مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

خسته ام

خسته ام ، خیلی خسته ام ، دلم میخواهد که سرم را بر زمین بگذارم و تا سال ها بخوابم همچون خرسی دیازپام خورده . بخوابم و هیچ خوابی هم نبینم ، در ذهنم صفحه ای یک دست سیاه رنگ را ببینم و این تنها خوابم باشد . چشمم غبار گرفت از بس که تاریک کردند ، از بس که فضایم را اشغال کردند . خسته ام از تمام حرف ها ، از تمام نگاه ها ، هر نگاهی مرا آزار میدهد ، دیگر از این شهر هم خسته شده ام ، شهر عشق ها برای من شهری بس کدر است . تهران که روزی بهترین شهر دنیای من بود اکنون برایم هیچ ارزشی ندارد . میخواهم سفر کنم و بروم در دور دست ها و در گوشه ای گم شوم هر آنچه را در یاد داشتم از یاد ببرم . تمام اشخاص و اتفاقات و صدا ها و غم ها و شادی ها ..... همه را از یاد ببرم . غمی بزرگ در دلم لانه کرده است که با این فضا خو گرفته است ، با این اتاق با این شهر با دانشگاه و هر فضایی که قبلا تجربه شده است خو گرفته . این جا ها را دوست دارد . مثل کلاغی لال در دلم لانه کرده و بیرون نمی رود . نمی دانم مشکل از چیست ؟ شاید دیوانه شده ام یا شایدم آخر عمرم باشد که چنین کلافه و خسته ام . هر صحنه ای مرا در فکری فرو می برد که انتهایش اندوه است . راه رفتن یک مرد تنها ، بازی کردن دختر بچه ای در پارک و حتی دستمال چروک شده ای در گوشه ی خیابان مرا فرو می برد . هر صدایی که میشنوم مرا با خود می برد ، از صدای در گرفته تا صدای برگ های حیاط . دیگر از خواندن هم خسته شدم . هرچه را که در روز می خوانم در شب رشته ای از زنجیر سردگمی هایم میشود و فقط ذهنم را مخدوش تر میکند . از نوشتن هم خسته ام ، چه سود نوشتنی را که حس خوبی در آن نیست . چه سود نوشته ای را که خواننده ای ندارد . مردم از بس که با کلمات بازی کردم . تا کی باید حرف بزنم ، بگویم ، بسارم برای گوش هایی که هیچ کدام وجود خودم را درک نمی کنند . دیگر از هیچ کس ..... هیچ کس خوشم نمی آید . خسته ام ، از عشق هم خسته . عشقی که هیچ سودی جز غم و اندوه ندارد . دوست داشتنی که فقط به یک بازی تکراری تبدیل شده است . بازیی که دیگر تکراری شده است ، ابتدا و انتهایش به یک شکل است و انتهایش پر از درد است ، چه می شد روزی که در شور عشق به سر می برم فرشته ی مرگ را ملاقات کنم و در خوشی بمیرم ؟! دیگر نمی خواهم انتهای هیچ عشقی را ببینم . از تمام این تصاویر خسته شده ام .

امروز جسمی را در کنار خیابان دیم که سوار بر ماشینی شد و رفت . امروز حیوانی را در خیابان دیدم که بچه انسانی را می زد . امروز حرفی را شنیدم که از شنیدنش دلم گرفت و فرو رفته ام در کلماتی که غین و میم در آن موج میزد .

امروز حال خوبی ندارم . مثل اکثر روز ها حالم خوش نیست . به خدا اگر در بند این گرفتاری های روزانه نبودم ، اگر دچار این روز مرگی و تکرار های دوست نداشتنی نبودم می رفتم . با یک بالش و یک کوله پر از دستمال کاغذی به بیابان می رفتم به امید آنکه در شب بیابان ستاره ای را ببینم که هیچ وقت در شب تهران ندیدم .

شایدم روزی در همین اطاق ده قرص خوردم و چند سال خوابیدم . خوابی سنگین ، طوری که هیچ کس نتواند بیدارم کند .... هیچ کس .

پ.ن : امروز اینجوری هستم و شاید فردا یه جور دیگه باشم .

   + امیر ; ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٢
comment نظرات ()