مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

زندگی

-پایان زمستان تلخ و شروع بهار زیبا است...

بیاید در نظر بگیریم که شما 24 سال تان است و یا شاید 22 سال (دو سال زیاد هم فرقی ندارد) فرض کنید که قرار است 70 سال عمر کنید. تا این جایش که گذشت پس سال های مانده را بدست آورید و در تعداد روزهای هر سال ضرب کنید و حاصل اش را در بیست و چهار ساعت هر روز و سپس در "شصت دقیقه" ضرب کنید، عددی که بدست می آید حدود 24 میلیون است، یعنی 24 ملیون دقیقه دیگر فرصت برای زندگی کردن دارید. شاید در ظاهر عدد بزرگی به نظر بی آید ولی اگر کمی دقیق تر به این عدد نگاه کنید می بینید که نصف این دقایق زنده بودنتان را شاید خواب باشید و اگر زمان های انجام کارهای روتین و روزمره مثل غذا خوردن و حمام کردن و گلاب به روتون رو هم در نظر بگیرید دقایق زیادی برای "زندگی کردن" باقی نمی ماند.

"زندگی کردن" جدا از کردنی های اجباری اش مثل نفس کشیدن و پلک زدن و خوردن و خوابیدن در چند چیز با ارزش کوچک خلاصه می شود. -چند چیز؟ -برای هرکس چند چیز.

-آیا واقعا زندگی ارزش اش را دارد که ...؟

اگر واقع بینانه به این دنیا و زندگی مان نگاه کنیم می فهمیم که زمان زیادی برای زندگی کردن در اختیار نداریم، درست در همین لحظه که این متن را می خوانید این زمان در حال گذر کردن است، فکر می کنید بغیر از زمان، کالایی با ارزش تر هم در این دنیا وجود دارد؟ مثل خانواده، پول، عشق، تحصیل و ... ؟ فکر می کنم که نه، چیزی با ارزش تر از زمان وجود ندارد، اگر از یک نفر که در بستر مرگ است سوال کنیم آخرین چیزی که درست در همین لحظه می خواهی چیست، قطعا می گوید : زمان ! اگر غیر از این گفت یا بیمار است یا ریاکار. در بستر زمان است که فرصت برای زندگی کردن، خدکت کردن به عزیزان و هر هدف دیگری فراهم است.

روزهای آخر اسفند زیاد می شنویم که گویند؛ امسال هم تموم شد، چه زود گذشت ... !

در این سیصد و شصت و چند روزی که گذشت چه کار کردیم؟ چند کتاب خواندیم؟ دل چند نفر را بدست آوردیم؟ چه اندازه به دیگران خدمت کردیم؟ تا چقدر شکرگذار اتفاقات خوب بودیم؟ عشق ورزیدیم؟ چقدر؟ ...؟ قلب مان چند بارمحکم تر تپید ؟ برای اتفاقت خوب یا بد، در لحظات انتظار برای دقایق شیرین یا تلخ را می گویم. این مدت زندگی ارزش اش را داشت؟ شاید در این مدت دل کسی را هم شکانده باشیم، چقدر شکستیم؟ جا برای ترمیم اش باقی گذاشتیم یا ... ؟ آیا دست تقدیر عزیزی را از نزدیکی ما به جایی دور تر برد؟ دلمان برایش تنگ می شود؟ این روزها به فکر اش هستیم؟

این زمان باقی مانده برای زندگی کردن ارزش خیلی کارها را ندارد، زمان برای بد بودن کم است، پس در این زمان کوتاه ناچاریم که خوب باشیم؛ آدم خوب ... حال خوب ...

پ.ن 1: فرصت های شاعر شدن را از دست ندهیم.

پ.ن 2: حرف هام تکراری بود.

   + امیر ; ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
comment نظرات ()