مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

رو ب رو

در سرم پر از هیاهویی بود که ناگهان تهی شد، گم شد، سکوت شد. و راستی آنهمه خنده آنهمه شادمانی آنهمه حرف کجا رفت؟ آیا همه را در خواب شنیده و دیده بودم؟ کی به این بیغوله افتادم؟ و اصلاً کی تنها شدم؟ چرا دیگر دلم برای هیچ‌کس تنگ نمی‌شد؟ چرا سلسله‌ی اعصابم به هیچ اتفاقی در دنیا واکنش نشان نمی‌داد؟ اتفاقی که مثل فاجعه قلبم را به تپش وامی‌داشت و مرا به پرپر می‌انداخت، حالا آنقدر به نظرم مسخره می‌آمد که دیگر دلم نمی‌خواست حتا بگویم به تخ_مم. آدم تخمش را که به هر چیزی حواله نمی‌دهد؛ و این را در تنهایی فهمیدم. تنهایی مثل بوق پایان کار کارخانه‌ای متروک بود که سال‌ها بعد یک مأمور بیمه اشتباهی آن را به صدا درآورده باشد.

رمان "مِده‌آی ایرانی" عباس معروفی

   + امیر ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٠
comment نظرات ()

آگهی

به یک عدد زمستان و سرمایی که در همه چیز بدمد نیازمندیم .

 

پ.ن 1: الان داشتم پست های قدیمی ام رو می خوندم، چقدر بد شدم من. اونوقت شاکی هستم که چرا ... چرا ندارد.

پ.ن 2: عنوان پست بعدی : در باب فکر و خیال و ادعا

   + امیر ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٤
comment نظرات ()

پا نمیداد این ترانه اما گرفتم

  اگه عاشقت نبودم، پا نمی داد این ترانه

 بی خیال بد بیاری، زنده باد این عاشقانه
طهران تهران یه فیلم چرت بود ولی موسیقی فیلم یه شاهکار بود، شاهکاری که از همان روز که فیلم رو تو سینمای آشغال مرکزی یا پارس (درست یادم نیست)  دیدم تو بیشتر روزای بعد از دیدن فیلم باهام بوده و هست، وقتی که رضا یزدانی ورژن جدیدش رو تو آلبوم خاطرات مبهم خوند که شاهکارش رو تکمیل تر کرد. این آهنگ یه جورایی هم واسه ادامه دادن خوبه هم واسه تموم کردن، شعرش جابجا عوض میشه اما میشه بوی سه حرفی بهش داد و تو یه روز که هوا کمی گرفته است، یا یه روز که صبح زود از خواب بیدار شدی و بعد از خوردن صبحانه دلچسب و کمی ورزش صبح گاهی، روی کاناپه دارز بکشی و صفحه آخر روزنامه اعتماد را ورق بزنی و ببینی روشن فکرهای خانه نشین درباره شوالیه شدن شجریان چی گفتن و اصن هم نخوانی چه گفته اند و در همان لحظه که فکر می کنی روزت خیلی قشنگ و پاک و آفتابی شروع شده دیوانه بشی و آلبوم خاطرات مبهم رو بازکنی و در احمقانه ترین انتخاب زندگی آهنگ ادامه بده رو پِلی کنی اولش کمی لبخند بزنی کم کم وقتی که اون خوش صدا داد میزنه نیستی و ... اگه هست واسه روز نبودنش و اگه نیست بازهم واسه نبودنش بزنی زیر گریه. تو حالت اول تو روز نبودنش هم یادی می کنی از این روز آفتابی دل انگیز زیبا که بدون خوردن هیچ تخم مرغی در وعده صبحانه تبدیل به روزی تخم مرغی شد و حیف حیف رو زیر لب تکرار کنی که هیچ فرصتی نیست برای آب شدن در آفتاب ... الان هم می نویسم فکر می کنم به همون روزی که تو ماشین این آهنگ رو گوش می دادیم و فکر می کنم کاش تصادف می کردیم و همه باهم می مردیم در پایان همان موسیقی، چونکه مغز من تحمل این همه تصویر سازی را ندارد ولی حیف که مغز من یک معتاد به تصویر سازیه. اصن فکر می کنم واسه همین از همون بچگی به نخ های سفید با فیلترهای قرمز علاقه داشت و یواشکی با دوست احمق تر از خودش پاکت هاش رو جمع می کرد، شاید میخواسته یه تصویر سینمایی دلچسب بسازه، از جمع کردن های احمقانه دو تا بچه. گفتم بچه و تصویر و قدیم یاد اون روزی افتادم که تو حال نشسته بودم واسه خودم بازی می کردم و بابام داشت full metal jacket می دید و درست تو اون صحنه ای که یارو شات گان رو میذاره تو دهن خودش و شلیک می کنه و مغزش می پاشه رو دیوار سرم رو بردم طرف تلوزیون و این تصویرِ لعنتی تا همیشه با من همراه شد و باعث شد که من از خودکشی بترسم وگرنه تا حالا اِن میلیون بار اقدام به خودکشی با شات گان کرده بودم یا خودم رو از این ور اون رو پرت کرده بودم پایین، البته شات گان که نیست، پل گلدن گیت هم که نداریم، اون وقت مجبور بودم از پل هایی که در دوران سازندگی ساخته شدن بپرم پایین یا از پل هایی که در دوران چاپندگی ساخته شدن.
این شد که الان نه جرات بازی با شات گان رو دادم و نه از حالت دوم گوش دادن به ادامه بده خوشم میاد و نه هیچ چیز دیگه، هیچی، فقط کمی استراحت می خواهم، خسته شدم از بس راه رفتم، میخوام خودم رو چند روز دی اکتیو کنم. فکر کنم واسه اینکه این سیکل علاقه به دی اکتیو شدن رو پیدا کنم لازمه تا بین پست های قبلی سرچ کنم و ببینم چند وقت یک بار خواستم دی اکتیو بشم. البته میگم .... کو تا شدن.
می گذره این روزا از ما، ما هم از گلایه هامون
عادی می شن این حوادث ، اگه سختن اگه آسون
توی پاییزه مجاور، وسطای ماه آذر
شد قرارمون که با هم، بزنیم به سیم آخر

   + امیر ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٤
comment نظرات ()

رقصی برای شکست

رقصی برای شکست

دیشب مردم بعد از شکستی تلخ به خیابان ها ریختند، رقصیدند، آواز خواندند و پرچم های شان را تکان دادند. مردم به شکست شان می خندید، آدم ها به هم نگاه می کردند و به شادمانی بی دلیل خود می خندیدند. با بهانه هایی مثل این که باختیم اما برابر تیمی بزرگ خوب بازی کردیم. آن ها می خندیدند برای آن که بخندند. و این خنده های چه قدر شبیه واقعیت های ملموس زندگی همه ی ما بود، خندیدن در جهانی ناعادلانه. مثل دراز کشیدن کنار ساحل دریایی که برادرت آن جا غرق شده است. مثل آن که در عمرت یک نخ سیگار نکشیده باشی و ناگهان بفهمی سرطان ریه گرفته ای و بعد تصمیم بگیری شش ماه باقی مانده را با دوست دخترت مسافرت بروی و از زندگی لذت ببری. مثل لبخند لذت بخش همفری بوگارت در شب مه آلود کازابلانکا بعد از آن که هواپیمای معشوقه اش پرواز کرد و او به سوی ویرانه ی زندگی خود بازگشت. مثل پیر و زمین گیر شدن یک ملکه ی زیبایی، مثل پیرمردی تاس که کنار مزار همسر خود نشسته است و چای می نوشد... زندگی در نهایت با همه ی آدم ها بی رحمانه رفتار می کند. رقصیدن در پیروزی ها همیشه زیبا ست اما واقعی تر از آن رقصیدن برای شکست هاست. لبخند زدن به همه ی آن چیزهایی که ناگزیر از دست می دهی. زیرا فهمیده ای هیچ دلیلی واقعی تر از خندیدن برای خندیدن نیست و این ارزشمندتر از هر چیزی ست که به دست آورده یا از دست داده ای... رقصی برای آن که فراموش کنی، رقصی برای آن که به یاد آوری...
من به احترام بچه هایی که دیشب وسط میدان ونک روی سقف یک پیکان داغون سفید می رقصیدند کلاه از سر برمی دارم.

علیرضا ایرانمهر

   + امیر ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢
comment نظرات ()

زیباتر

غروب سه شنبه 23 ِ اردی بهشت نود و سه رفتم انقلاب، مستقیم رو به کتابسرای نیک، دو تا کتاب برداشتم؛ جای خالی سلوچ برای مردی خوب و زیباتر برای خودم.

از چند سال پیش که کتاب یوسف آباد خیابان سی و سوم رو خوندم منتظر نشستم تا کتاب جدید سینا دادخواه چاپ بشه و بازهم یه کتاب شیرین بخونم، کتابی که از زمان خودمون میاد، حرف هاش حرف ما ست، فکر کردن ها و دلمشغولی هاش مثل خودِ ما ست. و درست مثل هم سن و سال های خودم پراکنده است و در عین پراکندگی هدف های جالبی رو دنبال میکنه. تو فیض+بوک سینا دادخواه و سایت های مختلف پیگیر خبر چاپ بودم تا اینکه بعد از این همه سال (!) خبر اومد که کتاب جدید سینا دادخواه به نمایشگاه کتاب امسال رسید. دو سالی میشه که حال نمایشگاه رفتن ندارم و امسال هم نرفتم ... صبر کردم تا کتاب به انقلاب برسه، نیک یا افق یا هر کتاب فروشی دیگه، مهم کتاب بود، در اولین فرصت که روزمرگی اجازه داد تهیه اش کردم و خوندم.

در کل لذت بردم، از خوندن این کتاب زیبا لذت بردم، خیلی وقت بود با یه کتاب حسِ خوبِ زندگی کردن نگرفته بودم و کتاب تازه سینا دادخواه "زیباتر" از قبل این حس را به من داد.بخونید و لذت ببرید.

پ.ن : برای شما پیشنهاد ویژه ای داریم. فیلم Inside of Llewyn Davis.

   + امیر ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱
comment نظرات ()

و چه دلنشین می نوازد

از زیر زمین سوار بر پله های برقی گام به گام بالا می آیم و صدای ساز دهنی از دور نزدیک تر می شود. و چه دلنشین است این صدا ... آرام آرام همگام با پله برقی به منبع صدا نزدیک می شوم، پیر مردی با ظاهری زیبا ساز دهنی را بر لب گذاشته است و نفس های قشنگ اش را در آن ساز که اسمش را نیمی دانم می دمد. ازدحام جمعیت جلوی خروجی مترو نمی گذارد زیاد آنجا بمانم و با فشار مردم پشت سرم از جلوی پیر مرد سریعمی گذرم و تنها فرصت می کنم اسکانسی کنار جعبه ی سازش بر لبه گرانیتی ایستگاه مترو قرار دهم. عمر این صدای دلنشین کوتاه است، به اندازه حرکت من از زیر زمین به بالا و چرخش به سمت میدان فردوسی اما پژواک این صدای زیبا تا دور دست ها در گوش ام می ماند، وقتی که مردم تنه می زنند تا سریع تر به محل کارشان برسند، وقتی که تاکسی ها بوق می زنند تا روزیه از پیش تعیین شده شان را به زور بدست بیاورند وقتی که من وارد این دنیا می شوم، هنوز این صدا در گوشم است. آن روزی که این پیر مرد زیبا را می بینم حس حرکت در ایستگاه های متروی نیویورک برایم تداعی می شود، جاهایی که ندیده ام ، حس یک روز بهاری که رنگ آسمان کمی متفاوت تر است.

پ.ن1 : اگر می خواهید این صدای زیبا را بشنوید، بعضی روزهای هفته و پنج شنبه ها حدود ساعت 8.30 تا 9.30 درب خروجی مترو ایستگاه فردوسی، سمت شمال شرقی باشید.

پ.ن2 : تصحیح شد.

پ.ن3 : این نوشته را بخوانید تا شاید ... : این.

   + امیر ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٥
comment نظرات ()

زندگی

-پایان زمستان تلخ و شروع بهار زیبا است...

بیاید در نظر بگیریم که شما 24 سال تان است و یا شاید 22 سال (دو سال زیاد هم فرقی ندارد) فرض کنید که قرار است 70 سال عمر کنید. تا این جایش که گذشت پس سال های مانده را بدست آورید و در تعداد روزهای هر سال ضرب کنید و حاصل اش را در بیست و چهار ساعت هر روز و سپس در "شصت دقیقه" ضرب کنید، عددی که بدست می آید حدود 24 میلیون است، یعنی 24 ملیون دقیقه دیگر فرصت برای زندگی کردن دارید. شاید در ظاهر عدد بزرگی به نظر بی آید ولی اگر کمی دقیق تر به این عدد نگاه کنید می بینید که نصف این دقایق زنده بودنتان را شاید خواب باشید و اگر زمان های انجام کارهای روتین و روزمره مثل غذا خوردن و حمام کردن و گلاب به روتون رو هم در نظر بگیرید دقایق زیادی برای "زندگی کردن" باقی نمی ماند.

"زندگی کردن" جدا از کردنی های اجباری اش مثل نفس کشیدن و پلک زدن و خوردن و خوابیدن در چند چیز با ارزش کوچک خلاصه می شود. -چند چیز؟ -برای هرکس چند چیز.

-آیا واقعا زندگی ارزش اش را دارد که ...؟

اگر واقع بینانه به این دنیا و زندگی مان نگاه کنیم می فهمیم که زمان زیادی برای زندگی کردن در اختیار نداریم، درست در همین لحظه که این متن را می خوانید این زمان در حال گذر کردن است، فکر می کنید بغیر از زمان، کالایی با ارزش تر هم در این دنیا وجود دارد؟ مثل خانواده، پول، عشق، تحصیل و ... ؟ فکر می کنم که نه، چیزی با ارزش تر از زمان وجود ندارد، اگر از یک نفر که در بستر مرگ است سوال کنیم آخرین چیزی که درست در همین لحظه می خواهی چیست، قطعا می گوید : زمان ! اگر غیر از این گفت یا بیمار است یا ریاکار. در بستر زمان است که فرصت برای زندگی کردن، خدکت کردن به عزیزان و هر هدف دیگری فراهم است.

روزهای آخر اسفند زیاد می شنویم که گویند؛ امسال هم تموم شد، چه زود گذشت ... !

در این سیصد و شصت و چند روزی که گذشت چه کار کردیم؟ چند کتاب خواندیم؟ دل چند نفر را بدست آوردیم؟ چه اندازه به دیگران خدمت کردیم؟ تا چقدر شکرگذار اتفاقات خوب بودیم؟ عشق ورزیدیم؟ چقدر؟ ...؟ قلب مان چند بارمحکم تر تپید ؟ برای اتفاقت خوب یا بد، در لحظات انتظار برای دقایق شیرین یا تلخ را می گویم. این مدت زندگی ارزش اش را داشت؟ شاید در این مدت دل کسی را هم شکانده باشیم، چقدر شکستیم؟ جا برای ترمیم اش باقی گذاشتیم یا ... ؟ آیا دست تقدیر عزیزی را از نزدیکی ما به جایی دور تر برد؟ دلمان برایش تنگ می شود؟ این روزها به فکر اش هستیم؟

این زمان باقی مانده برای زندگی کردن ارزش خیلی کارها را ندارد، زمان برای بد بودن کم است، پس در این زمان کوتاه ناچاریم که خوب باشیم؛ آدم خوب ... حال خوب ...

پ.ن 1: فرصت های شاعر شدن را از دست ندهیم.

پ.ن 2: حرف هام تکراری بود.

   + امیر ; ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

نگاهی به تعدادی از فیلم های سی و دومین جشنواره فیلم فجر

امسال هم مثل هر سال تعدای فیلم از جشنواره فیلم فجر دیدم که اول درباره هر فیلم چند خط می نویسم و برای کسانی که حوصله ندارند در پایان هر بخش نتیجه کار را در یک کلام می گویم. در آخر هم به چند نکته و حاشیه مهم اشاره می کنم.

 

فیلم طبقه حساس / کمال تبریزی

داستان فیلم واقعا حساس است، یا آنطور که پوستر فیلم می گوید هساث ! داستان مردی (رضا عطاران) است که همسرش (پانته آ بهرام) در همان دقیقه اول فیلم به شکل زیبایی جانش را از دست می دهد و مثل همه ی مرده ها در قبر چال می شود اما چند روز بعد خبر می رسد که بدون اطلاع قبلی جنازه مرد غریبه ای را در قبر همسر رضا عطاران چال کرده اند ؛ روی جنازه زن اش ! و باقی داستان. قطعا این اتفاق بارها و بارها در همین بهشت زهرا خودمان اتفاق افتاده و داستان هایی حواشی آن بوده است که خیلی ها ساده و یا رسمی از کنارش گذشته اند اما روایتِ پیمان قاسم خانی (فیلمنامه نویس) از این ماجرا بسیار زیبا و دقیق و در عین حال با نگاهی طنز این داستان را پیش می برد. در رابطه با طنز فیلم باید بگویم که رضا عطارن خودش به اندازه کافی خنده دار است چه برسد به اینکه در فیلم استاد کمال تبریزی بازی کند و دیالوگ های پیمان قاسم خانی را بگوید اما توقع تان را از طنز فیلم زیاد بالا نبرید و مثل عده ای از دوستان که فیلم را با مارمولک مقایسه می کردند مقایسه نکنید ! مارمولک یه اتفاق فوق العاده خاص بود که خیلی می خنداند و در عین حال آن فیلم هم صحنه های درام تاثیر گذاری داشت، پس فیلم های قبلی کمال آقا را فراموش کنید و برایف دیدن یک فیلم جدید برای دیدن این فیلم به سینما بروید. هیچکس بعد از دیدن این فیلم نمی تواند از بازی ها، فیلمنامه، شخصیت پردازی، موسیقی، کارگردانی در میزانسن ها و زاویه دوربین و ... ایراد بگیرد، این فیلم بی نقص است و همه چیزش عالی ! با شوخی های فوق العاده عالی !

در کل : فیلم طبقه حساس را باید دید، دوتایی سه تایی چهارتایی باید دید و لذت برد.

 

فیلم خانه پدری / کیانوش عیاری

داستان فیلم روایتگر ظلم جامعه سنتی نسبت به زنان و دختران است. همین. فیلم با یک صحنه ی هولناک و خشن و فوق العاده حساس شروع می شود و تاثیر این صحنه آنقدر عمیق و حساس است که تا انتهای فیلم با شما می ماند و حتی ممکن است تا چند روز پس از دیدن فیلم هم در یادتان باشد. فیلم از حدود هفتاد هشتاد سال پیش داستان یک خانواده را روایت می کند تا زمان حال، نماد های این فیلم بسیار زیبا هستند، رنگ بندی ها فوق العاده مناسب و تاثیر گذار و بازی های فیلم ؛ مهران رجبی، مهدی هاشمی، شقایش فرهانی، شهاب حسینی و همه و همه زیر دست استاد کیانوش عیاری خوش درخشیدند و صدا گذاری و موسیقی فیلم بر جان تماشاگر می نشیند. در کل این فیلم یک ترکیب فوق العاده زیبا از همه چیز خوبی است که یک فیلم باید داشته باشد، فیلمی تلخ و فوق العاده تاثیر گذار، فیلمی که هیچکس تا انتهای فیلم یک بار هم ساعت اش را نگاه نمی کند و همه محصور تصاویری هستند که بر پرده نقره ای نقش می بندد. یکی از منتقدان به حق گفت که فیلم خانه پدری در بخش خارج از جشنواره اکران شد چون چیزی فرا تر از جشنواره فیلم فجر بود.

در کل : فیلم خانه پدری را باید دید، تنهایی یا با دوستی خوب.

 

فیلم آرایش غلیظ / حمید نعمت الله


داستان فیلم قصه مردی است فریبکار که همه را فریب می دهد و حتی به خودش هم رحم نمی کند، میخواهد بار ترقه و وسایل چهارشنبه سوری را که برای خودش نیست بفروشد، در راه این فروش ناثواب چند نفر دیگر هم همراه اوهستند و ماجراهایی پیش می آید. فیلمنامه این فیلم فوق العاده جذاب و لذت پخش است، و روایت فیلم پر از شوخی های خنده دار و جذاب و موقعیت های خاص و دلچسب. فیلم به حد کافی شما را می خنداند و خیلی خوب با سیگاری و یک نوع ماده مخدر (یا محرک) شوخی می کند. نباید توقع بیننده را از فیلم زیاد بالا برد چون درست در حدود ده دقیقه آخر فیلم نمی دانم چرا فیلمنامه کمی شل می شود (آبکی میشود) ! اما فیلم طوری است که شاید آن آخرش را هم نادیده بگیرید. من بعد از دیدن فیلم حسی داشتم مثل حسی که بعد از دیدن یکی از فیلم های استاد تارانتینو بهم دست میده یا جورج او راسل ! خیلی اغراق کردم اما واقعا حس شیرینی داشتم. سینمای ایران از این دست فیلم ها کم دارد، فیلمی که یه قصه ناب را با یه فیلمنامه قوی روایت کند و همه شخصیت های فیلم پرداخت شده باشند. بازی حامد بهداد در این فیلم بسیار زیبا بود و حبیب رضایی مثل همیشه بود، یعنی عالی.

در کل : فیلم آرایش غلیظ را باید دید، هرجوری که خواستید ببنید که می چسبد.

 

فیلم کلاشینکف / سیعد سهیلی

داستام فیلم حول یک کلاشینکف می چرخد و شخصیت های فیلم در اطراف همین چیز ! شکل می گیرند. برشی از زندگی در سال 1392. اول از همه باید به فیلم آفرین گفت که تکلیف اش با خودش مشخص است و میخواهد یک قصه را همراه با شوخی و خنده روایت کند. بازی رضا عطاران مثل همیشه عالی بود و باقی بازیگر ها هم در حد واقعا خوب بازی کردند. شوخی های فیلم جدید و جذاب بود و روایت فیلم سر راست و دلچسب، طوری که گام به گام با فیلم پیش می روید. اما ده دقیقه آخر این فیلم هم درست مثل گشت ارشاد(ساخته قبلی این کارگردان) در رویا سپری شد و آنقدر آب به آن اضافه شد که سکانس پایانی فیلم شخصیت اصلی در خیال خودش هم لب دریا و آب ایستاده بود! در کل بستگی به سلیقه بیننده دارد که از این فیلم خوشش بیاید یا نه، اگر با شوخی ها و نوع روایت در طول فیلم بی چون و چرا کنار بی آیید ده دقیقه آخر هم لبخندی شیرین می زنید وگرنه در ده دقیقه آخر حرصتان را خالی می کنید و میگید اه چه فیلم بیخودی ! من با شوخی ها و روایت فیلم ارتباط برقرار کردم و به نظرم واقعا فیلم خوبی است. و به گفته سایت کافه سینما این فیلم جزو 5 فیلم برتر این دوره از جشنواره بود.

در کل : ارزش دیدن دارد، خدایی.

 

فیلم چ / ابراهیم حاتمی کیا

داستان عملیات های چریکی شهید دکتر چمران در جریان درگیری هایش در پاوه کرمانشاه با شورشیان کرد است. همین. شخصیت دکتر چمران در واقعیت آنقدر بزرگ و زیبا است که هرکسی دوست دارد ببیند فیلمی که در رابطه با او ساخته اند چطور است، آن هم فیلمی از آقای ابراهیم حاتمی کیا، اما واقعا نتیجه کار دلچسب نیست و ما با یک فیلم معمولی طرف هستیم که لبریز از دیالوگ های شعاری و رمبو بازی های شخصیت چمران این فیلم است و چند دیالوگ زننده در فیلم که حتی اگر از دیدن جلوه های ویژه صحنه ی سقوط هلی کوپتر هم لذت برده باشید نظرتان عوض می شود. این فیلم واقعا می توانست بهتر از این ها باشد اگر کمی بیشتر برایش وقت می گذاشتند و کمی زیبا تر برای فیلم دیالوگ می نوشتند. شهید دکتر چمران در واقعیت شخصیتی بسیار بزرگی دارد و جنبه های مختلفی از شخصیت ایشان قابل پرداخت بود که متاسفانه در این فیلم این اتفاق رخ نداد. همه چیز معمولی.

در کل : فیلم چ  ارزش دیدن در یک روز سه شنبه با بلیط 1500 تومانی در سینما بهمن را دارد.

 

فیلم زندگی جای دیگری است / منوچهر هادی

داستان فیلم ؟! از کجاش بگم !؟ قصه مرد بهیاری است با بازی حامد بهداد که از اول فیلم مشخص می شود تومور مغزی دارد و چند روز دیگر می میرد ! پس شخصیت اصلی فیلم به روال عادی زندگی اش ادامه می دهد، با همسر قبلی اش دست و پنجه نرم می کند (همسر قبلی که شخصیت ندارد، اول فیلم هست و بعد یهو نیست می شود و آخرش می آید و وسط هایش هم تلفن می زند) خانم هسر قبلی (نیکی کریمی) خود همسری دارد به نام پارسا پیروزفر که اول فیلم بدهکار است و سریع زندان می رود و دیگه تا آخر فیلم نیست ! حامد بهداد تو خونه یه پسر و دختر دارد که پسر نوجوان است و در دوران غلبه هورمون های جنسی به هورمون های دیگر بسر می برد و دخترش کودکی بیش نیست که اصن کودک نیست و همه این ها دور هم می چرخند و کلفتی در خانه است که صیغه حامد بهداد شده است و این خانم هم یکتا ناصر است و ... یاد فیلم فارسی های قبل از انقلاب افتادید ؟! درود بر شما ! آخر فیلم هم همانطور که فکرش را می کردیم حامد بهداد (شخصیت اصلی فیلم) فردین بازی در می آورد ! کل داستان را لو دادم که وقتتان را برای دیدن این فیلم تلف نکنید، چون قطعا در زمان اکران عمومی با این بازیگر های معروف تیزری فریبنده بخوردتان می دهند ! تنها چیزی که باعث شد ما وسط دیدن فیلم سالن را ترک نکنیم بازی متوسط رو به بالا ناصر و بهداد بود ! باید به کارگردان گفت وقتی فیلمنامه خوب نداری چرا میسازی !؟

در کل : فیلم زندگی جای دیگری است ارزش دیدن ندارد.

 

فیلم خواب زده ها / فریدون جیرانی

خلاصه ماجرا این است که : مادر فیروز به خواب همه‌ دوستان، آشنایان و کارمندان او می‌رود و از همین طریق هشدار می‌دهد که فقط بیست و چهار ساعت بیشتر فرصت ندارد تا رضایت نازگل مشرقی دختر خدمتکارش را به دست آورد و در غیر این صورت خواهد مرد. فیروز نازگل را پیدا می‌کند و تلاش می‌کند رضایت او را بدست آورد ولی... (از خلاصه داستان رسمی فیلم) موضوع فیلم جالب و تا حدودی بکر است اما فیلمنامه ای در کار نیست، دیالوگ های لوس و دم دستی اند و بازیگر ها خیلی داد می زنند ! تنها چیزی که شما را پای دیدن فیلم نگه می دارد بازی فوق العاده خنده دار اکبر عبدی است و تا حدودی بازی فرزاد اصلانی که این دو نفر آذری زبان هستند و کمی نوک زبانشان میگیرد ! و این باعث می شود شوخی هایشان با مزه تر شود اما در کل فیلم هیچ چیز خاصی ندارد و بعد از دیدن فیلم از خودتان یا شاید از فریدون جیرانی می پرسید که چی !؟ چرا بعضی جاهاش خوبه !؟ چرا بعضی جاهاش بد !؟ خوب معلوم است که فیلمنامه پرداخت نشده است. موضوع فیلم جالب است و بازیگرهای فیلم هم خوب اند، حتی صابر ابر هم خوب رپری بود برای خودش اما فیلم در کل شلخته بود.

در کل : فیلم خواب زده ها ارزش دیدن ندارد، مگر زمانی که CD ازش آمد و یکی از شبکه های برون مرزی پخش اش کرد.

 

فیلم پنجاه قدم آخر / کیومرث پور احمد

داستان فیلم روایتگر یکی از عملیات های دفاع مقدس است و شخصی به نام هرمز (بابک حمیدیان) که مهندس است باید وسیله ای را در کنار رادار عراقی ها جاسازی کند و موفق هم میشود اما در راه بازگشت هم فیلم، هم کارگردان و هم شخصیت داستان همه با هم گند می زنند و هرمز بیشتر ترمز می شود ! فیلم تا وسط هایش یک فیلم معمولی است و ما پیش خودمان می گفتیم قطعا از بعد از عملیات فیلم خوب می شود که نه تنها خوب نشد بلکه آنقدر بیخود و بی ارزش شد که مورد تشویق و صوت و خنده و حتی سینه زدن عده ای از بیننده های فیلم شد ! قطعا به نشانه اعتراض ! فیلم هم از وسط اش چند دقیقه قطع شد و قطعا مورد شیرین کاری ما قرار گرفت ! واقعا این فیلم نه تنها هیچ چیزی برای گفتن نداشت که یه جاهایی به شعور مخاطب توهین می کرد ! آقای پوراحمد چرا ... ؟!

در کل : فیلم پنجاه قدم آخر را اگر یک روز جمعه شبکه یک سیما ساعت 16 هم نشان داد نبینید.

 

 فیلم من عصبانی نیستم !/ رضا درمیشیان


مطلبی از محمد :

یک فیلم که مشکلات جوانان امروز را به خوبی نشان می دهد، موضوع فیلم ازدواج است و روایت فیلم در بستری از زمان رخ می دهد که اتفاقات سال 88 و عوارض و عواقب آن هم در این روایت سهیم هستند، انتخاب این بستر زمانی و حوادث پیرامون آن کاملا در خدمت فیلم است و شعاری نمی شود.

ماجرای فیلم روایت زندگی پسری است که عاشقانه دختری را دوست دارد و چند سالی است با او در دانشگاه دوست می باشد و قصد ازدواج با آن دختر را دارد اما نمیتواند مقدمات ازدواج را فراهم کند و به هر دری که می زند بی فایده است و ... باقی ماجرا. یکی از بزرگترین حسن های فیلم همین محتوای آن است که تقریبا همه از آن راضی بودند زیرا که  هر کسی با گوشه ای از زندگی نوید همزاد پنداری میکند و در واقع  این فیلم نمایش مشکلات زندگی خودمان است، همین مشکلات جوان های دانشجو و غیر دانشجو که خودمان جزوی از آن ها هستیم یا با آن ها مستقیم و غیر مستقیم در ارتباط ایم. مشکلات زندگی یک دانشجو کم نیستند، حال اگر از جبر روزگار ستاره ای هم بر سینه اش چسبانده باشند این مشکلات بیشتر و بیشتر است، ستاره دار بودنی که خود باعث شده است شخصیت اصلی فیلم نتواند شغلی مناسب برای خود دست و پا کند. جوانی که عمیقا پاک است و حاضر نیست برای پول هر کاری کند اما واقعیت زندگی اش این است که هیچ چیزی در بساط ندارد و زندگی اش رو به نابودی است. اطراف او پر است از نشانه های زندگی کثیف شهری با کارهای سخیف دلالی و دزدی، شرایطی که در آن برای رسیدن از هیچ به چیزی اندک و برای رسیدن از بی پولی به کمی پول هر کار کثیفی مجاز است و در فیلم ما می بینیم که به این پسر دانشجو پیشنهاد دزدی هم میشود چون اوضاع جامعه هیچ راهی جز دزدی برای او و امثال او باقی نگذاشته و هر کس به این راه وارد نشود محتوم به مرگ است، راهی که از دست دادن عزیزان کوچکترین اتفاقی است که ممکن است رخ دهد.

از منظر قصه گویی فیلم موفق میشود روایت خود را سرراست و بدون ادا اطوار بیان کند. قوت دیگر فیلمنامه شخصیت پردازی آن است. شخصیت اصلی داستان (نوید) به درستی نمایش داده می شود و بسیار خوب پرداخت شده است. شخصیت او در سطح باقی نمی ماند به عمق وجودش میرود، به خاطراتش و به رویاهایش و با به تصویر کشیدن حرف زدن هایش در رویا با خودش جنبه های درونی او نیز به خوبی پرداخت می شود. اما در برابر آن شخصیت نقش مقابل اش را که باران کوثری بازی کرده است به این دقت پرداخته نشده است و ما با درونیات او آشنا نمی شویم و دیگر شخصیت های داستان در حد لازم به آن ها رسیدگی شده است. در مجموع می توان گفت تمرکز فیلمنامه بر روی شخصیت نوید است.

در رابطه با کارگردانی باید گفت که رسالت نقش کارگردان خیلی خوب انجام شده است که فیلم به نتیجه مطلوب رسیده است. از میزانسن های دقیق گرفته تا بازی گرفتن های خوب از تمام بازیگرها در حد فوق العاده حرفه ای می توان گفت که کارگردانی فیلم عالی است. دکوپاژ هم در خدمت فیلم است و از اثر بیرون نمیزند و زوایای دوربین هم خوب است و بی جهت از دوربین روی دست استفاده نکرده است تا بگوید من هم بلدم. هنر استفاده درست از دوربین روی دست است که دیدن تصاویر اش را لذت بخش می کند، در این فیلم از تمام این صحنه ها می توان لذت برد. از طرفی تدوین فیلم فوق العاده است و به جرات می توان گفت اگر هیات داوران مستقل عمل می کرد می بایستی سیمرغ بهترین تدوین بر روی شانه های هایده صفی یاری (تدوینگر) می نشست. فیلم به شدت ریتم خوبی دارد و در طول فیلم سر حال و سرپا باقی می ماند. تدوین در نشان دادن لحظات درونی نوید بی نظیر است و احساسات درونی او را به خوبی به بیننده القا می شود و منطق روایی فیلم به خوبی حفظ شده است.

در رابطه با بازی های فیلم در یک کلام باید گفت بازی ها همه خوب است اما بازی نوید محمد زاده بی نظیر و چشم نوزا است. اوست که شخصیت اصلی فیلمنامه را به خوبی پیاده میکند و ما را از هر نظر به این شخصیت نزدیک میکند. باران کوثری هم در این فیلم بازی خیلی خوبی از خود ارائه می دهد و شاید در مقابل بازی نوید است که کمتر به چشم می آید. باید گفت سیمرغ دیگری که از فیلم دزدیده شد همین سیمرغ بهترین بازیگر نقش اول مرد بوده است.

در آخر باید به رضا درمیشیان آفرین گفت که با انتخاب چنین سوژه حساس واساسی و روایتی زیبا از یک داستان زیبا، فیلمی در شان مخاطبان خاص و غیر خاص سینما را به نمایش گذاشت و با این سوژه ی  عالی که در بستر زمانی حساسی روایت می شد در گودال شعارزدگی و سطحی نگرنیفتاد. این فیلم را نیز همچون خیلی دیگر از فیلم های این دوره از جشنواره باید دید و از دیدن آن لذت برد.

 

 

نکات :

اول اینکه ؛ سه روز آخر جشنواره مشکلاتی پیش آمد و چند فیلم خوب را از دست دادم : عصبانی نیستم - ماهی و گربه اش - قصه ها - بیگانه - زندگی مشترک آقای محمودی و بانو. شاید مطالب یکی از دوستانم را درباره این فیلم های خوب پست کنم. (*اضافه شد : نگاه دوست  خوبم "محمد" به فیلم عصبانی نیستم با ویرایش محتوایی و نوشتاری از خودم)

دوم اینکه ؛ از قدیم گفتم آقا مگه به سیمرغه ؟! فیلم خوب دیده میشه و ازش تعرف میشه حالا فیلم چ و رستاخیز نصف سیمرغ هارو بردن باعث میشه این فیلم ها شاهکار بشن !؟ نه ! هیچ سالی اینطوری نشده، سینما هنر است و مردم خیلی خوب هنر خوب را از هنر بد تشخیص می دهند، از فیلمی که خوششان بیاید تعریف می کنند و از فیلمی که بدشان بیاید بد می گویند ! این ساده ترین حرفی بود که میشد گفت. منم اصن عصبانی نیستم !

سوم اینکه ؛ سیمرغ بلورین بهترین قیچی سال رو باید به صدا سیما تقدیم کرد که در پخش اختتامیه هرجا اسمی از فیلم عصبانی نیستم و فیلم آشغال های دوست داشتنی اومد با پا پرید رو سیگنال و هرجا کله گیتار پیده بود قیچی کرد و انگار به مجری گفته بود شادش کن ! و هزار تا داستان جالب دیگه.

   + امیر ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

جاسمین

جاسمین کمی بخودت بیا و درست تر ببین ... این دنیا فقط یک تصویر است ؛ اما افسوس که این تصویر خیلی واقعی ، منطقی و سخت است ... چاره ای نیست .

   + امیر ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

متنش شعاری شد دیگه عنوانش رو شعاری نمیذارم : هیچی

در روز هزار تا اتفاق می بینیم و می تونیم درباره شان حرف بزنیم ، بگیم و گاهی هم نظرهایمان رو درباره این اتفاق ها جایی نشر بدیم تا چهارتا آدم دیگه هم بخونن و این حس خوانده شدن ، دیده شدن و بازخورد گرفتن رو تجربه کنیم ، این دلیل خوبی نیست اما دلیلی است برای دلخوشی ! مثل حس لایک خوردن تو فیسبوک و فیو خوردن و ریتوییت شدن و ... اما باید هدف صفر از این کار (یعنی انتشار هرچیزی) انجام یه فعل مثبت باشه ، وگرنه هرکسی میتونه با آپلود کردن یه عکس خاص یه سری مخاطب بیکار غیر خاص رو به سمت خودش بکشه و لایک بخوره و الخ.

تو این چند وقت اخیر صدها موضوع برای گفتن و نوشتن بود و هست که خیلی خوب درباره شان گفته و نوشته شده ، البته اگه آدرس درست را رفته باشیم به خوب هاش رسیده باشیم ! حالا بگذریم ؛ من آدم خودسانسوری ام بخاطر همین درباره همون صدها موضوع نمیگم ، آدرس هم نمیدم ، هرکی میتونه خودش بره پیدا کنه و بخونه ، واسه همین از چیزایی میگم که دل کسی درد نگیره و منم سرم درد نگیره. خیلی هم خودمونی میگم ...

همه ما در روز یه کار مشخص داریم و هزار تا کارِ نامشخص ، شاید هم هزار تا نباشه و بعضی روزها در اوج بیکاری هیچ کار نامشخصی هم نداشته باشیم ، اما خوب اون روزی که کار مشخص داریم مثلا می دانیم امروز هشت ساعت سر کار هستیم یا اینکه شش ساعت دانشگاه هستیم و در اولی خیر سرمان عین هشت ساعت رو کار کردیم (جدی بعضی ها میکنن) و در دومی عین شش ساعت رو درس یادگرفتیم (وجدانا بعضی ها یاد میگیرن) حالا با ساعات باقی مونده چی کار می کنیم ؟

قطعا در تهران مزخرف دوست داشتنی چند ساعتی تو ترافیک ، پشت چراغ قرمز ، در حال فشرده شدن در مترو و ... را سپری می کینم و این ساعت ها هم واقعا خاطره ای هستند بسیار دلچسب ! تا وقتی که برسیم یه مقصدمان (خونه،خوابگاه،یا هرچی ! یه سقف) اینجا چه کار می کنیم ؟ در یک کلام روزمرگی های ما چگونه است ؟ هرکدوم از ما روشی برای پر کردن روزمون داریم ، بعضی ها مثل یکی از دوستای من کل روز رو می خوابند ، یه سری حرف میزنن یا چت میکنن و اسمس میدن ، بعضی های دیگه فقط پای تلوزیون و اینترنت هستند و بعضی ها فعالیت مفید تری انجام میدن و درس میخونن و بعضی دیگه خیابون ها رو بالا پایین می کنند و عده ای سیگار پشت چایی و چایی پشت سیگار روزشون رو شب می کنند ، شاید هم برعکس ، و هزار تا کار دیگه .

بیایم کمی از نزدیک به این روزمرگی ها نگاه کنیم ، کمی دقیق تر این کارها رو در نظر بگیریم و یه کم به این کارها فکر کنیم ، آیا ما این کارها را انجام میدهیم که فقط زمان را بکشیم؟ اگر اینطوری باشه جلوی دیوانگی خودمون رو با یه عمل دویوانه کننده گرفتیم، یا اینکه این کارها رو انجام میدیم برای اینکه لذت ببریم ؟ حرف من اینه ، بیایم از هرکاری که انجام میدیم لذت ببریم و در حواسمون یه کم بیشتر جمع باشه ، اگر به دوستی زنگ میزنیم از آن گفت و گو در لحظه لذت ببریم، اگر از روی بیکاری آشنایی رو با خودمان به بیرون از خانه می کشیم فقط دنبال لذت بی حد و حصر باشیم و کمی از بهانه گیری هایمان کم کنیم . اگر دوستی را به منزل دعوت می کنیم و هم درد و یا هم رازی می شویم کمی از آن خوی تند و غیر اخلاقی فاصله بگیریم و بی قضاوت گوش کنیم ، بدون قضاوت کردن در کاری با دیگری شریک شویم . اگر تو خونه پای تلوزیون هستیم این تماشای ما که اکثرا بدون هدف و بی برنامه است برای کس دیگه ای مزاحمت ایجاد نکنه و ... هزار تا حرف بیخود دیگه ! فقط کافیه تو این روزها ، تو این زندگی که داریم یه کم حواسمون رو بیشتر جمع کنیم تا در درجه اول خودمون از زندگی لذت ببریم.

 

   + امیر ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٦
comment نظرات ()

مثل بقیه

این خیابون ، این روز ، هزار تا معنی قشنگ برای من داره ، همه ی اطراف این روز و این خیابون رو دوست دارم ... همه ی اتفاق های اطرافش ، تو گذشته و حال ...

   + امیر ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٥
comment نظرات ()

این بوی خوش پاییز و باز من

روزهایم را با این شعر ، با صدای شاملوی عزیز سر می کردم :

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم

پیش از آن که پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

برآنم که زندگی کنم

برآنم که عشق بورزم

برآنم که باشم.

 در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند،

تا دریابم

شگفتی کنم

بازشناسم

که ام

که می توانم باشم

که می خواهم باشم،

...*

آن روزها که درگیر نوشتن داستان و کارگاه مهسا محب علی عزیز بودم یک داستان نیمه کاره در زندگی خودم داشتم ، داستانی که داشتم خط به خط اش را با زور آخرین قطرات جوهر خودکارم و با جنوبی ترین احساسم پیش می بردم ، داستانی که برای من همه اش زیبا بود و هست اما امان از حسرت که تمام زیبایی ها را به شکل یک قطره سرب در گلوی آدم فرو می کند ، بین کش مکش حس خوب و حس بد گرفتارت می کند و باقی اش ... آن روزها که کافکا در ساحل را ورق می زدم و هرشب بعد از آخرین ها سونات مهتاب را گوش می دادم ؛÷ تصویر ها پشت هم در ذهنم ساخته می شد ، از گربه تا عشق ، از عشق تا دو جهان ، از دو جهان تا پیر مردی که خیلی می دانست . اکنون که با اولین باران پاییزی حال و هوای آن روزها برایم زنده شده است به شعرهایم فکر می کنم ، به قدم هایم در آن خیابان ها فکر می کنم ، به آن عابران مغموم که انگار بی هدف از غرب به شرق و از شرق به غرب می رفتند و با خودم فکر می کردم چه خیال باطلی دارند آن ها ، آن هایی که نمی دانند زندگی در چیست . من که از غرب تهران غرب زده شده بودم وقتی رو به این رشته کوه های لعنتی شمال می کردم بال چپم شروع به پرواز می کرد و من را می کشاند به جایی که دلم می خواست ... چه روزهای خوشی ، چه خیال های واقعی که ساختیم و برایشان تلاش کردیم و می کنیم ، ای کاش ، ای کاش فقط کمی بخت یار باشد.

پ.ن : ریز ریز میخونمتون.

به سرم زده یه وبلاگ تازه راه بندازم تو یه جایی که شایدم شیلتر باشه ولی بازتر باشه و هرلحظه فکر نکنی که وبلاگت میخواد بترکه بره هوا، و شاید یه کارای جدید اونجا انجام بدم، مثلا خدارو چه دیدی شاید همه شبکه های اجتماعی که توشون هستم رو بریزم روهم یه چیز بدم بیرون در حد یوهاهاها.

ادامه مطلب
   + امیر ; ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۸
comment نظرات ()

عه یادم رفت

تیرماه 92 چند ماه پیش اومد و من یادم رفت که یه سال دیگه به عمر این وبلاگ اضافه شد ، حرف خاصی واسه گفتن نیست ، فقط میگم مرسی از 10361 نگاهی که تا همین الان به این صفحه افتاده ، مرسی از دوستای خوب نادیده ام که خوندن و نظرشون رو گفتن.

نیازی به گفتن نیست ، اما منم یکی مثل همه ام ، یه اِوری مَن ، یعنی دوست دارم باشم ، گرچه این هم مهم نیست.

(اولی خیابان دانشگاه-دومی یه دارکوب روی دیوار دریای انزلی-هردو"شیش ماه پیش")

   + امیر ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد