مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

و چه دلنشین می نوازد

از زیر زمین سوار بر پله های برقی گام به گام بالا می آیم و صدای ساز دهنی از دور نزدیک تر می شود. و چه دلنشین است این صدا ... آرام آرام همگام با پله برقی به منبع صدا نزدیک می شوم، پیر مردی با ظاهری زیبا ساز دهنی را بر لب گذاشته است و نفس های قشنگ اش را در آن ساز که اسمش را نیمی دانم می دمد. ازدحام جمعیت جلوی خروجی مترو نمی گذارد زیاد آنجا بمانم و با فشار مردم پشت سرم از جلوی پیر مرد سریعمی گذرم و تنها فرصت می کنم اسکانسی کنار جعبه ی سازش بر لبه گرانیتی ایستگاه مترو قرار دهم. عمر این صدای دلنشین کوتاه است، به اندازه حرکت من از زیر زمین به بالا و چرخش به سمت میدان فردوسی اما پژواک این صدای زیبا تا دور دست ها در گوش ام می ماند، وقتی که مردم تنه می زنند تا سریع تر به محل کارشان برسند، وقتی که تاکسی ها بوق می زنند تا روزیه از پیش تعیین شده شان را به زور بدست بیاورند وقتی که من وارد این دنیا می شوم، هنوز این صدا در گوشم است. آن روزی که این پیر مرد زیبا را می بینم حس حرکت در ایستگاه های متروی نیویورک برایم تداعی می شود، جاهایی که ندیده ام ، حس یک روز بهاری که رنگ آسمان کمی متفاوت تر است.

پ.ن1 : اگر می خواهید این صدای زیبا را بشنوید، بعضی روزهای هفته و پنج شنبه ها حدود ساعت 8.30 تا 9.30 درب خروجی مترو ایستگاه فردوسی، سمت شمال شرقی باشید.

پ.ن2 : تصحیح شد.

پ.ن3 : این نوشته را بخوانید تا شاید ... : این.

   + امیر ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٥
comment نظرات ()