مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

فعلا اسم ندارد

دلم لک زده برای یه فیلم قشنگ، فیلمی که با موسیقی متنش  تنم رو به لرزه بندازه، توش انقدر حس های مختلف باشه که بدنم حجم اون همه احساس رو تحمل نکنه و پیاده بزنم تو خیابون، پیاده برم تا بلوار، تنها قدم بزنم و از کف پام اون حجم احساس رو به زمین بدم، زمین این درد کشیده ی بزرگوار و زمین برای من پذیرنده ی قدم های پر از حرف، حرف هایی که فقط او می شنود، ببخشید زمین مهربان که گاهی جلوی سینما آزادی ته سیگارهایم را روی تو خاموش می کردم، آخر وقت هایی بود که نمی شد قدم زد و فقط مجبور بودم گوشه ای بایستم و حرف هایم را دود کنم، آخر می دانید حتی بعضی وقت ها بعضی حرف هارا نمی توان قدم زد و فقط باید دودشان کرد، حرف هایی که مخاطبی ندارند، آن حرف ها ناشی از حجم حس هایی هستند که به یکباره به آدم شلیک می شود، امشب میخوام هدف باشم، هدف شلیک یک فیلم خوب و بعدش به بلوار برم و راه برم و راه برم و راه برم ...
پ.ن : بلوار من دیگر کشاورز نیست، در جوار جهانشهر، دور از تهران عزیز و در کرج هستم، زندگی اینجا بوی عشق می دهد.
پ.ن : پیشنهاد میکنم کتاب "فعلا اسم ندارد" نوشته "احمد غلامی" را بگردید و پیدا کنید.

   + امیر ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٩/۱٢
comment نظرات ()