مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

طغیان

پرویز !
به چه می اندیشی ؟!
دنیای ما زشت شده است
هرکس خنجری در آستین دارد
به فکر طغیانی ؟
من نیز کمک ات خواهم کرد
اگر پس از خیزش ات دنیا پاک شود
زشتی برود
نگاه های کنجکاو حذف شود
تمسخر رنگ ببازد
بد دهانی فرار کند
و دیگر هیچکس خیانت نکند
.
.
.
با نگاهت به آتی ساز به چه می اندیشی ؟
ساختن پس از طغیان ؟

پ.ن : این شعر را بخوانید ، سروده ی آریا صدیقی : این . هنوز هم هستند کسانی که در این دنیای وب ِ مسخره سروده های زیبا منتشر می کنند . مرسی از خرمگس خالتور که این شعر رو معرفی کرد .

   + امیر ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۸
comment نظرات ()

آره دیگه !

فکر می کنم خیلی چیزا رو برای نوشتن از دست دادم ، از اتفاق های خوب تا اتفاق های بد. می توانستم از روزمرگی ها بنویسم ، از اتفاق هایی که مثلا در خیابان یا هر محیط دیگه ای می افتاد . حالا که چند ماهه داستان ننوشتم ، دوست دارم مثل یک دفترچه خاطرات مسخره اتفاق های روز مره رو بصورت مینیمال بنویسم . قبلا سعی می کردم از این اتفاق ها ایده بگیرم و اون هارو به داستان کوتاه تبدیل کنم ، اما الان فکر می کنم با حساب حرکت سریع این عقربه های ساعت لعنتی بهتره از اون قلم استفاده کنم ، فارغ از اینکه قلم چه رنگیه !

پ.ن1 : حال می کنی شب امتحان ِ یاد قلم و داستان های کوتاه افتادم !؟

پ.ن2 : دل واسه گرفتنه ، گرفتگی اش بهتر از شور شدنشه ... که امان از دلشوره .

   + امیر ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۳
comment نظرات ()

سبک جدید

دیدی طرف یه خانم سن بالا رو تو خیابون می بینه بهش میگه مادر ؟! یکی اونجا نیست بهش بگه مگه این مادرته ؟! یا طرف هر مردی رو می بینه میگه حاج آقا ؟! اونجا هم یکی نیست بهش بگه تو مگه میدونی این طرف حاجیه که بهش میگی حاجی ؟! یا اینکه پسره انقدر بی خاصیته که تا به هر دختری می رسه میگه آبجی ، خواهر یا زشت تر از همه آجی ؟! از اینا دیدی ؟!

من دیدم ! شما هم دیدی ! این دسته از افراد انسان های جالبی هستن ، شعور دارن ولی شعورشون نیم درصده ، با همون نیم درصد شعور هم فکر می کنن که اینجور حرف زدن جالب به نظر میاد یا روش خوبی برای صحبت کردن هستش . نمی دونم ، کلا موجودات جالب زیادی دور و برمون هست ، کافیه کمی دقت کنیم .

من هم آدم بی کاری هستم و تصمیم گرفتم از این به بعد ، این موجودات را به شما هم معرفی می کنم :) قطعا با این دسته از جنبندگان آشنایی دارید :)

   + امیر ; ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٦
comment نظرات ()

این ها همه بهانه اند

همچون پیر مردی که هر روز صبح در صف شیر می ایستد خسته ام . زندگی را چه سود وقتی که یک نفر ِ زندگی ات با هر حرفی پشتت را خالی می کند ؟ چه سود وقتی که از سه حرف گویی و او ... مدعی نیستم اما ادعایم از دیگران کمتر نیست .

خسته ام ، از چرخش هر روزه ی زمین ِ گرد ِ لعنتی ِ لرزان خسته ام ، از این بحث ها و قضاوت ها خسته ام ، از اینکه هر روز با سرعت شب می شود و شب ها با سرعت به روز می رسند خسته ام ، دوست دارم شب کش بیاید اما زمان نه . دلم هوای یک آسودگی ِ گرم ِ مطلق ِ بی منت را کرده است .

از بازی های هر روز آدم ها خسته ام ، از این برخورد های تصنعی و داستان سازی از هر اتفاق کوچک خسته ام ، چرا هیچکس به این موضوع فکر نمی کند که خیلی وقت ها خیلی چیز ها اتفاقی اند ؟

گاهی پیش خودم فکر می کنم شاید توهم آنقدر خسته می شوی و شاید حوصله ات سر می رود که گاه و بی گاه دست به این بازی های بچه گانه می زنی ، کمی فکر کن ، فکر کن که این بازی ها ، پشت ِ هم امتیاز می گیرند ، حتی اگر باخت را احساس نکنی .

آروز می کنم در این روزگار سرشار از فجایع کمی صبور باشیم و کمی درک کنیم ، ببینیم و کمتر بگوییم . حرف های اضافی اتفاق های بد می سازند . کاش همه ی ما زرافه هایی بودیم ، لال و پر فهم ، شاید آنگونه مثل آن زوج فیلیپینی و ایرانی-امریکایی که زبان هم را نمی فهمیدند تا سال های سال در کنار هم آسوده می بودیم . بی ربط ؛ زهی خیال باطل ! معنی زندگی را گم کرده ایم ، این ها همه بهانه اند .

پ.ن 1: فکر نکنیم کسی به دنبال تلافی آن کار بدی است که در حق اش کرده ایم ، به دنبال این باشیم که خود آن اتفاق را برای او جبران کنیم ، شاید او به دنبال تلافی کردن نیست و حالش عوض شده است .

پ.ن 2: فیلم "برف روی کاج ها" را حتما ببینید ... یه نفری ... دو نفری ... گروهی ... فقط این فیلم را ببینید ، خیلی وقته پیشنهاد بی شرمانه ندادم ، اما پیشنهاد می کنم این فیلم را حتما ببینید ! بعد از دو سال مجوز اکران عمومی این فیلم صادر شده و همین قدر بدانید این فیلم از طرف {ا...ح..ا..} تحریم شده است . داستان این فیلم حکایت عشق و خیانت و دوست داشتن های نا گفتنی و گفتنی است . اگر بشه برای بار دوم این فیلم رو حتما می بینم ، خراب اون صحنه ی هماهنگ کردن لباس بین صابر ابر و مهناز افشار از پشت پنجره ام ، این صحنه بغض داشت ، حرف داشت ، ولی گفته نشد .

   + امیر ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٤
comment نظرات ()