مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

از آن تا این

ادامه اش از این ساعت

...

بعضی وقت ها روزها و لحظه ها آنقدر خوب و خوش می گذرند که آدم با خودش فکر می کند شاید دارد خواب می بیند یا اینکه آخرین لحظه های عمرش است و خدا دارد یه حالی می دهد که ناکام از دنیا نرود، اما این وقت ها و روزهای خوب وقتی پشت به پشت می آیند و مثل دانه های ریز و قشنگِ برفی که رو لبه باغچه می نشیند قطور و زیاد می شود می فهمی که همه چیز واقعی تر از واقعی است و این فول اچ دی ترین تصویر ناب دنیاست که این روزها شاهد اش هستی. همیشه بوده اند کسانی که در این روزهای خوب احساسات شان را با بهترین و بزرگ ترین صفت ها توصیف کرده اند و چند سال بعد تا بزرگ ترین صفت های بد همان ها را توصیف کرده اند، بخاطر همین من این روزها را همه جوره عالی تعریف نمی کنم و فقط از عالی بودنشان لذت می برم، چون به این باور رسیده ام که این حسِ عالی رویا نیست، واقعیتی است متداوم که در طول زندگی من ادامه خواهد داشت. توصیف بعضی لحظه ها برای هرکسی ممکن نیست، باید در هر زمینه ای طرف مقابل ات بِیسِ آن مطلب را داشته باشه، یعنی حداقل هایی از آن را بداند، من نمی توانم با میوه فروش سر کوچه از استاتیک حرف بزنم و انتظار داشته باشم حرف هایم را متوجه شود، همینطور که نمی توانم از عشقی که این همه مدت برایش زحمت کشیدم برای هرکسی صحبت کنم پس ؛

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست 

تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم 

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست ....

   + امیر ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٥
comment نظرات ()