مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

بوی عیدی

پیش پیش عید همه مبارک . اگه بخواهیم باهم درباره سال 91 بگیم کلی حرف برای گفتن هست ، پس بهتره بیخیال گذشته بشیم ، اگه خاطره ی خوبی یادمون اومد لبخند بزنیم و اگه خاطری بدی از اون پشت مشت های ذهن بیرون زد براش ابراز تاسفم کنیم - مثل خارجی ها که هرچی میشه سریع مگن آیم ساری - شاید الان پیش خودتون بگید این امیر تا دیروز داشت از گذشته میگفت ، حالا میگه بیخالش بشیم !؟ آره الان میگم بیخیالش بشیم ، شاید یه لحظه دیگه باز یادمون بیاد ، می دونید که آدم ها تو لحظه ها حال و احوالشون تغییر می کنه . چشم های قشنگتون رو ببرید چند خط پایین تر و پست قبلی رو هم نگاه کنید .

تجربه ثابت کرده لحظه ی سال تحویل یه غم تلخ و تو گلو گیر کنی داره ، پس سعی کنید تا قبل از سال تحویل با برنامه های ماهواره و شاید هم تلوزیون سرگرم باشید ، موزیک گوش کنید ، لحظه ی سال تحویل هم که تموم شد بعد از تبریک به عزیزانتون - تو خونه یا بیرون خونه - باز هم موزیک گوش کنید !

چه خوب میشه اگه گذشته رو فراموش کنیم به فکر آینده باشیم ، آینده ای که سال دیگه نیست ، فردا یا پس فردا نیست ، درست همان لحظه ای است که از پس این لحظه میگذرد ، لحظه ای منتظر برای اینکه ما آن را دریابیم .

میدونم شاید این حرف ها روی کاغذ قشنگ باشه ، ولی بذار قشنگ باشه ، بیا باهم خوب تر باشیم ;) شاید روز روزشنی که همیشه ازش میگفتم همین لحظه ی بعد باشه.

پ.ن : ما که تهران می مونیم، شما چطور ؟!

   + امیر ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

بلند بپر

بهار نزدیک است

حرف های دلتان را آماده کنید

بهترین هارا به او بگویید

شاید اتفاق خوبی افتاد

سعی کنید خوب باشید

خوب بود کمترین کاری است که می توان انجام داد

نگران ِ دیگران هم نباشید

کار خوب خوبی می آورد

و اگر کسی قدر خوبی را ندانست

ناراحت نشوید

حسن ِ خوب بودن ، رضایت ِ درون است

و

عشق را لمس کنید ، از آن مراقبت کنید

بزرگش کنید ، در خود

و به دنبال زندگی بگردید

و معنی حقیقی ِ زندگی را بیابید

و بدانید زندگی هرکس منحصر بفرد است

راه و همراه هرکس منحصر بفرد است

چونکه هرکس برای خودش "من"ی دارد

به حرف ِ "من" ِ درونتان گوش کنید

زندگی رسیدن به یک هدف مشخص نیست

زندگی یک راه است

لطفا قدم بزنید .

 

پ.ن : یکی به من بگه چرا اینا زیر هم اومدن ؟!

   + امیر ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

دلنوشت + کمک های شب عیدی

دوستی بهترین اتفاق زندگیه ، رنگ و جنس و سن و مذهب هم نمی شناسه ، آدم میتونه با دوستاش خاطره بسازه ، خاطراتی رنگی . یه دوست خوب می تونه حرف های آدم رو بشنوه و حداقل کاری که می کنه - کاری که دیگران برعکس اش رو انجام میدن- اینه که قضاوت نمی کنه ، همین که می شنوه خوبه ، همین که راه های دوستانه رو نشون آدم میده خوبه ، همین که بعضی وقت ها میگه گور بابای همه چیز و بحث رو عوض می کنه خوبه .

نمی دونم زندگی چه اصراری داره سخت بشه ، ولی توهمین اصرار هاست که دوستی میتونه گندبزنه به این اصرار ها ، حتی با ورق زدن یه خاطره ی خوب .

همه ی دوستام رو دوست دارم ، از دست هیچکدومشون دلخور نیستم و به دوستام افتخار می کنم ، شاید بعضی وقت ها از دستشون ناراحت شده باشم ولی تو دوستی همیشه چیزهای خوب زیادی پیدا می شوند که بشود نیمه ی پر لیوان را دید . خیلی فکر کردم تعریفی برای دوست پیدا کنم ، تعریفی که دوستانه باشه و مثل تعریف معلم های مزخرف پرورشی نباشه اما واقعا نتونستم به یه تعریف مشخص برسم ، شاید بشه گفت دوست اون کسیه که باهاش راحت باشی ، شاید بشه گفت کسی که لحظه هاتو باهاش تقسیم کنی ، شاید بشه گفت کسی که بتونی باهاش لحظه هاتو شیرین تر کنی ، یا اینکه دوست کسیه که باهاش باشی ، نمی دونم ، به قول یارو هیچ چیزی قطعی نیست ! ولی چیزی که قطعی است اینه که : دوستی چیز خوبی است و دوست ، دوست است . همین .

یکی از همین دوستای نازم بود که گفت تو که همه چیزت رو به راه به نظر میاد چرا انقدر وبلاگت بو میده !؟ گفتم خوب واسه همینه که دلم واسه وبلاگم میسوزه و هروقت تو ماکزیمم یا مینیمم هستم میام پیشش ! گفت خوب تو یه ژانر جدید بنویس ! این شد که پیش خودم گفتم از دوستی بنویسم .

حرف آخر اینکه همه ی دوست هام رو دوست دارم ، همیشه سعی کردم تو دوستی هام کار ِ خوب انجام بدم ، کار ِ خوبی که تو همون لحظه از دستم برمی آمده . اگه بخوام بخاطر چندتا جیز از خدا ممنون باشم ، یکیش بخاطر ِ دوست هامه . این لبخند تقدیم به همه ی دوست هام :))

پ.ن : سال جدید داره میاد ، البته فقط داره میاد و ما همچین به استقبالش نرفتیم ، شاید با پیام های چرند ژست ِ شوق به خودمون بگیریم یا تو خیابون ها تظاهر به خوشبختی کنیم ولی واقعیت اینه که ما بین خطوط زندگی شخصیمون گم شدیم .

از ما که گذشت اما شاید این شب ها بتونیم حداقل یه نفر رو به اسقبال سال نو ببریم ، مثلا یه بچه ی کوچیک از زیر پوست شهر ، چجوری ؟ با یه هدیه ی کوچیک .

نگید که ما خودمون نداریم و از این حرف ها ، آدم تو نداری باید به دیگران کمک کنه ، وگرنه وقتی که داشتی و کمک کردی که کار خاصی انجام ندادی .

اگه تا الان دل هیچکس رو شاد نکردی ، اگه تا الان حال و حوصله ی این داستان هارو نداشتی همین الان همت کن و فقط 10000 تومن از کارت ِ عابرت به حساب محک یا هرجای دیگه ای که می شناسی بریز ، بخدا 10000 تومن پول زیادی نیست ، ولی میتونه یه نفر رو زیاد تا شاد کنه .

تا الان بیشتر بازارچه های خیریه کارشون رو تموم کردن ، اگه هرکس خواست تو یه کمک کوچیک شرکت کنه و دلش خواست هدیه اش رو مستقیم به دست بچه های کوچیک برسونه ، کاری نداره که ، یه روز هدیه اش رو بگیره دستش ، مترو سوار بشه ، بره یکی از ایستگاه های پایین ، هدیه اش رو مستقیم به دست یکی که احساس می کنه نیازمنده برسونه . شاید اگه کمی زودتر این پست رو می نوشتم می تونستم یه قرار دسته جمعی برای این هدیه دادن ِ شب عید ترتیب بدم ولی هنوز هم دیر نشده ، قرار دسته جمعی نشد هرکس به تنهایی کمک کنه .

یکی از چیزهای مهم ِ زندگی کمک کردن و انجام کار ِ خوبه ، پس همت کنید ...

   + امیر ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

بوی بهار زود در باغ پیچید اما در دل هایمان ...

امیدوارم ، به روز سفید ، فقط امیدوارم .

میدانی دل تنگ یعنی چه ؟

یعنی زیر شکوفه های بادام باشی

و خاطره ی یک خیابان

نابودت کند

(تقلید از شعر ِ یه شاعر که یادم نیست)

پ.ن : اینجا روبروی یونی است ، عوامل ِ زیبای ِ گرفتگی ِ بینی !

   + امیر ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

این است ...

بعضی وقت ها زمان کش می آید ، درست وقت هایی که غرق فکری ، در زمان فرو می روی ، بزرگ تر از آن می شوی ، تمام خاطراتت از زمان اول تا آخر جلوی چشم هایت ردیف می شوند ، تو می مانی و خودت و دست هایی که برای حرکت کردن کش می آیند ، قلبت تند می زند ، تو می مانی و غم . حسرت لحظه های خوب از دست رفته را می خوری ، می مانی با حسرت لحظه های خوبی که قرار بود باشند .

(برگرفته از لحظه ها )

 

و قسم به چشمان خیس

دنیا هنوز خوبی دارد

می توانم به یک چیز خوب در دنیا دلخوش کنم ...

به نقطه های زیبا

به لحظه های خوب

پ.ن 1: یادمه چند وقت پیش یه کافه ای رفته بودم که یه ساعت جالب رو دیوارش داشت ، ساعته عقربه هاش برعکس می رفت ، تو نگاه اول به نظر کلافه کننده می آمد ، ولی الان که بهش فکر می کنم می بینم ساعت خوبی بود ،بعضی وقت ها به کار آدم میاد .

پ.ن 2 : تک تک ِ مغزا رو گ....م .

   + امیر ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٩
comment نظرات ()

یه لحظه ای که می آید و باز سریع فراموش می شود

این لحظه ها فقط پشت سر هم عبور می کنند ، همه ی کارهای خوب به فردا موکول شده اند و امروز را بی کاری فرا گرفته ، حجم سرد و مبهم پوچی زندگی را احاطه کرده و ساعت ها بی هدف پشت هم میگذرند ، معنی زندگی رنگ باخته است ، خوشی ها محدود به لحظه شده اند ، هر فرد به فکر فردیت خودش است و نیست ، همه به امید فردای بهتر نشسته اند و امروز را از دست داده اند ، دلخوشی ها حداکثر محدود به چند ساعت است ، در زمان های تنهایی پوچی و بی حالی پیدایشان می شود ، وقتی که هر فرد با خودش تنها می شود خود ِ درونی اش بزرگترین دشمن اش می شود و حالش را می گیرد ، گذشته و آینده در ترکیبی انفجاری با هم کله را داغ می کنند و باز زمان به بیهودگی می گذرد .

عصر مدرنیته همان عصر تنهایی است ، عصر فردیت ، عصر لحظه های خوب و نه زندگی خوب ، پرداخت هزینه ای به نام باهم بودن برای حرکت در طبقه ی متوسط ، پناه آوردن به اجسام و اشکال مضر برای گذر زمان ، طی کردن اوقات با سرخوشی -نه خوشی- در کنار فردی که می دانی اشتباهی است ، بی هدف گشتن برای رسیدن به نقطه ی آرامش ، بی هدف قدم زدن و سیگار کشیدن با او و سخن گفتن از همه چیز و هیچ چیز ، نقطه های گرم و آرامش بخش لحظه ای و ... .

هرکدام از این ها بخشی از زندگی ما شده اند ، زندگی بی آرزو و بی هدف ، زندگی که هیچ آرزویی در آن نیست تا به مرحله ی فعلیت برسد .

گاهی همه ی ویژگی های زندگی خودم را مثل شمشیری در دست خودم میگیرم ، میخواهم با آن خود زندگی را پاره پاره کنم . در نمایش جمعه شب یکی از بازیگران دیالوگی را با یک بازی ناب و زیبا بیان کرد ، شاید تک تک کلمات را آن جوری که او گفت و اجرا کرد یادم نباشد ولی یادم است که بلند رو به همه ی ما گفت "... من از این زندگی خسته شدم ، من از هرچیزی که الان هستم خسته شدم ، دیگه نمیخوام طبقه متوسط باشم ، دیگه نمی خوام مدرن باشم ... من خودمم نمی دونم چی میخوام ..." و در پرده ی آخر همه از زندگی که خودشان برایش جنگیده بودند نالیدند ، گریه کردند و چهره همه شان درست مثل وقتی شد که بی هدف خیابان های تهران را بالا و پایین می رویم .

از قدیم ، جمعه های بلوار کشاورز تصویری دیگر از زندگی را نشان می داد ، سنگینی هوای خنک اش ابری جدید در بالای ذهن می ساخت که این ابر را هیچ خیابان دیگری در هیچ شب دیگری نمی توانست بسازد . این ابرها فکر ایجاد می کنند ، واقعا این روزها آشفته می گذرند ، احساس می کنم همه ی ما گم شده ایم ، شاید فردا که از خواب بیدار شدم همه ی این فکر های پراکنده فرار کرده باشند و باز روال همیشگی را ادامه بدهم اما الان می دانم ، خوب می دانم که همه ی ما چیزی را از درون گم کرده ایم ، چیزی مربوط به سال های قبل ، از بین خاطره های نقطه ی جنوبی ذهن ، چیزی که مدام به دنبال اش می گردیم ، از این سو به آن سو . و احساس می کنم در همین حرکت به این سو و آن سو است که هربار قسمتی دیگر از درونمان را گم می کنیم ، قسمت ها و چیزهایی که سال ها بعد از نقطه های جنوبی مغز بیرون می زنند .

دیشب گفت که من پیدا شده ام و دیگر مردی که گم شده نیستم ، گفت که از این پیدا شدنم راضی است ، اما خودم ... نمی دانم . ولی فکر می کنم همه ی ما چیزهایی را گم کرده ایم ، شاید همه ی این ها مربوط به گذشته باشد . گاهی بعضی چیز ها سر باز می کنند .

دلیلش را درست نمی دانم اما دوست دارم این دوتا مطلب از وبلاگ مشق سکوت بیشتر خوانده بشوند ، بعضی جاهایش حرف های دلنشینی بود ، مثل ترانه ای زیبا که چند بیت اش می شود حرف ما : این و این .

گذشته واقعیتی انکار نشدنی است ، چیزی است که هیچوقت از بین نمی رود ، گاهی فراموش می شود و گاهی پیدایش می شود اما همیشه هست ، چیزی که هست هیچوقت از یاد نمی رود ، گذشته هم در جریان زندگی نقش دارد . یادمان باشد امروزمان هم زمانی تبدیل به خاطره ای در آینده می شود . کاش بشود لحظه هایی دلخواه ساخت ، چجوری اش را نمی دانم ، اما باز می گویم کاش بشود ... کاش بشود .

   + امیر ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٥
comment نظرات ()