مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

عه یادم رفت

تیرماه 92 چند ماه پیش اومد و من یادم رفت که یه سال دیگه به عمر این وبلاگ اضافه شد ، حرف خاصی واسه گفتن نیست ، فقط میگم مرسی از 10361 نگاهی که تا همین الان به این صفحه افتاده ، مرسی از دوستای خوب نادیده ام که خوندن و نظرشون رو گفتن.

نیازی به گفتن نیست ، اما منم یکی مثل همه ام ، یه اِوری مَن ، یعنی دوست دارم باشم ، گرچه این هم مهم نیست.

(اولی خیابان دانشگاه-دومی یه دارکوب روی دیوار دریای انزلی-هردو"شیش ماه پیش")

   + امیر ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٩
comment نظرات ()

واسه خاطر

بعضی وقت ها هم آدم میمونه خودش رو نبخشه یا خدا ، اینکه این بعضی وقت ها خیلی لعنتی اند ، اینکه این بعضی وقت هارو نمیشه گفت ، این بعضی وقت ها حسرت میارن ، فکر می کنی چرا نگفتی و چرا گفتی ، به همه چیزش فکر میکنی ، یادت میاد یه قاصک تو دستت بود چقدر دلت با اون خوش بود و پیش خودت گفتی بذار فوتش کنم بره هوا خوشگل بشه اما وقتی فوتش کردی ... و وقتی بیشتر فکر میکنی با خودت میگی چرا و باز میگی چرا و بعدش میگی خدا چرا ؟ وقتی داری محکم میری جلو و درست همون وقتی که فکر همه چیش رو کردی یکی پیدا میشه و بهت میگه نه این فکر هات بدرد نمیخوره و طوری میگه که نمی تونی هیچی بگی و این وسط اون قاصدک رو نگاه میکنی ...تو این وقت ها همه ی دلخوشی هات میاد جلوی چشم ات ، همه ی روزهای قشنگ همه ی روزهای قشنگ ، همه ی روزهای قشنگ ...

و اینکه تو این بعضی وقت ها یه نور هم می بینی
اسمش هرچی که هست ، دلت رو به همون نور خوش میکنی
خوش ها ... که چشمت رو بدوزی به همون نور بری جلو و بری و بری و بری یا برسی به روز سپید یا تو همین رفتن ها یه روز یه تیر بخوره تو سرت بمیری. من همین کار رو میکنم، ادامه میدم ،میرم جلو.

   + امیر ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٠
comment نظرات ()