مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

این بوی خوش پاییز و باز من

روزهایم را با این شعر ، با صدای شاملوی عزیز سر می کردم :

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم

پیش از آن که پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

برآنم که زندگی کنم

برآنم که عشق بورزم

برآنم که باشم.

 در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند،

تا دریابم

شگفتی کنم

بازشناسم

که ام

که می توانم باشم

که می خواهم باشم،

...*

آن روزها که درگیر نوشتن داستان و کارگاه مهسا محب علی عزیز بودم یک داستان نیمه کاره در زندگی خودم داشتم ، داستانی که داشتم خط به خط اش را با زور آخرین قطرات جوهر خودکارم و با جنوبی ترین احساسم پیش می بردم ، داستانی که برای من همه اش زیبا بود و هست اما امان از حسرت که تمام زیبایی ها را به شکل یک قطره سرب در گلوی آدم فرو می کند ، بین کش مکش حس خوب و حس بد گرفتارت می کند و باقی اش ... آن روزها که کافکا در ساحل را ورق می زدم و هرشب بعد از آخرین ها سونات مهتاب را گوش می دادم ؛÷ تصویر ها پشت هم در ذهنم ساخته می شد ، از گربه تا عشق ، از عشق تا دو جهان ، از دو جهان تا پیر مردی که خیلی می دانست . اکنون که با اولین باران پاییزی حال و هوای آن روزها برایم زنده شده است به شعرهایم فکر می کنم ، به قدم هایم در آن خیابان ها فکر می کنم ، به آن عابران مغموم که انگار بی هدف از غرب به شرق و از شرق به غرب می رفتند و با خودم فکر می کردم چه خیال باطلی دارند آن ها ، آن هایی که نمی دانند زندگی در چیست . من که از غرب تهران غرب زده شده بودم وقتی رو به این رشته کوه های لعنتی شمال می کردم بال چپم شروع به پرواز می کرد و من را می کشاند به جایی که دلم می خواست ... چه روزهای خوشی ، چه خیال های واقعی که ساختیم و برایشان تلاش کردیم و می کنیم ، ای کاش ، ای کاش فقط کمی بخت یار باشد.

پ.ن : ریز ریز میخونمتون.

به سرم زده یه وبلاگ تازه راه بندازم تو یه جایی که شایدم شیلتر باشه ولی بازتر باشه و هرلحظه فکر نکنی که وبلاگت میخواد بترکه بره هوا، و شاید یه کارای جدید اونجا انجام بدم، مثلا خدارو چه دیدی شاید همه شبکه های اجتماعی که توشون هستم رو بریزم روهم یه چیز بدم بیرون در حد یوهاهاها.


پیش از آن که واپسین نفس را برآرم

پیش از آن که پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

برآنم که زندگی کنم

برآنم که عشق بورزم

برآنم که باشم.

 

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند،

تا دریابم

شگفتی کنم

بازشناسم

که ام

که می توانم باشم

که می خواهم باشم،

تا روزها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابد

و لحظه ها گرانبار شود

 

هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم 

 

در سفرم به سوی تو

به سوی خود

به سوی خدا

که راهی ست ناشناخته

پُر خار

ناهموار،

راهی که، باری

در آن گام می گذارم

که در آن گام نهاده ام

و سر ِ بازگشت ندارم

 

بی آن که دیده باشم شکوفایی ِ گل ها را

بی آن که شنیده باشم خروش رودها را

بی آن که به شگفت درآیم از زیبایی ِ حیات.-

اکنون مرگ می تواند

فراز آید

اکنون می توانم به راه افتم

اکنون می توانم بگویم .

که زنده گی کرده ام ...

 

شعر از مارگوت بیکل ، ترجمه احمد شاملو .

این شعر را با دکلمه ی شاملو از هرجا که خواستید بشنوید .

   + امیر ; ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۸
comment نظرات ()