مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

برای نیمه ی اول ِ نیمه ی دوم سال

از نظر من زیبا ترین اتفاق سال نزدیک شدن به نیمه ی دوم سال است ، لازم نیست عاشق باشی تا پاییز را لمس کنی ، پاییز خود عاشقت می کند و باقی اش هم اتفاق می افتد .

واقعا اگر پاییز نبود چه می کردیم ؟ حتما بجای پارک رفتن باید می رفتیم داخل یک جوب در خیابان مولوی و معتاد می شدیم ! فکر کن اگر پاییز نبود سویشرت دوزهای بیچاره بیکار می شدند و برای بدست آوردن خرج خانواده شان مجبور می شدند دزدی کنند ! من خیلی منطقی میگم که اگر کسی پاییز دوست ندارد به درد دوستی نمیخورد ! مگر میشود آدم از باران های وقت و بی وقت پاییزی بدش بیاید !؟ مگر میشود کسی از رنگ آسمان در ساعت 5.10 آن روزها دلش در جهت منفی بگیرد ؟ اگر چنین است به جای پارک رفتن در آن ساعت مقدس چه می کند ؟! در گوشه ی خانه می نشیند و مواد می شکد !؟ اصن هرکس که پاییزی نیست معتاد است ! من خیلی منطقی میگم ! در این فصل می توانی در کنار یک درخت بنشینی و تا پاییز بعد رنگ برگ هایش را بشمری ، البته اگر درخت مورد نظر نارنج نباشد . در پاییز می توانی تنها بدون هیچ وسیله ای در خیابان ها قدم بزنی و اگر نمه بارانی زد و انسانی منطقی بودی کفش هایت را به دست بگیری و پا برهنه به راهت ادامه دهی ، در پاییز "هر چیزی" معنی تازه ای به خود میگیرد و چون وقت ندارم که توضیح بدهم "هر چیز" را بر عهده ی تو میگذارم ؛ ببین که چقدر چیز* در این دنیا است که در پاییز معنایش عوض میشود !

* راهنمایی : چیز = چیزی مثل چیز است .

   + امیر ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٦
comment نظرات ()

خط صاف را کج می بینم

چقدر مصرف کاغذم بالا رفته است ! از ترس دید ِ تیز بین تو ، خط صاف را هم  کج می بینم ، چه برسد به خطوط زیبایِ لبت . 


(عکس : جادی)

پ.ن : میخوام  چهره ی یک نفرو بکشم و به عنوان کادوی تولد بهش بدم . البته اگه خطوط را درست ببینم!

پ.ن ** : یک سری اشکال در وبلاگ ایجاد شده ، به زودی درست میشه .

   + امیر ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٢
comment نظرات ()

ای کاش ها شاید می شوند

در دنیای خودم غرق میشوم ، همچون حلزونی که شب ها به تنهایی باغچه را بالا و پایین می کند ، در بین درس و موسیقی و نوشتن غرق می شوم ، گاهی نگاه می کنم به گم شدگی ام ، در سردرگمی ام ، فکر می کنم که آیا همه ی مردم دنیا چنین اند یا من خاص ام ، این حس خاص بودن در همه ی ما ایرانی ها است ، چه می شود کرد ، اجداد من شاید مخلوطی از فارس و عرب و کرد و ترک و لر باشند ، ترکیبی از همه ی این ها ، شاید پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدرم در شمال خراسان سه تار می زده است ، و پدر پدر پدر پدر پدر پدرم راه پدرش را ادامه نداده است و به باغبانی پرداخته است ، بعد پدر پدر پدر پدر پدرم دلش خواسته تا به طبقه ی بالا برود و معمار شده است و بعد از آن پسرش ، یعنی پدر پدر پدر پدرم شاعر و یا نویسنده ای در دهاتشان شده و پسرش به سرزمین ترک ها رفته و آن جا هیچ کاری نکرده و پسرش خوان شده و پسرش به تهران آمده تا ندیده اش من شوم ، شاید هم داستانی دیگر ، چه کنم که سرنوشت من هم مثل همه است ، شاید در دلخوشی ای تلخ ادامه دهم و شاید پاس داده شوم به آن سو و دلم برای این سو تنگ شود .

زندگی یک شاید بزرگ است ، شاید بخوابم و دیگر بلند نشوم ، شاید فردا به بانک بروم و شاید نروم . شاید منحرف تر شوم . اما چه می شود کرد ، همه ی ما مثل هم ؛ ناخواسته به این دنیا دعوت شده ایم اما مجبوریم که در آن ادامه دهیم ، راهی که در آن گام نهاده شده ایم (یعنی که خود گام برنداشتیم) اما سر بازگشت نیز نداریم ! به شاید ها نمی توان دل بست ، شاید دل بستن به یک موزیک لایت یا یک سیگار لایت در now بهترین کاری باشد که می توان انجام داد . این من و این تو ، و این تو و این موزیک لایت . لینک پخش : درایو خودت ، mp3 mix ، موزیک لایت .

غریبه ترین قریب من ، نجوای من را نیز در کنار آن لایت بشنو ، شاید صدایم لایت نباشد ، اما هرچه هست خشی از لایت های دیروز در آن مانده است . صدای من : قفل گوشی را باز کن ، message ، اسم من ، خرمن گیسویت را نمی خواهم عزیز دل ...

شاید بودی و دیدی که دیده ام حرکت دست هایت بر روی صفحه ی تاچ اسکرین را در ذهنم . و بازهم من به یک شاید دل بستم ، شاید روزی این را نیز فراموش کنم ، شاید .

پ.ن ** : یک سری اشکال در وبلاگ ایجاد شده ، بزودی درست میشه .

پ.ن : جامعه مرا چرب کرد ، اولش خشک و متمایل به درون بودم .

   + امیر ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٦
comment نظرات ()

از نداشته ها

بخاطر شبکه ی اجتماعی 140 کاراکتری زبانم بند آمده است

پ.ن : حالا یکی میاد این وسط میگه "درود بر زنان اغوا گر دنیا" ! جوون من قبلش فکر کن

پ.ن : بخاطر مایکل کلارک یا همون جان کافی شما را پیوند میدم به اینجا : ردپای خاطره در صفحه ی آخر روزنامه ی اعتماد رویت شد 

   + امیر ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٤
comment نظرات ()

وقتی که حرفی برای گفتن نیست

- وقتی که حرفی برای گفتن نداری ، بهتره که ساکت باشی ، چون این جور مواقع اگر شروع به حرف زدن کنی زود گندش در میاد ، شاید بهتر باشه مثلا در مورد آب و هوا صحبت کنی یا اینکه از نتیجه ی مسابقات فوتبال و شیطنت تماشاچی های استادیوم حرف بزنی ، این جور مواقع بهتره از این دو گزینه ای که گفتم خارج نشی . سعی نکن در مورد خودت چیزی بگی ، چون ممکنه که دوقسمت از شخصیتت که کاملا باهم متانقض هستن رو معرفی کنی و خوب اینجوری هم اوضاع خوب پیش نمیره ، سعی نکن در مورد یه شخص ثالث صحبت کنی ، چون بغیر از غیبت و حرف هایی که فقط خاله سکینه بلده موقع سبزی پاک کردن بزنه چیز دیگه ای از دهنت بیرون نمیاد ، خلاصه که رو همون دو گزینه ای که گفتم فکر کن ، افتاد ؟!

- آخه یه مشکل کوچولو این وسط هست

- چی؟!

- من فوتبال دوست ندارم و کم پیش میاد از خونه برم بیرون تا در مورد آب و هوا حرف بزنم

- پس همون لال بشی بهتره ، سرتو بگیر لای پات خفه شو ، افتاد ؟!

- جدی جدی افتاد

پ.ن: جدی حرفی برای گفتن ندارم و این روز ها به پوچ ترین شکل ممکن میگذره ، نه غمی هست و نه بهانه ای برای شادتر بودن ، بجز چند اتفاق کوچک ته دلی . شما هم که به این جا سر میزنی ! بله خود شما ! اینجا هیچ چی نیست .

   + امیر ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٧
comment نظرات ()