مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

یه لحظه ای که می آید و باز سریع فراموش می شود

این لحظه ها فقط پشت سر هم عبور می کنند ، همه ی کارهای خوب به فردا موکول شده اند و امروز را بی کاری فرا گرفته ، حجم سرد و مبهم پوچی زندگی را احاطه کرده و ساعت ها بی هدف پشت هم میگذرند ، معنی زندگی رنگ باخته است ، خوشی ها محدود به لحظه شده اند ، هر فرد به فکر فردیت خودش است و نیست ، همه به امید فردای بهتر نشسته اند و امروز را از دست داده اند ، دلخوشی ها حداکثر محدود به چند ساعت است ، در زمان های تنهایی پوچی و بی حالی پیدایشان می شود ، وقتی که هر فرد با خودش تنها می شود خود ِ درونی اش بزرگترین دشمن اش می شود و حالش را می گیرد ، گذشته و آینده در ترکیبی انفجاری با هم کله را داغ می کنند و باز زمان به بیهودگی می گذرد .

عصر مدرنیته همان عصر تنهایی است ، عصر فردیت ، عصر لحظه های خوب و نه زندگی خوب ، پرداخت هزینه ای به نام باهم بودن برای حرکت در طبقه ی متوسط ، پناه آوردن به اجسام و اشکال مضر برای گذر زمان ، طی کردن اوقات با سرخوشی -نه خوشی- در کنار فردی که می دانی اشتباهی است ، بی هدف گشتن برای رسیدن به نقطه ی آرامش ، بی هدف قدم زدن و سیگار کشیدن با او و سخن گفتن از همه چیز و هیچ چیز ، نقطه های گرم و آرامش بخش لحظه ای و ... .

هرکدام از این ها بخشی از زندگی ما شده اند ، زندگی بی آرزو و بی هدف ، زندگی که هیچ آرزویی در آن نیست تا به مرحله ی فعلیت برسد .

گاهی همه ی ویژگی های زندگی خودم را مثل شمشیری در دست خودم میگیرم ، میخواهم با آن خود زندگی را پاره پاره کنم . در نمایش جمعه شب یکی از بازیگران دیالوگی را با یک بازی ناب و زیبا بیان کرد ، شاید تک تک کلمات را آن جوری که او گفت و اجرا کرد یادم نباشد ولی یادم است که بلند رو به همه ی ما گفت "... من از این زندگی خسته شدم ، من از هرچیزی که الان هستم خسته شدم ، دیگه نمیخوام طبقه متوسط باشم ، دیگه نمی خوام مدرن باشم ... من خودمم نمی دونم چی میخوام ..." و در پرده ی آخر همه از زندگی که خودشان برایش جنگیده بودند نالیدند ، گریه کردند و چهره همه شان درست مثل وقتی شد که بی هدف خیابان های تهران را بالا و پایین می رویم .

از قدیم ، جمعه های بلوار کشاورز تصویری دیگر از زندگی را نشان می داد ، سنگینی هوای خنک اش ابری جدید در بالای ذهن می ساخت که این ابر را هیچ خیابان دیگری در هیچ شب دیگری نمی توانست بسازد . این ابرها فکر ایجاد می کنند ، واقعا این روزها آشفته می گذرند ، احساس می کنم همه ی ما گم شده ایم ، شاید فردا که از خواب بیدار شدم همه ی این فکر های پراکنده فرار کرده باشند و باز روال همیشگی را ادامه بدهم اما الان می دانم ، خوب می دانم که همه ی ما چیزی را از درون گم کرده ایم ، چیزی مربوط به سال های قبل ، از بین خاطره های نقطه ی جنوبی ذهن ، چیزی که مدام به دنبال اش می گردیم ، از این سو به آن سو . و احساس می کنم در همین حرکت به این سو و آن سو است که هربار قسمتی دیگر از درونمان را گم می کنیم ، قسمت ها و چیزهایی که سال ها بعد از نقطه های جنوبی مغز بیرون می زنند .

دیشب گفت که من پیدا شده ام و دیگر مردی که گم شده نیستم ، گفت که از این پیدا شدنم راضی است ، اما خودم ... نمی دانم . ولی فکر می کنم همه ی ما چیزهایی را گم کرده ایم ، شاید همه ی این ها مربوط به گذشته باشد . گاهی بعضی چیز ها سر باز می کنند .

دلیلش را درست نمی دانم اما دوست دارم این دوتا مطلب از وبلاگ مشق سکوت بیشتر خوانده بشوند ، بعضی جاهایش حرف های دلنشینی بود ، مثل ترانه ای زیبا که چند بیت اش می شود حرف ما : این و این .

گذشته واقعیتی انکار نشدنی است ، چیزی است که هیچوقت از بین نمی رود ، گاهی فراموش می شود و گاهی پیدایش می شود اما همیشه هست ، چیزی که هست هیچوقت از یاد نمی رود ، گذشته هم در جریان زندگی نقش دارد . یادمان باشد امروزمان هم زمانی تبدیل به خاطره ای در آینده می شود . کاش بشود لحظه هایی دلخواه ساخت ، چجوری اش را نمی دانم ، اما باز می گویم کاش بشود ... کاش بشود .

   + امیر ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٥
comment نظرات ()