مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

the game

گاه یک صدا و گاهی یک پیام ، روزها از پی هم می گذرند ، با امتحان و بی امتحان ، آسمانی و غیر آسمانی ، گاه پیش می آید که حقیقتی در پس حرفی پنهان می شود و گاهی سادگی عریان نمایان می شود ، از هر سو . اما گفتار من سعی در صادق بودن دارد .

خیلی بد است آدم کینه ای باشد ، خیلی بد است آدم بخواهد برنده باشد ، خیلی بد . اما گاه در پی همین گاه و بی گاه ها از سوی این مدعیان سیگنال هایی می رسد که به ناچار کینه ای پیش می آید و این حس در وجود پررنگ می شود که باید برنده بود ، باید رو کرد ، دست ها را باز کرد ، بازی ها را برد .

خیلی ها بازی رو دوست دارند ، من هم دوست دارم اما فقط بازی با ورق و توپ ، نه بازی های انسانی و اجتماعی ، هیچ وقت به دنبال بازی کردن در زندگی نبودم ولی بعضی وقت ها به ناخواه در بازی قرار گرفتم و عکس العمل من در همه ی آن بازی هایی که ناخواسته در آن ها شرکت داده شده بودم درست مثل بوکسوری بود که حریفش را شکست داد اما وقتی که خبر نگار به او نزدیک شد و پرسید از این برد چه حسی داری ، فقط نگاهش کرد و گفت : هیچ . و طوری از رینگ خارج شد که وقتی او را از پشت می دیدی دستانش خسته در کنار بدنش آرام آرام تکان میخورد و قدم هایش سنگین جا بجا میشد . من هم مثل همان بوکسور علاقه ای به بازی ندارم ، گاهی مجبور می شوم .

پ.ن : یادم نیست این عکس رو از کجا گیر آوردم ، ولی خیلی باهاش حال می کنم ، بچه ها همیشه میتونن یه حس پاک و زیبا به آدم منتقل کنن ، به چهره ی مرد ِ سیاه پوست نگاه کن ! من عاشق بچه هام :)

پ.ن : ای خوشا ، پس از لحظه ای چند ، آرمیدن .

   + امیر ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٥
comment نظرات ()