مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

برای خودم

در روزی مثل فردا بود که به دنیا آمدم ، حتما روز سردی بوده است و حتما دست های گرمی از هر طرف من را می گرفته اند ، حتما چند نفر گریه کرده اند و شاید چند نفر از خنده قش کرده باشند ، احتمالا یک گوسفند زبان بسته بخاطر من جانش را از دست داده ، خونی ریختند به میمنت ورود من به این دنیا بساط شادی راه انداخته اند . شاید نگاه کسی به من افتاده و خندیده . از آن روز به بعد بود که صفحه ی سفید و خالی مغز من پر شد از تصاویر ، صداها ، احساسات و توانایی ها و خوبی و بدی را دید .

...

هنوز هم دریچه های ذهنم باز اند و دریافت می کنند . من در جاده ای قرار گرفتم که به آن جاده ی زندگی می گویند اما هنوز تعریفی برای این جاده پیدا نکرده ام ، جاده ای که ناشناخته است ، تمام سیگنال ها از این جاده می رسند . امروز مثل همیشه ذهن من سیگنال ها را دریافت می کند ، دستور می دهد ، اما قلبم همه چیز را قاطی کرده است ، نمی دانم آخرش چی می شود . آشفتگی در سطرهایم موج می زند .

من :))

پ.ن : اولین باره برای فردا پست می ذارم .

   + امیر ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٥
comment نظرات ()