مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

سلام به فردایی روشن

بعد از مدت ها

در خیابان

با خیال راحت

بلند فریاد زدیم :

زنده باد اصلاحات ! زنده باد امید ! زنده باد همدلی !

تو این چند روز از روزنامه تا سایت و از سایت تا وبلاگ نوشته های زیادی درباره ی پیروزی حسن روحانی و انتخابات و حواشی آن خواندم ، هرکس بگونه ای این اتفاق قشنگ رو تحلیل کرده بود و عده ای هم که بازنده ی این روزها بودند سعی داشتند این اتفاق زیبا رو به شکلی تلخ جلوه بدهند و آبروی ریخته شده شان را جمع کنند. از بین همه ی این متن ها یکی شان که به دلم نشست این بود ، پیشنهاد می کنم این نوشته را بخوانید، حسی خوب دارد.

   + امیر ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٧
comment نظرات ()

در این پست با مفهوم سایه و من ِ هرکس بازی می شود

شب بود در کنار خیابان ایستاده بود و با حرکت ماشین ها سایه اش روی زمین حرکت می کرد ، از گوشه ی پایش می رفت و می آمد، گویی آن من ِ ساخته شده در طول روز در هر بار از این رفت و آمد با سایه اش می رفت و کمتر و کمتر می شد و من ِ به اصالت ِ خودش نزدیک تر، نمایان تر می شد.

آدم هایی هم بودند که سایه ای نداشتند و فقط خودشان بودند، با صورت هایی روشن و چشمانی شفاف ، عده ای -مثل چند خط بالا تر سایه شان کم می شد،مثل آن هایی که در راه برگشت به خانه بودند- و تعداد کمی به سایه شان چسبیده بودند، سایه ی آن ها تاریک و یک دست بود.

آنجا بود که این سوال در ذهنم آمد ؛ خود ِ حقیقی هر کس در چه ساعاتی از روز هویدا می شود؟ کی ؟ چه زمانی هر فرد حقیقی است ؟

هر روز با طلوع نور به افق اتاق هایمان اندیشه ی بزرگ در سرمان می آید، برای اینکه کار تازه ای انجام بدهیم و روزی نو را رقم بزنیم، اما چشم هایمان که به اطراف نگاه می کند همان اتاق دیروز را می بیند. آن دم ِ آغازین را با سلام ها و شاد باش های عزیزانمان می گذرانیم - شاد باش از این بابت که زنده ای و هستی ، به خودشان و خودمان - و این آدم ها ، همان آدم های دیروز اند، خوب و مهربان. آن ها هم اندیشه ی نو شدن را در ذهن دارند و ما برای آن ها همان آدم ِ دیروز هستیم.

با حرکت خورشید یا ماه به سوی مقصد هایشان - ماه از این جهت که بعضی از ما مثل خفاش ها زندگی می کنیم یا ساعت زندگیمان به وقت لس آنجلس است - در ارتباط با دیگران قرار می گیریم، دیگرانی که بیشترشان آدم های همیشگی اند و چند مورد هم پیش می آید تا با فردی جدید در ارتباط نزدیک قرار بگیریم. دیگران ِ همیشگی بیشتر برای ما همان خوب های همیشگی اند، انسان هایی که از ارتباط با آن ها لذت می بریم و کم پیش می آید در ارتباط دوست نداشتنی و ناخواسته باشیم - که اگر ارتباط در حقیقت دوست نداشتنی باشد، این ارتباط در مدتی معلوم می شکند -.

به همین آدم های ناخواسته توجه کنید؛ چه شد که این ها ناخواسته شدند ؟ مگر نه اینکه ما در انتخاب آزادیم و برای ادامه ی ارتباط با این فرد از اراده ی خودمان استفاده کردیم ؟ کجای کار اشکال داشت که به این نتیجه رسیدیم این فرد ناخواسته است و باید ارتباط با او را قطع کنیم ؟

آیا اشکال در آدم شناسی ما است یا اینکه آن فرد خود را اشتباهی معرفی کرده است ؟ آیا ما دید ِ درستی از او نداشتیم یا او من ِ حقیقی و اصیل خود را پنهان کرده بود ؟ در محیط های کاری این سوال ها بیشتر مطرح می شوند، بیشتر آدم هایی که در یک محیط کار می کنند سعی دارند خودشان را به بهترین شکل ممکن به همکارهایشان معرفی کنند و در واقع ِ من ِ غیر حقیقی و ساختگی خودشان را نشان می دهند، اما غافل از اینکه با گذشت زمان و افزایش ارتباط لایه های زیرین شخصیت هر فرد نمایان شده و شخصیت ِ واقعی هرکس بر دیگری آشکار می شود، درست در همین جا است که سوال های بالا در ذهن ِ فرد مقابل پیش می آید. در محیط مجازی هم داستان همینطور است، بیشتر افراد خودشان را آن گونه که دوست دارند باشند معرفی می کنند ، حداقل خوبی دنیای وب این است که همه چیز ثبت شده و مکتوب است ، با کمی دقت در پست ها و کامنت های متوالی هر شخص می توان خود ِ واقعی او را شناخت. این دو محیط جاهایی هستند که افراد بیشتر سعی می کنند شخصیت ِ واقعی شان را پنهان کنند .*

در باره یان هایی که در محیط های دیگر خود ِ واقعی شان را نشان نمی دند؛ طبیعی هم هست، انسان موجودی کمال گراست و همیشه دوست دارد در هر چیز بهترین باشد و بهترین ها را انتخاب کند و در ارتباط با دیگران هم قضیه همینطور است ، هر فرد آن چیزی که میخواهد باشد و آن چیزی که دوست دارد باشد را معرفی می کند. علت ضعف در شناخت ِ آدم ها هم همین کمال طلبی است، همناطور  که هر فرد دوست دارد خودش را به بهترین شکل ممکن معرفی کند، ار آن طرف دلش می خواهد فرد مقابل اش هم بهترین باشد، پس از واقعیت فاصله گرفته و فرکانس های خوبی که از طرف ِ او می رسد را دریافت می کند و اغلب فرکانس های بد را رد می کند، ولی با گذشت زمان با نمایان شدن لایه های زیرین ِ شصخیت فرد ، شناخت ها دقیق تر می شود و در این جاست که این سوال شکل می گیرد : این فرد ناخواسته است یا خیر ؟

با پیدا شدن ِ چهره ی واقعی آدم های در ارتباط با ما، افراد ِ ناخواسته خیلی زود کنار گذشته می شوند و ما می مانیم و افراد ِ دیروز ، همان انسان های خوبی که هر روز را با آن ها ادامه می دهیم و از داشتن یک ارتباط خوب با آن ها راضی هستیم، همین دوستان خوب هستند که به ما امید برای زنده بودن می دهند، پدر و مادر و اعضای خانواده هستند که لحظه های خوب برای ما می سازند، گاه پیش می آید که از خانواده ناراضی باشیم اما در بیشتر موارد این خانواده است که ما را سرپا نگه داشته است. دوست های خوب و صمیمی همان آدم های خوب دیروز اند، همین دوست ها در سخت ترین شرایط، درست در وقت هایی که هیچکس توانایی درک ما را ندارند، در یک دیدار کوچک و ساده ما را می فهمند و ما آرام می شویم. عشق ِ دیروز اگر عشق باشد ، عشق ِ امروز هم هست -قبلا هم سعی کرده بودم از عشق بگویم،اما عشق بزرگ تر از این نوشته ها است- در تمام طول زندگی همه ی افراد ِ خوب در زنده بودن ما نقش دارند اما حیات اصلی از عشق می آید، در واقع این عشق است که ما را زنده نگه می دارد و ما با دوست داشتن زنده ایم.

در آخر ؛ قدر آدم های خوب ِ زندگی را بدانیم، همان آدم های اصیل و خواسته.

* هیچ چیزی کلی نیست ، هیچ چیز. لطفا محیط های دیگری را که در ذهن دارید بگویید.

   + امیر ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۳
comment نظرات ()