مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

چالش کتابخوانی - نگران نباش

از طرف دوستِ خوب نا دیده ام آیتک به چالش کتابخوانی دعوت شده ام و قرار است در این چالش بهترین کتابی که خوانده ام رو معرفی کن.

چالش یعنی یه کار سخت، مثل چالش آب یخ که هرکسی سه نفر رو به این چالش دعوت می کرد و فردِ دعوت شده می بایست یا 100 دلار به بیماران ASL کمک کند یا یک سطل آب یخ روی سر خودش خالی کند، یا مثلا چالش دخترونه گذاشتن عکس بدون آرایش یا مثلا آپلود کردن عکس قبل از عمل بینی در فیضبوک و یا پخش مستقیم مراسم ... و از این حرف ها، کتاب خوانی یک چالش به حساب نمی آید و می شود گفت که این بیشتر یک بازیِ وبلاگی است. اما اگر یک کم به این بازی نزدیک بشی می بینی که بازی ساده ای هم نیست، برای من که اینطور است، الان که داشتم فکر می کردم چه کتابی رو معرفی کنم یک نگاهی به کتابخانه انداختم و لیستی بلند بالا از کتاب های مورد علاقه ام رو دیدم؛ سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی، عاشقیت در پاورقی نوشته مهسا محبعلی، کافکا در ساحال نوشته هاروکی موراکامی *ترجمه آسیه و پروانه عزیزی ... حتی کتابی خیلی کوچک از دوستِ لذیذم همینگوی به نام آدمکش و چند تا کتاب دیگه که تو لیست کتابخانه شبکه گودریدز که اونجا عضوم هست.

و حتی کتاب داستانی بسیار بسیار خاص به اسم " کابوس های فرا مدرن" نوشته رضا کاظمی که چند وقت قبل برای این کتاب و این شخصِ خوب نامه ای نوشته بودم که در وبلاگ ایشان هست؛ به این آدرس : این.

اما خوب سعی کردم از جو زدگی به دور باشم و کتابی که دوبار خوانده ام و چندین بار هدیه داده ام را معرفی کنم، کتاب "نگران نباش" نوشته "مهسا محبعلی"، فکر کردم یک کتاب باید چقدر خوب باشد تا آدم دو بار آن را بخواند، آن هم از سر علاقه و با اشتیاق کامل و درست وقتی که به آخرین خط های کتاب می رسد با خودش بگوید ای کاش این کتاب تمام نمی شد و تا همیشه این داستان ادامه داشت. قصه از این قرار است که در تهران زلزله می آید و چند ساعت یک بار زمین شهر می لرزد و شخصیت های این داستان بر روی این زمین این جا و آن جا می روند، تهران آشوب شده است، عده ای دنبال فرار از شهر هستن و به تعبیر برادر شخصیت اصلی داستان ترسو ها فرار می کنند و عده ای جوان در این فکر که شهر را به دست بگیرند و شخصیت اصلی داستان دختری است که موهایش را از ته تراشیده است و بدنش خمار است و دنبال تریاک می گردد، همه ساقی ها نیست شده اند و جنس به سختی پیدا می شود ... حال و روز داستان این کتاب، حال و روز این روزهای ما است، تعبیری از زندگی شهری ما در تهران انگار که هر روز در این شهر زلزله می آید، هرکس دنبال کار خودش است، کسی به کسی توجه نمی کند، عده ای هم تو فاز خودشون هستن این وسط و زندگی شان می گذرد، با شلوغی با زلزله با هوای ابری یا آفتابی. شخصیت های این داستان خودِ ما هستیم، با تیپ های شخصیت آشنا، یه سری هنری، یه سری دنبال پارتی، یه سری دنبال خوش گذرونی، یه سری هم تریپ لاو و عشق و عاشقی. اما در این شرایط پیچ در پیچ دختری که دنبال جنس می گردد به پسر مو بلند خوش تیپ اینطور جواب می دهد : امروز روز عاشقی کردن نیست پسر !

و جایی دیگر : فکر نکن الاغ ،قانون اول نیوتن یادت نرود . هیچ وقت تو خماری فکر نکن، چون از ماتحتت فکر می کنی . قانون دوم هم اصلا مهم نیست چون وقتی خمار نباشی همه چیز خود به خود درست می شود.

و : چرا عاشق نمی شی؟

سعی کردم ، نشد!

اخم می کند...

چطوری سعی کردی [که نشد]؟

تو یه روز ٢٢ تا اس ام اس لاو برا همه پسرایی که می شناختم فرستادم.

خب؟

خب!

نتیجه؟

دو تا بیلاخ ،سه تا بی خیال شو ، سه تا بی جواب ، سه تا هم شماره روان پزشک دادن...

این کتاب از تنهایی انسان مدرنِ شهری می گوید، از تنهایی ما. پس آن را بخوانید.

 

پ.ن :حالا باید چند نفر رو به این بازی یا چالش کتابخوانی دعوت کنم :

رها از وبلاگ مشق سکوت

چند نفر !

پ.ن2 : لینکی که از وبلاگ آقای رضا کاظمی گذاشته بودم تصحیح شد؛ گویا آدرس نامه من یه جای دیگه بوده ;)

   + امیر ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٠
comment نظرات ()

اتصال کوتاه بین اسید پاشی و چیزی دیگر

اول : تفریح پسرای این مملکت شده قلیون کشیدن و Clash of clans و باشگاه.

دوم : تفریح دخترای این مملکت هم شده آرایش غلیظ و قدم زدن، Fitness و بگذریم که این روزا شاخص بورس داف های هنری هم بالا رفته.

سوم : تفریح باهمی دخترا و پسرا هم شده لاس خشکه مجازی، لاس خشکه مجازی این روز ها همه جا مد شده؛ از توییتر تا لاین و بی تالک.

در این شرایط سه گانه خیلی کلی و بشدت غیر کارشناسانه کسی که بخواهد زندگی عادی داشته باشد محکوم به نابودی است، کسی که بخواهد خارج از قاعده بازیِ این روزهای ایران زندگی کند محکوم به انگشت نمایی است، شخصی که شغل اش عکاسی و مدلینگ و مدیریت بیزینس و این چیز ها نباشد، کسی که سیاه نپوشد و رنگی بپوشد و صورت اش کمی تراشیده باشد، کسی که خودش باشد فارغ از اینکه زیبا است یا زشت، خوش سیما است یا کج سیما، با حجاب یا بد حجاب، باسواد یا بی سواد، در این جنگل آلوده به تخمِ هر جانوری نابود می شود، هرکسی عکس خودش را نابود می کند، هرکسی ضد آن چیزی که در ذهن اش دارد را خورد می کند، می دانم الان فهمیده اید که می خواهم بین اسید پاشی و جامعه اتصال کوتاه بزنم و حرفم در ظاهر چرند به نظر می آید اما یک چیز کلی را خوب می دانم؛ اینکه این روزها جامعه ی من بد جوری بیمار است، دختری در خیابان رانندگی می کرده است و یک دفعه فردی بیمار از راه می رسد و چهره زیبا و نازنین اش را شکل روح مریض و زشت و شکست خورده خودش می کند و بعد از آن عده ای بیمار تر بطری آب به دست می گیرند و روی صورت دخترها می پاشند تا بخندند، این ها با این آب پاشی های بی جا و بدون رضایت قبلی ثابت می کنند که پتانسیل اسید پاشی هم دارند و فقط جرأت این کار را ندارند، این ها هم اگر کمی روی گرگ درونشان کار کنند تبدیل به زامبی های اسید پاش خبره ای می شوند که شیوع بیماری ذهنی آن ها از ابولا هم وسیع تر پیش می رود.

گفته ام من آدم خود سانسوری هستم و این روزها بیشتر از پیش خودم را سانسور می کنم، این طور بگویم، بیاییم کمی با خودمان رو راست باشیم؛ ما آدم های خوبی نیستیم، روزهایمان با آرامش شروع و تمام نمی شود، در این روزها ما چندین چیز را از خودمان دور کرده ایم؛ اخلاق و صداقت و درک متقابل. این روزها دروغ زیاد می گوییم، با احساسات هم بازی می کنیم، تظاهر می کنیم، تظاهر به دانشمند بودن به زیبا بودن به هنرمند بودن به انسان خوب بودن در حالی که هیچکدام نیستیم، این روزها همه با هم دعوا داریم، اول اش که همدگیر را نمی شناسیم با نقاب زیبا و اخلاق وارد می شویم و بعدش که لایه های زیرین شخصیت مان نمایان شد و چهره واقعی مان را نشان دادیم می فهمیم که همه باهم دعوا داریم ... اخلاق ... اخلاق ... اخلاق چند سالی است که از اینجا رخت بر بسته و برای همیشه رفته است، درست از آن زمانی که دروغ گفتن در روز روشن به میلیون ها آدم کاری عادی شد و هیچکس صدایش در نیامد اخلاق برای همیشه از میان مردم رفت ... جوک های غیر اخلاقی، کارهای غیر اخلاقی، خیانت های بی حد و اندازه ... رانت گرفتن مثل وام گرفتن شد و در این وسط کسانی هم که دستشان به وام و رانت نرسید سرخورده تر و بی اخلاق تر شدند.

این همه پراکندگی در سرم هست و مدت هاست هیچ جا و پیش هیچ کس نگفته ام و همه اش به این خاطر است که نمی دانم چرا یک جای کار مردمِ ما می لنگد، چرا مردم ما نمی توانند مثل مردم دیگر کشور ها زندگی کنند برایم سوالی بزرگ شده است، مردم ما دیگر باهم دوست نیستند، در ظاهر با هم اند و در باطن فراری از هم، چون همه می دانند که خودشان آدم های بدی هستند و طرف مقابل هم آدم بدی است، پس در جامعه بدی هستیم و رابطه با هر کسی به هر شکلی بد است و پس باید تا آن جا که می شود سوء استفاده کرد و سود های لحظه ای برد، لحظه ای شاد شد و لحظه ای در رفت و لحظه ای خشم و عصبانیت را خالی کرد؛ به هر شکلی که شد؛ دعوا، بازی با دیگران، اسید و ...

راه حلی برای خودم دارم، می خواهم از فردا با خودم و دیگران صادق باشم و درک کنم، از همسایه بد اخلاق و بی ملاحظه ام گرفته تا دوستان وفادارم، همه را درک کنم و با همه صادق باشم. ما در ایران عادت داریم تا همه چیز را گردن دولت بندازیم و از همه چیز فرار کنیم، اما باید بزرگ روی دیوار اطاق خودمان بنوسیم که دولت خودِ ما هستیم، ما هستیم که این کشور را می سازیم امروز اگر ما دروغ بگوییم فردا هم که در پستی مقامی یا اداره ای باشیم دروغ می گوییم، امروز اگر صداقت بکاریم فردا هم صداقت درو می کنیم، قبلا هم گفته بودم، بیاییم از خودمان شروع کنیم، هرکسی از خودش شروع کند و با دیگران و دیگر چیزها هیچ کاری نداشته باشد "همه چیز" خوب می شود. به همین سادگی. شاید فردا سر کوچه نبینم که موتور سواری آب بطری را روی سر دختری خالی می کند و می خندد.

   + امیر ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢
comment نظرات ()