مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

برای گلشیفته

به کسانی که فکر می کنند گلشیفته فراهانی با این کارش آزاده و فلان شده میگم : "همین الان جلو لپ تاپ لخت شو و یه عکس از خودت همینجوری بگیر ، بذار تو فیس بوک ... تو هم آزاد میشی و یا اگر پسر هستی می تونی همچین عکسی را از مادر یا خواهر خود بگیری و در فیس بوک یا وبلاگ شخصیت منتشر کنی و یا اگر علاقه ی شدیدی به روشنفکری داری مانند کلیپی که در فرانسه تهیه کرده اند به همراه مادر ، خواهر ، پدر و عمه زاده ی گرامی کلیپی را تهیه کرده و در یوتیوب آپ کنی "

پ.ن1 : خواهش میکنم معنای مدلینگ ، روشنفکری ، هنر ، پورنوگرافی و ... را برای من توضیح ندهید . اصن من خر ، شما روشنفکر !

   + امیر ; ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

برای اصغری که فرهادی شد و گولدن گرفت

ساعت 11.30 صبح امروز امتحان دارم ولی مثل همیشه مراسم گولدن گلوب را دیدم ، با این تفاوت که امسال از یک شبکه ی فارسی زبان این مراسم را دیدم .

میدونم وقتی که خانوم madonna پاکت بهترین فیلم خارجی را در دست گرفت قلب همه ی ایرانی ها تند میزد و میدونم وقتی که پاکت را باز کرد قلب ایرانی ها در فاصله ی سه سانتی متری دهانشان بود و وقتی که گفت a separation صدای فریاد و خوشحالی ایرانی ها همه جا می پیچید . جدایی نادر از سیمین جایزه بهترین فیلم گولدن گلوب را دریافت کرد !!! اگر هیچ ایرانیی این طور که من توصیف کردم نبود ، من دقیقا همینطور بودم .

صحبت های اصغر فرهادی "بزرگ" مثل فیلمش زیبا بود ، از مردم ایران تشکر کرد و من از پای تلوزیون براش درود فرستادم . امیدوارم جدایی اسکار هم بگیرد و باز هم افتخار آفرینی کند .

کم پیش میاد که تلوزیون ببینم ، ولی امشب از av به tv میرم تا ببینم سرود ملی پوشون و از این چیزها پخش می کنند یا نه .

پ.ن : راستی جشنواره دوست ها البته از نوع "فجر"ش بدونن که بلیت ها از طریق سایت fajrticket.com به فروش میرسه ، البته به نظر نمیرسه که با اتفاق های چند هفته گذشته فیلمی به جشنواره معرفی بشه .

   + امیر ; ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

نگاه کن ...

نگاه کن که غم درون دیده ام 
چگونه قطره قطره آب می شود 
چگونه سایه سیاه سرکشم 
اسیر دست آفتاب می شود 
نگاه کن 
تمام هستیم خراب می شود 
شراره ای مرا به کام می کشد 
مرا به اوج می برد 
مرا به دام میکشد 
نگاه کن 
تمام آسمان من 
پر از شهاب می شود 
تو آمدی ز دورها و دورها 
ز سرزمین عطر ها و نورها 
نشانده ای مرا کنون به زورقی 
ز عاجها ز ابرها بلورها 
مرا ببر امید دلنواز من 
ببر به شهر شعر ها و شورها 
به راه پر ستاره ه می کشانی ام 
فراتر از ستاره می نشانی ام 
نگاه کن 
من از ستاره سوختم 
لبالب از ستارگان تب شدم 
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل 
ستاره چین برکه های شب شدم 
چه دور بود پیش از این زمین ما 
به این کبود غرفه های آسمان 
کنون به گوش من دوباره می رسد 
صدای تو 
صدای بال برفی فرشتگان 
نگاه کن که من کجا رسیده ام 
به کهکشان به بیکران به جاودان 
کنون که آمدیم تا به اوجها 
مرا بشوی با شراب موجها 
مرا بپیچ در حریر بوسه ات 
مرا بخواه در شبان دیر پا 
مرا دگر رها مکن 
مرا از این ستاره ها جدا مکن 
نگاه کن که موم شب براه ما 
چگونه قطره قطره آب میشود 
صراحی سیاه دیدگان من 
به لالای گرم تو 
لبالب از شراب خواب می شود 
به روی گاهواره های شعر من 
نگاه کن 
تو میدمی و آفتاب می شود

 

چند روزیه که دوتا آهنگ را مدام گوش میدم ، یکی آهنگ "آفتاب" با صدای "فریدون فرخزاد" که شعر آهنگ تا حد زیادی شعر بالا است که این شعر را "فروغ فرخزاد" گفته است و آهنگ دیگر "دستم را بگیر" با صدای "فرامرز اصلانی" عزیز است که این روزا خیلی به دل می نشید . مخصوصا صدای فریدون عزیز .

تو فقط ، نگاه کن که ...

   + امیر ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

hold my hand *

چشمانش را بست و دریچه ای را باز کرد . بی پروار در خیابان قدم میزد ، به ربرو نگاه می کرد اما لبخندی را که بر روی لبش بود با چشمانش می دید . موهایش در هوا باد میخورد . نوازش باد را بر روی صورتش احساس می کرد . رو به جلو حرکت می کرد ، مردم بی توجه به او به راه خودشان ادامه می دادند ، هیچ مرد سبز پوشی را ندید ، همه ی سبز پوشان لباسی به رنگ آبی آسمانی بر تن داشتند . گاه پسرهای جوانی به او لبخند میزدند . با شادی رو به جلو حرکت می کرد ، نمی دانست که به سمت راست می رود یا چپ ، حتی نمی دانست که در کدام شهر است اما بی پروا به راه خود ادامه میداد . در کنار پیاده رو زن میان سالی را دید که در سطل کوچکی انبوهی از گل های سرخ و سفید قرار داده بود . یک شاخه گل سفید برداشت و ادامه داد . گل را بو کرد ، احساس کرد که تا آن لحظه هیچ گل سفیدی را بو نکرده بود . گل را به دختر بچه ای داد و حرکت کرد .

حس زیبای رها بودن و بوی خوش گل سفید ، هیچ کدام را تا آن لحظه تجربه نکرده بود . سایه ی مردی را از دور دید ، تصمیمش را گرفت . به سمت او دوید ، ضربان قلبش در صدای نفس هایش از بین رفت ، کمی که به او نزدیک شد ، در باز شد ، صدای گریه آمد ، دریچه بسته شد . صدایی از دور شنید که می گفت : خسته ام ، چای بیاور .

× عنوان پست بعد ... شاید !

(عکس : meghan - d&g )

   + امیر ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

رادیو گم شده _ 3

برنامه شماره سوم "رادیو گم شده" با یه آهنگ خاطره انگیز به اسم dust in the wind . این آهنگ پر مغر را scorpions هم خونده بود ، ولی چون زیاد با scorpions حال نمی کنم یه ورژن دیگه از این آهنگ را میذارم ؛ با صدای خانوم sarah brightman . یادمه خانوم "نون" آهنگ اصلی را بیشتر دوست داشت ، اما من اینو بیشتر دوست دارم . خانوم "نون" با چه عشق و علاقه ای این شعر را برام معنی می کرد ، یادش بخیر ! عین شین قاف و علاقه ... خنده داره نه ! تو که این سطرها را میخوانی هم خنده ات گرفت ! من که از خنده روده بر شدم ...

I close my eyes, only for a moment, and the moment's gone
All my dreams pass before my eyes, a curiosity
Dust in the wind
All they are is dust in the wind
Same old song, just a drop of water in an endless sea
All we do crumbles to the ground though we refuse to see
Dust in the wind
All we are is dust in the wind
...
Everything is dust in the wind

از اینجا میشه گوش کرد : اینجا

   + امیر ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٦
comment نظرات ()

دنیای من قبل از من

صبح جمعه بالاخره اون حس گشتن در اعضای بدنم ایجاد شد ! و رفتم دنبال همون کتابی که گفتم . پشت کتابخانه ی قدیمی اطاق سرد پر از کتاب های دوران کودکی ام بود . کتاب هارو دونه دونه برداشتم و هرکدوم را سریع نگاه کردم و با نگاه به جلد هر کتاب کل داستان و خاطرات همراه با داستان در ذهنم نقش می بست ...

حس خوبی بهم دست و البته همراه آن حس خوب چند قطره غم نیز رو گونه ام نشست که با خنده های کودکی که از لابه لای کتاب ها بلند بلند به من می خندید از بین رفت .

ببعد ار کلی گشتن به کتابی که میخواستم رسیدم . تو این پست پایین ننه سرما را خوب یادم بود ولی جلد کتاب را درست توصیف نکردم . اصن بچه ی قرمز پوشی در کار نبود . اون توصیف پایین با هیچ کدوم از کتاب ها مطابقت نداشت ، چون تصور و خیالی بود که از همه ی کتاب ها بر روی جلد مجموعه کتاب های دوران کودکی در ذهنم نقش بسته بود (پسرکی که پشت به من ....) از این اشتباه ناراحت هم نشدم ، خوب چندین سال گذشته و هرکسی یه چیزایی را فراموش می کنه دیگه . این از اون ننه سرما خاص که با همه ننه سرما ها فرق داشت و فوبیا ننه سرما را در من ایجاد کرد ! قیافش خوب یادم مونده بود :

اینم از جلد کتاب که اصن یه چیز دیگه بود و من یه چیز دیگه گفتم :

بعد از مرور اون همه خاطره خوب خیلی از دست خودم ناراحت شدم . چون چند سال پیش حدود 40 ، 50 تا از این کتاب ها را دادم به یه بچه پدر سگ که بعد از چند روز با چشم های خودم دیدم که کتاب هارو موشک کرده داره از پنجره پرتشون می کنه بیرون ! کاشکی همشو نگه می داشتم .

بدون حساب کردن مجله های کودک حدود صد و پنجاه تا کتاب داستان اون پشت بود ، کتاب هایی که بین برگ هایش پر از خاطره بود ، پر شادی ، پر از صفا و صمیمیت ، پر از صدای پدر و مادر و صدای کودکی که "بی پروا" می خندید . من عاشق خنده ی بچه ها هستم :))

راسنی کریسمس هم مبارک . من هرچقدر از ننه سرما می ترسم عوضش پاپانوئل را دوست دارم !!! به همگی خوش بگذره :*

   + امیر ; ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٤
comment نظرات ()