مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

پا نمیداد این ترانه اما گرفتم

  اگه عاشقت نبودم، پا نمی داد این ترانه

 بی خیال بد بیاری، زنده باد این عاشقانه
طهران تهران یه فیلم چرت بود ولی موسیقی فیلم یه شاهکار بود، شاهکاری که از همان روز که فیلم رو تو سینمای آشغال مرکزی یا پارس (درست یادم نیست)  دیدم تو بیشتر روزای بعد از دیدن فیلم باهام بوده و هست، وقتی که رضا یزدانی ورژن جدیدش رو تو آلبوم خاطرات مبهم خوند که شاهکارش رو تکمیل تر کرد. این آهنگ یه جورایی هم واسه ادامه دادن خوبه هم واسه تموم کردن، شعرش جابجا عوض میشه اما میشه بوی سه حرفی بهش داد و تو یه روز که هوا کمی گرفته است، یا یه روز که صبح زود از خواب بیدار شدی و بعد از خوردن صبحانه دلچسب و کمی ورزش صبح گاهی، روی کاناپه دارز بکشی و صفحه آخر روزنامه اعتماد را ورق بزنی و ببینی روشن فکرهای خانه نشین درباره شوالیه شدن شجریان چی گفتن و اصن هم نخوانی چه گفته اند و در همان لحظه که فکر می کنی روزت خیلی قشنگ و پاک و آفتابی شروع شده دیوانه بشی و آلبوم خاطرات مبهم رو بازکنی و در احمقانه ترین انتخاب زندگی آهنگ ادامه بده رو پِلی کنی اولش کمی لبخند بزنی کم کم وقتی که اون خوش صدا داد میزنه نیستی و ... اگه هست واسه روز نبودنش و اگه نیست بازهم واسه نبودنش بزنی زیر گریه. تو حالت اول تو روز نبودنش هم یادی می کنی از این روز آفتابی دل انگیز زیبا که بدون خوردن هیچ تخم مرغی در وعده صبحانه تبدیل به روزی تخم مرغی شد و حیف حیف رو زیر لب تکرار کنی که هیچ فرصتی نیست برای آب شدن در آفتاب ... الان هم می نویسم فکر می کنم به همون روزی که تو ماشین این آهنگ رو گوش می دادیم و فکر می کنم کاش تصادف می کردیم و همه باهم می مردیم در پایان همان موسیقی، چونکه مغز من تحمل این همه تصویر سازی را ندارد ولی حیف که مغز من یک معتاد به تصویر سازیه. اصن فکر می کنم واسه همین از همون بچگی به نخ های سفید با فیلترهای قرمز علاقه داشت و یواشکی با دوست احمق تر از خودش پاکت هاش رو جمع می کرد، شاید میخواسته یه تصویر سینمایی دلچسب بسازه، از جمع کردن های احمقانه دو تا بچه. گفتم بچه و تصویر و قدیم یاد اون روزی افتادم که تو حال نشسته بودم واسه خودم بازی می کردم و بابام داشت full metal jacket می دید و درست تو اون صحنه ای که یارو شات گان رو میذاره تو دهن خودش و شلیک می کنه و مغزش می پاشه رو دیوار سرم رو بردم طرف تلوزیون و این تصویرِ لعنتی تا همیشه با من همراه شد و باعث شد که من از خودکشی بترسم وگرنه تا حالا اِن میلیون بار اقدام به خودکشی با شات گان کرده بودم یا خودم رو از این ور اون رو پرت کرده بودم پایین، البته شات گان که نیست، پل گلدن گیت هم که نداریم، اون وقت مجبور بودم از پل هایی که در دوران سازندگی ساخته شدن بپرم پایین یا از پل هایی که در دوران چاپندگی ساخته شدن.
این شد که الان نه جرات بازی با شات گان رو دادم و نه از حالت دوم گوش دادن به ادامه بده خوشم میاد و نه هیچ چیز دیگه، هیچی، فقط کمی استراحت می خواهم، خسته شدم از بس راه رفتم، میخوام خودم رو چند روز دی اکتیو کنم. فکر کنم واسه اینکه این سیکل علاقه به دی اکتیو شدن رو پیدا کنم لازمه تا بین پست های قبلی سرچ کنم و ببینم چند وقت یک بار خواستم دی اکتیو بشم. البته میگم .... کو تا شدن.
می گذره این روزا از ما، ما هم از گلایه هامون
عادی می شن این حوادث ، اگه سختن اگه آسون
توی پاییزه مجاور، وسطای ماه آذر
شد قرارمون که با هم، بزنیم به سیم آخر

   + امیر ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٤
comment نظرات ()