مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

green mile رد پای خاطره در صفحه ی آخر اعتماد رویت شد

جان کافی (مایکل کلارک) خطاب به پل اجکام (تام هنکس) :

- خیلی خسته ام رییس ، خسته از تنها سفر کردن ، تنها مثل یه چلچله زیر بارون ، خسته از اینکه هیچ وقت رفیقی نداشتم پهلوم باشه و ازم بپرسه از کجا اومدم ، به کجا میرم یا چرا. انقدر خسته ام از اینکه آدما همدیگه رو اذیت میکنن ، خسته از تمام درد هایی که تو دنیا حس می کنم و می شنوم ، هر روز درد هام بیشتر می شه . درد تو سرم مثل خرده های شیشه است ، تمام مدت. می تونین بفهمین ؟

(دیالوگی از فیلم مسیر سبز - green mile- فرانک دارابانت)(دانلود فایل صوتی)

صفحه ی آخر روزنامه ی اعتماد ستونی دارد به نام "فلش بک" که در هروز در آن دیالوگی از یک فیلم را چاپ می کند ، امروز نوبت این دیالوگ بالا بود . این فیلم را سال ها پیش دیدم ، فکر کنم دبیرستان می رفتم ، تو یکی از 5 شنبه شب های همون سال ها بود که سینما1 پخش اش کرد ، بعد از دیدن فیلم به جان کافی فکر می کردم ، به اون فرشته ی سیاه بزرگ با صدای کلفت و نکره اش ، به قدرت معجزه ای که خدا به او داده بود ، به اینکه چطور یک نفر که پاک است بدی ها و زتشی های دنیا را می بیند و زجرمی کشد . به اینکه چطور یکی از معجزات خدا را به مرگ محکوم می کنند . فکر کردم که ما آدم ها چقدر می توانیم بد باشیم ، و بعضی موقع ها هم که واقعا تصمیم می گیریم خوب باشیم  و درست رفتار کنیم شرایط نمی گذارد ، گاهی وقت ها دنیا هم به بی رحمانه ترین روش از ما انتقام می گیرد ، درست همان موقع که می خواهیم خوب باشیم .

شاید جان کافی تنها یک شخصیت داستانی باشه ، اما برای من نماد انسانی پاک است . انسانی که بدی ها را می بیند و زجر می کشد . به ناحق محکوم به مرگ است و نه تنها از مردن حراسی ندارد ، بلکه به استقبال مرگ می رود تا از این دنیا جدا شود . تا خدا را لمس کند و از آن بالاها به جان کندن ما آدم ها برای زنده ماندن لبخند بزند ، اینجوری :)

   + مردی که گم شده(امیر) ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هیچ عنوانی ندارد

امشب زیبا ترین آهنگ زندگی ام را ساختم

آهنگی که در گوش ها می ماند

آهنگی که اشک ها را لبخند

و لبخند ها را اشک نمی کند

آهنگی که تنها

صدای یک ماهی رنگی

بر روی آن می نشیند

و ترانه اش را زنی سروده است

دیشب

درست وقتی که نگاهش نلغزید

صدایش حبس شد

و دیگر قدم نزد

       به احترام من

ولی حیف که

هنوز

نوت نوشتن را هم یاد نگرفته ام !

پ.ن : صدای ناله را دوست ندارم .

   + مردی که گم شده(امیر) ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

سه حرف

بعضی وقت ها آدم کاری رو شروع می کند که از اولش هم اشتباه بوده ، بعضی وقت ها آدم در راهی قدم میگذارد که درست از همان لحظه ی اول ، همان لحظه ای که فکر برداشتن اولین قدم به ذهنش می آمده غلط بوده ، بعضی وقت ها آدم چیزی را از جایش بر می دارد که از اولش هم نباید طرف آن چیز می رفته چه برسد به این که آن را بردارد یا ازش استفاده کند ، می فهمی که ! بعضی وقت ها یک فکر اشتباه می شود ، آدم فکری را می کند که از اولش هم نباید می کرده ، بعضی وقت ها همه چیز از اول اشتباه و غلط بوده ، غلط محض ، غلطی که بعد از گذشت چند لحظه می توانی سه حرف "غین" ، "لام" و "طا" را لمس ، درک و احساس کنی .

غین مثل قلابی دور گردنت گیر می کند ، درست از همان قسمت ابتدایی اش که نیم دایره است گردنت را می گیرد و اگر خیلی ادعا داشته باشی نیم داره ی پاینی خودش را خم می کند و به نیم دایره ی بالایی می رساند و گردن به خیال خودت کلفت ، در آن گیر می کند و نقطه اش مثل کلاه یک مترسک بر روی سرت می رود ، شاید هم مثل یک قطره ی تو پر روی زمین بی افتد . لام آن مثل یک عصا می شود ، عصای پیر زنی که هنوز دختر است و هر روز با آن پارک پرواز را بالا و پایین می رود ، آن عصا همه چیز پیر زن را با خود دارد ، تمام آه هایی که با آن کشیده است را در دلش دارد ، وقتی که از کنار دستشویی رد می شده و ناتوانی اش را لمس می کرده است ، وقتی دختر پسر های گره خورده به هم را بر روی صندلی رو به رویش می دیده است ، وقتی که شهر را از آن بالا می دیده اما هیچ حس پروازی را احساس نمی کرده و فقط آه می کشیده  است ، عصا تمام آن آه ها را با خودش دارد ، قطعا عصای شومی است ، لام ِ عصا شکل از گودی پایین اش دور کمرت را می گیرد و سر دیگرش را به جایی مثل یک دیوار وصل می کند و  تو دیگر نمی توانی حرکت کنی . اساسا حرکت در این شرایط غیر ممکن است ، وقتی که غین دور گردنت باشد و لام کمرت را به خودش گرفته باشد ، داستان زمانی کامل می شود که طای دسته داری هم در کار است ، طا را دیگر نمی گویم ... این جا است که تو غلط را لمس می کنی و با وجودت معنای حقیقی اش را می فهمی ، شاید هیچ لغتی را به این زیبایی و درستی درک نکرده باشی ، درک این لغت از آن جایی است که تو آن را با همه جای بدنت لمس می کنی . امروز یا امشب من این سه حرف را درک کردم ، سه حرفی که هر بار زیبا تر از قبل آن ها را می فهمم ، قبل ها بعد از چند بار تلاش رها می شدم و ازشان فرار می کردم اما این بار فکر می کنم که تا مدت ها درگیر این سه حرف باشم . این بار دارم دو فتحه و ساکنش را هم درک می کنم ، داستان این دو تا را هنوز نمی دانم ، ولی خوب می دانم که گرفتار شده ام ، گرفتار غلطی بزرگ .

پ.ن1 : امروز با حسام رفتم به دیدن یک دوست قدیمی ، دوستی که خیلی قدیمی شده بود اما هنوز هم لبخند می زد

پ.ن2 : خوب نیستم ، فک کنم تا چند سال بخوابم

پ.ن3 : نوشته بالا عاقبت خوبی نداشت

   + مردی که گم شده(امیر) ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

رادیو گم شده _ 7

همانطور که قبلا گفته بودم برنامه شماره هفتم "رادیو گم شده" با آهنگی از آقای scorpions با اون تیپ به خیال خودش خفن و با اون صدای به خیال من خفن به شما تقدیم می شود . اسم این آهنگ i still loving you می باشد ، اگر شما هم خیلی موزیک دوست باشید احتمالا این آهنگ را شنیدید ، اگر اینطوره پیشنهاد می کنم که یک بار دیگه هم بشنوید ! چون این آهنگ جزو great hits حساب میشه .

بعله ... great hits فقط من و تو نداره ، بلکه رادیوی من هم داره . راستی فراموش نکنید ؛ امشب ساعت 8 از همون شبکه ی من و تو برنامه ی گفتگو با سیاوش قمیشی ، را ببینید .

ترانه ی برنامه ی این هفته :

Time, it needs time
To win back your love again
I will be there, I will be there
Love, only love
Can bring back your love someday
I will be there, I will be there
I'll fight, babe, I'll fight
To win back your love again
I will be there, I will be there
Love, only love
Can break down the wall someday
I will be there, I will be there
...
از اینجا هم گوش کنید ؛ اینجا 
پ.ن1 : میخوام رادیو گم شده را تبدیل به پادکست کنم ، نظرتون چیه ؟ 
پ.ن2 : بدترین کار دنیا خود سانسوری است ، میدونم که میگم
پ.ن3 : همیشه حسن شماعی زاده را دوست داشتم ، فهمیدم که آهنگ کویر را خونده ، بسی حال کردم
پ.ن4 : اگر اینو نبینید سوسک میشید : این ( در ضمن به وبلاگ من و ام اس هم نگاه کنید )

   + مردی که گم شده(امیر) ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

بهتره دیگه نگم

امروز هم مثل همیشه با مترو کرج از دانشگاه بر می گشتم ، خیلی خسته بودم و بهترین پیشنهاد برای خودم موسیقی بود . صدایی نا مفهوم در گوشم می پیچید ولی انگار که کلمات را برای من ساخته بودند همگی از لوله های گوشم رد می شدند و به صفحه ی مغزم می چسبیدند و سمت راست مفزم بیشتر ِ کلمات را به خودش جذب کرد

" نگران نباش ... "

از پنجره ی دست چپ به بیرون نگاه می کردم ، روی تپه ها لکه های سبز و زرد بود ، گاهی هم چند خط عمودی بنفش می دیدم ، در حیاط یک ویلا که درست در کنار ریل قطار قرار داشت چند دسته پنبه ی سفید دیدم که روی خطوطی کج و ماوج قرار داشتند ، چقدر آن پنبه ها را دوست داشتم . انگار که یک نفر در یک صبح معمولی بعد از اینکه از خواب بیدار شده فقط برای دل من آن پنبه ها را به شکل های زیبایی در آورده و همه شان را دانه دانه روی آن خطوط چسبانده است . چقدر آن پنبه ها را دوست داشتم ، اما ... بهتره چیزی نگم . به بالای کوه ها و تپه ها که نگاه می کردم فقط باد را می دیدم که انگار داشت جمله ای را با آهنگ تکرار می کرد

" ناراحت نباش ... "

روی صندلی های ردیف کناری من یک پسر بچه نشسته بود . بچه که نه شاید 15 سال داشت ، شاید هم 150 سال داشت ، درست نمی دانم ولی خیلی از من بزرگ تر بود ، خیلی از من داغون تر بود ، آنقدر داغون که گوشه ی چشمش مثل فیلی که چند روز از مرگ توله اش گذشته باشد چند قطره ی کوچک آورده بود ، قطره هایی که طعمشان را نمی دانم ، شاید خودش چند بار در روز طعمشان را بعد از اینکه از گونه اش به پایین می آیند بچشد . فک کنم تو هم که داری این خط ها را می خوانی چیزی از آن قطره ها نمی دانی ، قطره هایی که همه چیز را نشان می داد ، اینکه او سنش زیاد است ، اینکه او چیزی را از دست داده است ، شاید چند برگه کاغذ سبز ، شاید یک دوچرخه ، شاید یک لقمه ی نان و پنیر و شاید هم یک چیزی مثل مرد و زنی هم خوابه که او را به این دنیا آورده اند ، دنیایی که برای من لکه های سبز و زرد و کمی بنفش دارد ، دنیایی که کسی در آن برای من پنبه های سفید درست کرده ، پنبه ها را دوست داشتم ، اما ... بهتره چیزی نگم

" نگران نباش ... "

کاشکی که سرم به طرف راست قطار نمی چرخید ، کاشکی لااقل چشمم روی صندلی های زرد و آبی ایستگاه قفل می شد یا روی همان تپه ها و لکه ها می ماند ، کاشکی نمی دیدم که یک پسر 15 ساله و شاید هم 150 ساله یواشکی دانه های سیاهی را از جیبش در می آورد و در دهانش می گذارد ، دانه هایی که شاید رنگی اش من را شاد کند اما برای او فقط قطره های گوشه چشم درست می کنند ... دیگر نمی توانم بقیه اش را بگم ، نمی توانم از تپه های لعنتی تعریف کنم ، دیگر گوشه ی چشمم چند قطره آورد ، دیگر دارم طعمشان را خوب احساس می کنم ، ویرایش این هم با تو ، من دیگر نمی توانم .

" ناراحت نباش ... "

   + مردی که گم شده(امیر) ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

برای بهاری که می آید

از درخت خرمالوی حیاط شندیم که تو در راهی

سه شنبه ساعت 8 و 44 دقیقه و 27 ثانیه ... منتظرت هستم

مثل همیشه ، پای هفت سین ، در کنار قرآن پدر بزرگ نشسته ام تا برسی

تا در آن لحظه ی ناب ، آرزوهای کوچکم را برایت بگویم

می دانم که همه را برای خدا خواهی گفت

یادت باشد امسال هم ، بعد از همه ی مردم شهر

آرزو های مرا در گوش راست خدا بخوانی

   + مردی که گم شده(امیر) ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بوی عیدی بوی توپ

نوشته زیر را درست در همین موقع از نوع پارسالش تو وبلاگ قبلیم نوشتم ، اگر وقت داشتی بخون :

(( وقتی که شبت 8 صبح باشه ، وقتی که صبحت 5 بعد از ظهر باشه ، همین میشه دیگه ، یکی گفت :داری شکل خفاش میشی ... چرا با خودت اینجوری می کنی ؟! جواب دادم : باشه . شب که میاد همه میخوابن ، هیشکی تلفونشو جواب نمیده ، هیچ صدایی نیست که مزاحمت بشه ، تو اتاقت تنهایی و این حس خوب بهت دست میده که هیشکی باهات کاری نداره ، هیشکی نیست بهت گیر بده . میتونی راحت در بطری را باز کنی ، بدون اینکه کسی بفهمه ، بعد از اینکه خوردی همونجا سرت رو بذاری رو بالش بکپی و اجازه بدی صدای داریوش تو گوشت بپیچه و به سقف زل بزنی .

چند شب بود که یکی داشت مرض می ورزید ، یا زنگ میزد ، یا اس میداد . گوشی رو سایلنت می کردم بازم نور گوشی ناراحتم می کرد ، طرف سعی داشت این حال خوب منو خراب کنه ، گوشیو روی شیکم اش می خوابوندم که نورشو نبینم ، ولی فکر اینکه داره زنگ می زنه هم حال منو بهم میزد ، گوشی رو خاموش کردم ، اما بازم یادش منو ناخوش می کرد . دیگه واقعا داشت حالم بهم می خورد . دیشب که همون دیروز خودمونه بهش زنگ زدم گفتم : بسه . اونم گوش کرد . چون حال اونم داشت بهم میخورد .

الانم تو اتاقم نه بوی عید می آد ، نه بهار . یه ساله که هیچ بویی نمیاد . میدونم برای من که نیومد . راستی داشت یادم میرفت ، سال نو مبارک ، امیدوارم هرچی میخوای بشه . امیدوارم . ))

آره .. شاید یک کم تلخه ... اما وقتی اوضاع شیرین نبود بگم شیرینه ؟!

اگر بخواهیم واقع بینانه به سال 90 نگاه کنیم ، می فهمیم که امسال هم خوب نبود ، از زندگی تا سیاست همه اش بد بود . {...} اما امسال از سال های قبل هم بد تر بود . من که با هرکسی صحبت کردم تقریبا همین نظر را داشته است ، شاید چند اتفاق خوب هم داشت ، اما اگر کلی و صمیمی به زندگی خودمان نگاه کنیم می فهمیم که سال خوبی را پشت سر نگذاشتیم .

اما چه میشه کرد ، این زمان در حال گذر است و با گذر هر لحظه از آن ، زمان خوب بودن را از دست می دهیم ، ای کاش ما نیز همراه با برگه های تقویم عوض می شدیم و با آمدن نوروز ما هم "نو" می شدیم ، انسانی نو و خوب ، اما افسوس که قالب اوقات اینطور نیست ، ما همان آدم های قبلی هستیم که فقط لباس هایمان تغییر کرده ، شاید شب بخوابیم و فردایش بیدار شویم و سال عوض شده باشد ، این سال ها که آنقدر برنامه های ماهواره خوب شده که شک دارم کسی لحظه ی سال تحویل خواب باشه . پس اگر بیدار می مانیم ، بیاییم همگی با هم در آن لحظه ای که تنها سیصد و شصت و اندی روز یک بار اتفاق می افتد از اعماق دل و ذهنمان فقط به فکر خودمان باشیم و از خدا بخواهیم که تغییر کنیم ، تغییری بزرگ و در جهت مثبت .

امیدوارم سال 91 سال خوبی باشه ، اگر دوست دارید شعر "فریدون مشیری" را بخوانید به اینجا بروید .

   + مردی که گم شده(امیر) ; ۳:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

رادیو گم شده _ 6

برنامه شماره 6 "رادیو گم شده" با آهنگی به نام lady به شما تقدیم میشود ، شعر و آهنگ از آقای kenny rogers است ، این آهنگ را سال ها پیش خود kenny به تنهایی اجرا کرده بود ، اما در آلبوم جدید آقای lionel richie این آهنگ را با هم خوانده اند . در انتهای آهنگ هم lionel میگه : متشکرم کنی !

دلم نیومد همه ی شعرو منتشر نکنم :

Lady, I'm your knight in shining armor and I love you
You have made me what I am and I am yours
My love, there's so many ways I want to say I love you
Let me hold you in my arms forever more

You have gone and made me such a fool
I'm so lost in your love
And oh, we belong together
Won't you believe in my song

Lady, for so many years I thought I'd never find you
You have come into my life and made me whole
Forever let me wake to see you each and every morning
Let me hear you whisper softly in my ear

In my eyes I see no one else but you
There's no other love like our love
And yes, oh yes, I'll always want you near me
I've waited for you for so long

Lady, your love's the only love I need
And beside me is where I want you to be
'Cause, my love, there's somethin' I want you to know
You're the love of my life, you're my lady

میشه از اینجا گوش کرد .

پ.ن : اگر از صدای kenny خوشتون اومد ، بگید تا باز هم ازش آهنگ بذارم .

   + مردی که گم شده(امیر) ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

این شب ها خوب فکر کن

این شب های آخر سال کهنه را خوب فکر کن ...

پ.ن 1 : هیچ وقت هفته ی آخر سال کهنه را دوست نداشتم ، از بس که فکر می کنم ، ولی عوضش صبح سال جدید را از جنوبی ترین قسمت قلبم دوست دارم .

پ.ن 2 : به خاطر همینه که چیزی نمیتونم بنویسم .

پ.ن  3 : به صفحه ی گوگل پلاس من بپیوندید ، اونجا فضا باز تره ! (از اینجا بپیوندید)

   + مردی که گم شده(امیر) ; ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد