مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

روز خوب من_نوشته کودک 11 ساله

باز هم نوشته یک کودک اما این بار 11 ساله :

یک روز در خیابان دیدم که همه جا تمیز است . همه مردم با هم مهربان هستند . در اداره ها همه به کار مردم میرسند . در بیمارستان ها حال همه بیمارها خوب است . دیگر هیچ بچه یی کار نمی کند . همه ی بچه های کوچه ما با هم مهربان و به هم فحش نمی دهند . ماردم مهربان و پدرم کار پیدا کرده است . من در مدرسه نمره عالی گرفته ام . در مغازه ها ، خوراکی را با قیمت خیلی ارزون میفروشند . فروشنده ها با مشتری مهربان هستند . خلاصه آن روز ، روز خوب من است .

نازنین ، 11 ساله چهارم دبستان

(از کتاب غار تار ، انتشارات ناهید ، 1385 ، گرد آورنده : ع.ص.خیاط )


در آخر شهادت امام عدالت را تسلیت می گویم و در این روز های تلخ سخنم را با جمله ای از شریعتی تمام میکنم که این پستم همه از دیگران باشد ، دیگرانی بزرگ:

شناخت علی "ذهنیت" است . حب علی "احساس" است . اما تشیع علی "عمل" است .

   + امیر ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٩
comment نظرات ()

جامعه ای که ناراحت است

وقتی تو پیاده رو خیابان قدم میزنم به چهره ی آدم هایی که از مقابلم رد میشن نگاه میکنم . به همه نگاه میکنم از پیر مرد ها گرفته تا دختر های جوون . شاید چیزی که من از صورت این آدم ها میخونمو شما هم دیده باشید ؛ چند لحظه به دیده هایتان فکر کرده باشید و با خود بگویید "چرا انقد ناراحت" . چرا چهره ها انقدر ناراحت و در هم است ؟ حتی کسانی که لبخند بر لبشان است هم اگر از نزدیک باهاشان برخورد کنید به عصبانیتشان پی میبرید . مشکلات اقتصادی در کشور ما بیداد میکند ؛ در اکثر خوانواده ها یک نفر بی کار پیدا میشود . اما سوال اینجاست که مردم کشور های خارجی هم این مشکل را دارند اما چرا خشن نیستند ؟ در کشور ما تفاوت بین فرزند و پدر مادر هست ؛ مشکل همیشگی درک نکردن . اما همیشه در همه جای دنیا این مشکل بوده است حالا با اندکی تفاوت اما چرا آنها از ما شاد ترند . در دین اسلام که دین اکثر ایرانیان است تاکید شده که لبخند بر لب داشته باشید - توجه شود که من گفته دین را نقل کردم نه دیندار - اما ایرانی های که دین دیگری هم دارند اینگونه اند . ولی در خارج از کشور اینطور نیست .

آنها چه دل خوشی دارند که ما نداریم ؟ چرا آنها در ساعات غیر کاریشان(ساعاتی که سر کار نمیروند) به همه چیز الا کار فکر میکنند ؟ چرا با وجود اینکه اقساط بانکی آنها از ما ایرانی ها خیلی بیشتر است اما چند بار در ماه مهمانی میگیرند و دور هم شاد هستند ؟ چرا بچه های آنها حتی نمیدانند که کشورشان در گیر جنگ با کدام کشور است ؟ چرا میتوانند شاد باشند اما ما در شادی هایمان نیز ناراحتیم ؟

تفاوت کار ما با آنها در کجاست ؟

مشکل کجاست؟ از کی اینجوری شدیم ؟ دو سال پیش ؟ شش سال پیش ؟ سیصد سال پیش ؟ دو هزار سال پیش ؟برای چه ما ایرانی ها ناراحتیم ، غمگینیم ، نمیتوانیم فارغ از هر مساله ای در یک مهانی ساده شاد باشیم ؟ و لبخندمان هم سریع به خشم تبدل میشود؟

کجای کار میلنگد ؟

شاید من هم زیاده روی کردم و همه چیو با هم قاطی کردم . اما من هم مثل عابرین خیابان سر کوچه ناراحتم . فقط میتونم بگم که بچه ها بهترینند ؛ آنها که تازه حرف اوفتاده اند را میگویم ، آنها میخندند .... از ته دل .

   + امیر ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٥
comment نظرات ()

نوشته یک کودک 10 ساله _میخواهم فاحشه شوم

 

انشاء یک کودک 10ساله که بسیار میتواند معنی دار باشد:

مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تص...میم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... . ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده ."

انشا: خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند . تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند" دوستان عزیز لطفا متن رو اول بخونید سپس کامنت بگذارید

(پانوشت : نمیدانم این نوشته از کیست ، همین جا از صاحب گم نام اثر پوزش می طلبم)

   + امیر ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٢
comment نظرات ()

درگیری ذهن

این روزها ذهنم حسابی درگیر است ، آنقدر که حتی فرصت به خود رسیدن هم ندارم .... باید فاصله را جبران کنم . برای رفع کتی مطلبی از سارتر میگذارم

 

   + امیر ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٢
comment نظرات ()

دنیای افکار

مشاهده یادداشت خصوصی

   + امیر ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٥
comment نظرات ()