مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

رو ب رو

در سرم پر از هیاهویی بود که ناگهان تهی شد، گم شد، سکوت شد. و راستی آنهمه خنده آنهمه شادمانی آنهمه حرف کجا رفت؟ آیا همه را در خواب شنیده و دیده بودم؟ کی به این بیغوله افتادم؟ و اصلاً کی تنها شدم؟ چرا دیگر دلم برای هیچ‌کس تنگ نمی‌شد؟ چرا سلسله‌ی اعصابم به هیچ اتفاقی در دنیا واکنش نشان نمی‌داد؟ اتفاقی که مثل فاجعه قلبم را به تپش وامی‌داشت و مرا به پرپر می‌انداخت، حالا آنقدر به نظرم مسخره می‌آمد که دیگر دلم نمی‌خواست حتا بگویم به تخ_مم. آدم تخمش را که به هر چیزی حواله نمی‌دهد؛ و این را در تنهایی فهمیدم. تنهایی مثل بوق پایان کار کارخانه‌ای متروک بود که سال‌ها بعد یک مأمور بیمه اشتباهی آن را به صدا درآورده باشد.

رمان "مِده‌آی ایرانی" عباس معروفی

   + امیر ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٠
comment نظرات ()