مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

زهر شیرین

و چه دردی بزرگ تر از درد زنده شدن خاطراتت در شب های امتحان است ، خاطراتی که با خود بوی عطری را یادآور می شوند که اسمش را یادت نیست و فقط می دانی که یک روز بعد از ظهر در خانه ی یک نفر بدون اطلاع صاحب خانه از آن استفاده کرده ای و آن عطر درست همان روز را برایت خوب کرده است و تکرار آن روز در سال های بعد را هزار بار تلخ تر از زهر مار ...
(درست برای همین امروز)
پ.ن : برای s : مرسی که وقت گذاشتی و خوندی . اگر احساس می کنی که این نوشته ها و شعر ها از درد تو هم هست ، از غم زندگی است ، غمی که خود غمناک است ، از چیزی است که تو هم می فهمی ، آره میشه گفت .

   + امیر ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٦
comment نظرات ()

خبری نیست

بعضی وقت ها از آخرای دلم احساس می کنم که جای یک نفر خالی است ، نبودنش را لمس نکردم اما جای خالی اش را ته دلم می بینم ، درست وقتی که شب نصف می شود و همه می روند تا بخوابند و درست زمانی که گوشی بیچاره ی من هم کمی آرام می گیرد ، به صفحه اش نگاه می کنم ، فقط نگاه می کنم ، جای خالی ته دلم درد می گیرد و مور مور می شود ، انگار که فردی با یک پر مرغ سفید درست همان جا بازی می کند ، حس خوبی نیست . جای خالی برایم جا می افتد . مخصوصا روز هایی که مثل همه ی آدم های زنده دلم می گیرد و نمی دانم که سر چی گرفته است ، این گودی کوچک و یک نفره را بهتر احساس می کنم . وقتی که روزش شب شد ، من هم می خوابم که فردا را بهتر شروع کنم . اما فردایش هم گند آغاز می شود ؛ چشمانم باز . خبری نیست .

پ.ن1 : تصمیم گیری سخت شده است . درمانده ام ؛ رفتن یا نرفتن مساله این است .

   + امیر ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٠
comment نظرات ()

رقابت

"رقابت" ویران‌کننده‌ی زندگی است. رقابت با دیگران برای به دست آوردن موقعیت‌های یکسان که پیشاپیش تکلیف‌اش به واسطه‌ی شرایط و امکانات متفاوت معلوم است. منظورم نوع حادتر و وحشتناک‌تری از رقابت است: رقابت با "خود". آن‌چه از دیدگاه انسان‌محور محدودیت و کم‌یابی به نظر می‌رسد از دید کیهان‌محور بی‌کرانگی و نامحدودی است. امکانات، اوقات، لذات، خوشی‌ها و در کل زندگی بی انتهاست. حدی وجود ندارد. وقت و امکانات همیشه برای هر هدفی بسیار بیشتر از مقدار لازم است. زندگی گشاده‌دست است. این محدودیت رقابت با خود است که قاتل چنین بی‌کرانگی‌هایی است. "دیگر برای ... دیر است"، "به سن ... سالگی رسیده‌ام اما هنوز هیچی نیستم"، "فلانی در ... سالگی این بود و من در این سالگی ..." و اندیشه‌هایی از این دست است که ما را همیشه پای‌بند محدودیت و در سطح خاصی از امکانات و فرصت‌ها نگه می‌دارد. این صلب‌شدگی و تلاش برای حفظ آن‌چه که هست، فساد و تباهی بی‌کرانگی زندگی است. اگر خوردن و آشامیدن نیازهای بیولوژیک برای "زنده‌ماندن" باشد، "اسراف" دقیقا همان آری گفتن به بی‌کرانگی زندگی است. "اسراف" کنید تا زندگی جریان یابد، فارغ از هر مقایسه، مقابله و رقابتی... زندگی بی‌کرانه عکس آن آیه‌ی معروف است .
(نوشته ای کوتاه از علی خدادای در باب رقابت)
پ.ن1 : دیشب آقای مخمل باف اومده بود برنامه ی آپارت،یک کت سیاه با پیرهن سفید پوشده بود،دو تا دکمه ی بالایش را هم نبسته بود و سه رخ رو به دوربین با حسن صلح جو صحبت می کرد . اون صحنه یک هوندا سی جی کم داشت که بک گراند تصویرش بذارن تا چهره ی کامل یک لات چاله میدون ترسیم بشه . احساس می کرد که الان همه دارن به چشم یک روشن فکر نگاهش می کنند ، می گفت که فیلم ساز مثل یک شاعر عمل می کند ، بعد این حرف های شاعرانه اش را طوری با عشوه و کش و قوس می گفت که من یاد این برنامه های صداسیما که دونفری می شینن میبرن و میدوزن و شل شل حرف می زنن و شخص ثالثی هم نیست که وارد بحثشون بشه و ساعت پخش اش هم سر ظهره افتادم . صلح جو هم همچین شیفته ی این لات دروغگو شده بود که هیچی نمی گفت . تو همون ساعت شاعرانه و بسی خنده دار از خدا یه چیز خواستم ، این که این مخمل باف رو از نزدیک ببینم و بهش بگم : "فیلم های ایرانت خوب بود ولی خودت خیلی آشغالی" .

   + امیر ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٩
comment نظرات ()

بعدش تازه شروع میشه

- دکتر جون همه ی این هایی که گفتی درست ، ولی تا وقتی که مردم دیوانه اند من چه جوری سالم باشم ؟! یعنی وقتی هر روز تو محل کار و تحصیل با یک سری دیوانه سر و کله می زنم چه جوری من مثل آدم رفتار کنم ؟! مثلا دیروز یکی اومده بود پیش من و می گفت میشه من این جنسو ببرم و ماه دیگه پولشو بیارم ؟ گفتم نه . برگشت جواب داد که تو خیلی نامردی و من باید برای زن و بچه ام نون ببرم و اگه این جنسو به من ندی زن و بچه من گشنه می مونن و بی انصاف ، یکم به فکر دیگران باش و ... . مجبور شدم براش توضیح بدم که آقا جان منم خودم زن و بچه دارم ، تو اگه پول جنسو به من ندی ، زن و بچه من گرسنه می مونن ، من متاسفم و ... . آخر سر هم قانع نشد ، حالا دکتر جون شما بگو من با این طرف چی کار می کردم ؟

- عزیزم ، فقط می تونستی بهش بگی که من بخاطر بی پولی شما متاسفم ، واقعا متاسفم و اگر کاری از دستم بر می آمد برایتان انجام می دادم . دوست عزیز ما فقط می تونیم برای مشکل دیگران متاسف باشم ، همین .

- دکتر جون مثل اینکه شما هم گوشت مشکل داره ها ، بهش گفتم متاسفم !

- او ببخشید . یه راه حل هم برات دارم که تو هیچ کتابی اینجوری که من بهت می گم نوشته نشده و هیچ دکتری هم اینجوری برات توضیح نمیده .

- دمت گرم دکتر جون ، حالا راهت چی هست؟!

- حرفای مردم رو به تخمت دایورت کن .

-

پ.ن1 : برای دکتر بی ادب متاسفم .

پ.ن2 : یه وقتایی هم هست که الکی میرم بیرون .

پ.ن3 : با مرورگر ie نیاید !

   + امیر ; ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٦
comment نظرات ()

وقتی که بچه بودم

وقتی که بچه بودم
پرواز یک بادبادک
می­بردت از بامهای سحرخیزی پلک
تا نارنج­زاران خورشید
 
وقتی که بچه بودم
خوبی، زنی بود که بوی سیگار می­داد
و اشکهای درشتش از پشت عینک
با قرآن می­آمیخت
 
آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه
 
وقتی که بچه بودم
آب و زمین و هوا بیشتر بود
و جیرجیرک شبها در خاموشی ماه
آواز می­خواند
 
وقتی که بچه بودم
در هر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد
 
آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه
 
آه آن روزهای رنگین
آه آن فاصله­های کوتاه
 
آن روزها آدم­بزرگها و زاغهای فراق
این سان فراوان نبودند
وقتی که من بچه بودم
مردم نبودند
آن روزها
وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما کم بود ...
 
شاعر: اسماعیل خوئی
پ.ن1 : الان یه کپسول انرژی شدم من ، قدرتم زیاد شده .
پ.ن2 : از آمار بازدید وبلاگ یاد فصل امتحان ها می افتم :دی
پ.ن3 : گفتند یافت می نشود گشته ایم ما .
پ.ن4 : 14خرداد : شهرمان تاریک شده است ، برایمان دعا کن . تولدتان مبارک .

   + امیر ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۸
comment نظرات ()

کلت کمری

امشب خواستم ، گفتم ، عصبانی شدم از نداشته ها ، از نبوده ها ، از حس های رفته و حس های آمده ، نوشتم ، گوش کردم ، خواندم و گفتم خدا ، چی می شد اگر غیر از این می شد ، همه ی عمرم این را گفتم ، ولی ایمان دارم که یه روزی که نمی دونم خیلی دوره یا نزدیک ، درست می شه ، پیش خودم گفتم ، اندکی صبر ... ای کاش نزدیک بود ، ولی میشه ، سحر نشد ، یه وقت دیگه ، اما میشه که برم ، برم و بتونم ، ولی گفتم کاشکی زود تر .

تو این چند روزه هم به جای خالی یک عددوسیله ی کشنده در داخل کیف هامونی ام پی بردم ، اگر در شرایطش قرار بگیرید می فهمید که چی میگم .

پ.ن : ندارد .

   + امیر ; ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٥
comment نظرات ()

Eمن

ای کاش تنها یک روز هم که شده تبدیل به یک every man تمام عیار بشوم ، تنها بخاطر اینکه بفهمم "او" ، "شما" و "ایشان" چگونه اینقدر راحت هستید . دلم می خواهد که تنها یک روز خودم را در خانه جا بگذارم و خیابان های تهران را بالا و پایین بروم و به بدن ها نگاه کنم و اصن خودم را به کل فراموش کنم ، مثل همه حرف بزنم ... بی دغدغه نگاه کنم و فکر کنم و ... و همه ی این ماه را فراموش کنم ، این ماه را دفن کنم و فردا پس فردایش در گوشه ی اتاق بمیرم .

پ.ن : every man یا یکی مثل همه ، عنوان کتابی به قلم فیلیپ راث می باشد ، گرچه محتوای کتاب ربطی به این تکه ی بالا ندارد .

   + امیر ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱
comment نظرات ()