

پ.ن 3 : از سر بی حالی و بد حالی وب گردی کردم و نتیجه اش را اینجا نوشتم . میدونم شاید با نوشته های قبلیم متفاوت باشه ولی بدون که قلم در دست من است و هرجور که بخوام می نویسم و باز هم میگم که نویسنده ی این وبلاگ همان نویسنده ی قبلی یعنی امیر است ؛ همان مردی که گم شده .

پ.ن 4 : مثل همیشه : امروز اینگونه ام ، شاید فردا به گونه ای دیگر باشم (آنگونه باشم! )

   + امیر ; ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦
comment نظرات ()