مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

 

پدرم همیشه می‌گفت 'برای اینکه خوب بنویسی اول باید همه‌ی این کتاب هایی که داریم رو بخونی'  حرف درستی میزد، بعدها درست به همان حرف پدرم رسیدم که برای خوب نوشتن باید اول خواند، و بعد خوب خواند، خواندن نه تنها از این جهت که با دستور های نوشتن و اصول آن آشنا شد، بلکه برای اینکه با موضوعات و سطوح مختلف فکری آشنا شد، زیرا که برای نوشتن مثلا یک داستان تنها نمی‌توان به یک ایده داستانی بسنده کرد بلکه برای پرورش آن ایده نیاز به موضوعات دیگری است که فرای ایده پردازی است و نویسنده تنها زمانی می تواند ایده‌اش را خوب پرداخت کند و جلوه های زیبایی به داستان بدهد که شناخت کافی نسبت به موضوعات مختلف داشته باشد، از این رو است که نام نویسنده با خواننده بودن پیوند خورده است، همانند کارگردانی که باید مدام فیلم ببیند تا به شناخت کافی برسد. پس پر بی‌راه نیست اگر بگوییم اساس نوشتن، خواندن است.

اما نویسنده ایده اش را از کجا پیدا کند؟ ایده مانند گوهری ست گم شده در دل شهر، نویسنده برای پیدا کردن آن باید به دل شهر راه پیدا کند و با آدم های شهر ارتباط داشته باشد، نویسنده با قرار گرفتن در موقعیت های مختلف ایده های ناب را از دل آن موقعیت ها پیدا می کند و بعد به پرداخت آن ایده می پردازد. نویسنده نباید سکون و رخوت را به خودش راه دهد و تنها در گوشه‌ی دنجی بنشیند و فکر کند، عوام فکر می‌کندد که پروسه‌ی خلق اثر در محیطی ساکت و آرام مثلادر ویلایی گرم و راحت در فضای بکر و سرسبز مثلا شمال رخ می‌دهد، اما باید دانست که یک اثر از قلب زندگی بیرون می‌ آید و نویسنده زمانی دست به خلق اثر می‌زند که چیزی در جامعه و زندگی توجه‌اش را جلب کرده باشد، حال این چیز می تواند یک حادثه باشد،یک اتفاق ساده باشد و یا اصلا هیچ چیز خاصی نباشد اما رنگ و بوی زندگی بدهد. فراوان هستند کتاب ها و داستان هایی که هیچ حسی را به خواننده منتقل نمی کنند و من یکی از علت های آن را دوری آن آثار از خواننده ها و جامعه می دانم. مجله همشهری داستان را نگاه بی‌اندازید، انگار این مجله بوی مردگی می دهد، به شخصه هربارکه مجله همشهری داستان را تهیه کردم بخاطر متنی خاص از نویسنده ای خاص بوده که در آن شماره چاپ شده شده است و همیشه با این امید مجله را دردست گرفتم که بین این برگ های از دور زیبای همشهری داستان چیزی تازه و نو پیدا کنم، اما افسوس که همشهری داستان روند نزولی اش را پله پله طی می‌کند و کیفیت اش هر شماره بد تر می‌شود و تنها راه نجات این مجله بازگشت آن ها به جامعه و بروز شدن شان است. پس بهتر است اگر می نویسیم، به روز بنویسیم، منظور مد روز نوشتن نیست، بلکه منظور نوشتنی است که بوی زندگی را بدهد حتی اگر موقعیت ها تکراری باشد.

خواستم کمی توجه خودم و شما را به دو موضوع اساسی خواندن و زندگی جلب کنم، چیزی که این روزها بیشتر از هرچیز دیگری به آن نیاز داریم.

پ.ن : طی چند روز آینده درباره دو فیلمی که در جشنواره امسال دیدم می نویسم.

   + امیر ; ٦:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/٢۳
comment نظرات ()