مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

دیوانه در مهتاب - حمیدرضا نجفی

سه داستان کوبنده و فوق العاده ، دومین کتاب آقای نجفی خیلی خوب بود، قدرت کتاب اول-باغ های شنی-را نداشت اما کوبنده و دلچسب بود، وغمگین. زیرا که غمی از خط اول کتاب زیر متن بود و هر لحظه پیدا تر می شد، سه داستان پست مدرن که چیزهای کوچکی که به عنوان هنجار در ذهنتان ساخته اید را با تلخی به سخره می گیرد و هنجار های خیلی کوچی را که در پس ذهنتان پذیرفته اید در همان جا به بازی می گیرد و بعد از پایان این کتاب خیلی کوتاه غمی عجیب در خودتان احساس می کنید. غمی که از این به بعد در چهره، راه رفتن و زندگی کردن کسانی که در کنارتان هستند و تا کنون ندیده اید خواهید دید. این کتاب خوب و ارزان قیمت را بخوانید ، خیلی ساده ؛ تهیه کنید، بخوانید و لذت ببرید.

 تکه ای از داستان دوم کتاب :

مادر به خیال خودش می خواست ما را سورپریز کند. من می دانستم که خبر زودتر از یک ساعت می رسد.
خبر مش اسداله یک ساعته رسید. خبر های دیگر هم در نیمروز در شهر می پیچید. بازوهایم را می‌مالم. پدر در این عوالم نیست. مادر بهترین چادرش را سرش می‌کند، یعنی تنها چادری که برایش مانده است. می‌خواهد صحنه آرایی‌اش کامل باشد. یک شب پرسید : «چرا دیه‌ی زن نصف مرده؟» گفتم : «از بدشانسی من!» هیچ نگفت، اما نفهمید که من بو برده‌ام. به من چه، بگذار راحت باشد. پدر خودش را بخواب می‌زد تا مادر می‌رفت بیرون. با برگشتش بیدار می‌شد. اما ساعت از ده هم گذشته است و نه کبریت دارم و نه مادرم آمده، نه خبرش آمده، نه گربه ای رد شده است.

   + امیر ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٩
comment نظرات ()

درباب روزگار ما

تجربه ثابت کرده که برای نوشتن باید از صبح و آدمای صبح پرهیز کرد خوب الان مدت هاست که من وارد دسته ی آدمای صبح شده ام و دلیل اش هم جبر روزگار است چونکه برای بدست آوردن پول و ادامه حیات باید وارد اجتماع صبحی ها شد. همیشه دوست داشتم شرایط کاری ام طوری باشه که زمان شروع روزم ام حداکثر از ظهر باشه تا عصر اما برخلاف روال زندگی ام که به هر چیزی که دوست داشتم رسیده ام به این یکی نرسیده ام ، امیدوارم یه روزی بیاد که بهش رسیده باشم، آنوقت بیشتر می نویسم.

این جمله آخر که گفتم آنوقت بیشتر می نویسم اوج زر مفت است ، الان هم می شود نوشت اما علت اصلی ننوشتن زمان از خواب بیدار شدن نیست بلکه ترکیب شدن با جماعت صبح بیدار باش است که نوشتن را از آدم و آدم را از نوشتن دور می کند، اصولا آدم های که صبح زود بیدار می‌شن آدمای خشکی هستند - به استثنای یک مرد صبح بیدار شویی که هر روز با او در ارتباط ام - این آدم ها بویی از خستگی و بویی از موقعیت های پیچیده زندگی نبرده اند زندگی شان خلاصه شده در زر زر کردن و تعریف کردن از اتفاق های بول‌شر که برایشان رخ می دهد، عمیقا باید بگم که این آدم ها حس خشک بودن به من می دهند و انگار که هیچ بویی از زندگی نبرده اند و برای این آدم ها هم فقط باید زر زر کنی و درباره چیزهایی مزخرفی که می‌شنوی استدلال های بول‌شر از خودت منتشر کنی ، خوب امیدوارم یه روز از این آدم های صبح بیدار شوی خشک دورتر بشوم.

راستی ! من امسال را سال ارزش نهادن به خود نامگذاری کردم !

ملت ما عادت کردن فقط و فقط به فکر دیگران باشن و هرکاری انجام میدن برای راضی کردن همین دیگران است ، دیگران مزخرفی که بیچاره آن ها هم برای راضی کردن بقیه تلاش می کنن و این سیکل باطل ادامه دارد ، همه به فکر راضی کردن همسایه و فامیل و دوست و رفیق و.... هستن و هیچکس به فکر راضی کردن خودش نیست ، من که چند ماهی است گرفتار این سیکل باطل شده ام امسال تصمیم گرفتم فقط و فقط برای خودم و خانواده ام زندگی کنم ، البته اگر خانواده در فکر راضی کردن دیگران نباشد که قطعا هست اما امسال را از اعماق وجودم با این شعار آغاز کردم و سعی دارم در طی این سال عزیز فقط و فقط هم در راستای تحقق این شعار خودپسندانه عمل کنم !

شاید با تحقق شعار بالا به شب برگردم و شاید در آینده ای نزدیک تر به تهران برگردم و شاید در همه این احتمالات پول هم در شرایط مطلوب تر بدست آید.

راستی بیایید یه تصمیم جمعی بگیریم و از این کانال ها و گروه های تلگرامی خارج شویم ، واقعا چیزی جز چرت و پرت تو این گروه ها ندیده ام، بیاید کمی از وقتمون رو برای کتاب خوندن ،برای مجله خوندن ، برای روزنامه خوندن ، برای فیلم دیدن ،برای فکر کردن ، برای کمی آدم بودن صرف کنیم نه اینکه هر لحظه پای این گروه ها بشینیم و ببینیم تراوشات آشغال ذهن یه آدم درپیت کی نمکی می شود و با چند تا استیکر به اون چرندیات واکنش نشون بدیم. بیاید از این گروه ها دل بکنیم.

پ.ن : شاکی ام !

   + امیر ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

 

پدرم همیشه می‌گفت 'برای اینکه خوب بنویسی اول باید همه‌ی این کتاب هایی که داریم رو بخونی'  حرف درستی میزد، بعدها درست به همان حرف پدرم رسیدم که برای خوب نوشتن باید اول خواند، و بعد خوب خواند، خواندن نه تنها از این جهت که با دستور های نوشتن و اصول آن آشنا شد، بلکه برای اینکه با موضوعات و سطوح مختلف فکری آشنا شد، زیرا که برای نوشتن مثلا یک داستان تنها نمی‌توان به یک ایده داستانی بسنده کرد بلکه برای پرورش آن ایده نیاز به موضوعات دیگری است که فرای ایده پردازی است و نویسنده تنها زمانی می تواند ایده‌اش را خوب پرداخت کند و جلوه های زیبایی به داستان بدهد که شناخت کافی نسبت به موضوعات مختلف داشته باشد، از این رو است که نام نویسنده با خواننده بودن پیوند خورده است، همانند کارگردانی که باید مدام فیلم ببیند تا به شناخت کافی برسد. پس پر بی‌راه نیست اگر بگوییم اساس نوشتن، خواندن است.

اما نویسنده ایده اش را از کجا پیدا کند؟ ایده مانند گوهری ست گم شده در دل شهر، نویسنده برای پیدا کردن آن باید به دل شهر راه پیدا کند و با آدم های شهر ارتباط داشته باشد، نویسنده با قرار گرفتن در موقعیت های مختلف ایده های ناب را از دل آن موقعیت ها پیدا می کند و بعد به پرداخت آن ایده می پردازد. نویسنده نباید سکون و رخوت را به خودش راه دهد و تنها در گوشه‌ی دنجی بنشیند و فکر کند، عوام فکر می‌کندد که پروسه‌ی خلق اثر در محیطی ساکت و آرام مثلادر ویلایی گرم و راحت در فضای بکر و سرسبز مثلا شمال رخ می‌دهد، اما باید دانست که یک اثر از قلب زندگی بیرون می‌ آید و نویسنده زمانی دست به خلق اثر می‌زند که چیزی در جامعه و زندگی توجه‌اش را جلب کرده باشد، حال این چیز می تواند یک حادثه باشد،یک اتفاق ساده باشد و یا اصلا هیچ چیز خاصی نباشد اما رنگ و بوی زندگی بدهد. فراوان هستند کتاب ها و داستان هایی که هیچ حسی را به خواننده منتقل نمی کنند و من یکی از علت های آن را دوری آن آثار از خواننده ها و جامعه می دانم. مجله همشهری داستان را نگاه بی‌اندازید، انگار این مجله بوی مردگی می دهد، به شخصه هربارکه مجله همشهری داستان را تهیه کردم بخاطر متنی خاص از نویسنده ای خاص بوده که در آن شماره چاپ شده شده است و همیشه با این امید مجله را دردست گرفتم که بین این برگ های از دور زیبای همشهری داستان چیزی تازه و نو پیدا کنم، اما افسوس که همشهری داستان روند نزولی اش را پله پله طی می‌کند و کیفیت اش هر شماره بد تر می‌شود و تنها راه نجات این مجله بازگشت آن ها به جامعه و بروز شدن شان است. پس بهتر است اگر می نویسیم، به روز بنویسیم، منظور مد روز نوشتن نیست، بلکه منظور نوشتنی است که بوی زندگی را بدهد حتی اگر موقعیت ها تکراری باشد.

خواستم کمی توجه خودم و شما را به دو موضوع اساسی خواندن و زندگی جلب کنم، چیزی که این روزها بیشتر از هرچیز دیگری به آن نیاز داریم.

پ.ن : طی چند روز آینده درباره دو فیلمی که در جشنواره امسال دیدم می نویسم.

   + امیر ; ٦:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

فعلا اسم ندارد

دلم لک زده برای یه فیلم قشنگ، فیلمی که با موسیقی متنش  تنم رو به لرزه بندازه، توش انقدر حس های مختلف باشه که بدنم حجم اون همه احساس رو تحمل نکنه و پیاده بزنم تو خیابون، پیاده برم تا بلوار، تنها قدم بزنم و از کف پام اون حجم احساس رو به زمین بدم، زمین این درد کشیده ی بزرگوار و زمین برای من پذیرنده ی قدم های پر از حرف، حرف هایی که فقط او می شنود، ببخشید زمین مهربان که گاهی جلوی سینما آزادی ته سیگارهایم را روی تو خاموش می کردم، آخر وقت هایی بود که نمی شد قدم زد و فقط مجبور بودم گوشه ای بایستم و حرف هایم را دود کنم، آخر می دانید حتی بعضی وقت ها بعضی حرف هارا نمی توان قدم زد و فقط باید دودشان کرد، حرف هایی که مخاطبی ندارند، آن حرف ها ناشی از حجم حس هایی هستند که به یکباره به آدم شلیک می شود، امشب میخوام هدف باشم، هدف شلیک یک فیلم خوب و بعدش به بلوار برم و راه برم و راه برم و راه برم ...
پ.ن : بلوار من دیگر کشاورز نیست، در جوار جهانشهر، دور از تهران عزیز و در کرج هستم، زندگی اینجا بوی عشق می دهد.
پ.ن : پیشنهاد میکنم کتاب "فعلا اسم ندارد" نوشته "احمد غلامی" را بگردید و پیدا کنید.

   + امیر ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٩/۱٢
comment نظرات ()

گرما

و همه حرف ها در گلویت می شکنند، سکوت می شوند، جذب می شوند و از بین می روند.

   + امیر ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢۱
comment نظرات ()

معرفی مجموعه شعر و دکلمه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + امیر ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۳۱
comment نظرات ()

استراحت مطلق و نقد فیلم 18.فروردین.94

این متن در تاریخ 18 فروردین 94 نوشته شده است.

نبودم ... چون در استراحت مطلق به سر می بردم ولی نه آنطور که عبدالرضا کاهانیِ عزیز در فیلم استراحت مطلق نشان داد، در استراحتی بودم که حال کتاب خواندن نداشتم، حال نوشتن از جشنواره را نداشتم، حال سریال دیدن نداشتم و حال فیلم دیدن هم آنطور که باید و شاید نبود و فقط Birdman را دیدم و حال خود دیدن هم نداشتم، نه که وقت اش را نداشته باشم ! نه ! من فقط کمی حال اش را نداشتم ... شما باور کنید... سال هم نو شد ولی آدم ها همان آدم های پارسال ماندن و تنها بعضی تغییر کردند و تغیرشان آنطور بود که بدتر شدند و خصلت های بدشان بدتر شد وگرنه همه همان آدم های سال گذشته هستند و تنها 3یِ جلوی نود به 4 تبدیل شد و هیچ چیز دیگری عوض نشده است.

تنها چیزی که باعث شد امروز به این صفحه سفید وبلاگ سر بزنم فیلم استراحت مطلق بود و اینکه باز فهمیدم نشستن و تماشا کردن و از خود دور شدن هیچ سودی برای زندگی ندارد و تنها نتیجه آن درجا زدن و تماشای رشدِ بی اعتنای دیگران و لگد زدن آن ها به آدم است، خوب خود بودن بهترین کاری است که می توان انجام داد وگرنه مرگ به سراغ آدم می آید.

نقد فیلم استراحت مطلق :

این فیلم هم مثل فیلم های دیگر عبدالرضا کاهانی برشی است از زندگی آدم های بیچاره که هر کدام در بیچارگی خودشان دنیایی دارند، دنیایی با غم و شادی  های ناب  که برای تحلیل هریک از رفتار آن ها باید مدت ها زمان گذاشت و فکر کرد،زندگی آدم های معمولی، آن آدم هایی که تعدادشان به ظاهر زیاد است انگار که زندگی همه شان به یک شکل پیش می رود اما قصه زندگی آن ها بسیار پیچیده تر و تراژدیک تر است، کافی است یک بار دقیق و عمیق به زندگی یکی از عابرین خیابان های شهر وارد شوید و ببینید چه دنیای پیچیده و خاصی دارند و چطور هر کدام داستان زندگی خودشان رابا راز ها و غم و شادی های نابشان پیش می برند. عبدالرضا کاهانی دقیقا به سراغ زندگی این آدم های می رود و پیچیدگی دنیای آن ها که از دور بسیار ساده می نمایند را به دقت به ما نمایش می دهد. قصه این فیلم درباره دوران پس از جدایی زن و شوهری است با بازی بابک حمیدیان و ترانه علیدوستی که شش ماه است از یکدیگر جدا شده اند و مرد شکاک هنوز هم در زندگی همسر سابق اش سرک می کشد و مزاحمت ایجاد می کند و زنِ ماجرا -ترانه علیدوستی- برای تشکیل یک زندگی جدید و مستقل و تامین کمی پول برای یک شروع تازه رو به دوست هایش می آورد : خانواده رضا عطاران و همسرش فریده فرامرزی، کارفرمای سابق اش در کارخانه کاسه توالت سازی به نام آقای سبیل و دوست همسر اش با بازی مجید صالحی.

بابک حمیدیان در نقش مرد شکاک فیلم مدام برای همسر سابق اش حرف درست می می کند و نمی گذارد که او زندگی عادی خودش را داشته باشد، تلاش زیادی می کند تا او را از تهران به دامغان یعنی شهری که قبلا در آن زندگی می کردند برگرداند و این تلاش ها فقط به این خاطر این است که در تمام لحظات فکر می کند همسر سابق اش در حال رابطه با مردها است، فکری که با گذشت زمان می بینیم بی جا و از روی توهم و خیال است اما باز هم نمی توانیم به شکل قاطع قضاوت کنیم، زیرا که فیلم این قطعیت را برای ما به وجود نمی آورد و ما باید فقط از دور و بدون قضاوت داستان را دنبال کنیم. در اواسط فیلم می بینیم که بابک حمیدیان به همراه دوست اش با بازی تحسین برانگیز مجید صالحی درحال مصرف سیگاری یا همان علف است و این به ما نشان می دهد که مردِ شکاک خود از تعادل روحی برخوردار نیست و با علم به این مساله که مصرف این نوع ماده مخدر بر روی مغز تاثیر مستقیم می گذارد و می تواند فکر و خیال هایی برای هر فرد مصرف کننده ای درست کند می توانیم بگوییم که شک های او غیر منطقی است، این قسمت از فیلم باید حسابی مورد توجه عزیزان بالادستی قرار می گفت که اینطور نشد !

مرد شکاک داستان در جایی از فیلم اتهامات خیالی و ذهنی خود را به سمت خانواده ای که همسرش بصورت موقت به آن ها پناه برده و این خانواده دوست خود او هم می باشد می برد- خانواده عطاران - می گوید همسر سابق من با مرد آن خانواده هم ارتباط نامشروع دارد، در روزی که عطاران و ترانه علیدوستی برای رسیدن به جایی در ترافیک مانده اند بابک حمیدیان با میله بر روی شیشه ماشین می کوبد و سریع با موتور اش فرار می مکند. شیشه ماشین به کل ترک می خورد اما فرو نمی ریزد، در ادامه می بینیم که ترانه علی دوستی با چسب نواری در حال چسباندن شیشه شکسته شده است در حالی که همه ما می دانیم آن شیشه با آن چسب درست نمی شود و این اشاره ای است به شخصیت ترانه علی دوستی که پر از ترک است و در انتها هم این ترک ها فرو می ریزند و در نگاهی دیگر؛ پایان نافرجام ترانه علی دوستی و مرگ آن در تصادف، با کوبیده شدن او به شیشه جلوی اتومبیل شکل می گیرد.

می دانیم که بهمن فرمان آرا در این فیلم به عبدالرضا کاهانی مشاوره داده است، به یاد داریم که بهمن فرمان آرا در فیلم خانه ای روی آب به شکلی نمادین به اتفاقات خاصی که در آن دوره -دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی- توسط نیروهای تندرو و خودسر رخ داد اشاره می کند، در فیلم استراحت مطلق هم در صحنه ای می بینیم که ترانه علی دوستی در داخل تاکسی نشسته است بر روی صندلی کنار شیشه ماشین کز کرده است، تاکسی در ترافیک مانده است و تنها موتور سوار ها هستند که با صدای بلند اگزوز های خود از کنار تاکسی عبور می کنند، حرکت و صدای بلند موتور ها ترس و وحشتی عجیب در او ایجاد می کند و همه ما ناخودآگاه یاد صحنه هایی می افتیم که روایت آن را از روزنامه ها خوانده ایم و درک می کنیم که این صحنه می تواند اشاره ای باشد به اسید پاشی های موتور سواران باشد و یا اشاره به آن دسته از نیروهای خودسر که همیشه با موتور به افراد مورد نظر خود حمله ور می شوند. من این صحنه را حاصل مشاوره ی بهمن فرمان آرا می دانم.

باید به این نکته اشاره کرد که رضا عطاران و خانم فریده فرامرزی در زندگی واقعی همسر یکدیگر می باشند و رضا کاهانی به عمد این دو را برای بازی در فیلم انتخاب کرده است تا به شکلی قانونی فیلمی را بسازد که در آن زن و شوهر با یکدیگر در ارتباطی زن و شوهری هستند و اینطور بیننده ارتباط های زندگی مشترک را ملموس تر درک کند و از طرفی با استفاده های بیش از حد از رابطه واقعی عطاران و همسرش کنایه ای به سینمای همه جا سانسور شده ایران می زند، مثل آن جاهایی که فریده فرامرزی در حین حرف زدن به شکل بی جا به بدن عطاران دست می زند، البته این تماس های بی جا می تواند نشان بدهد که شخصیت این زن در فیلم چقدر روی اعصاب است و چرا شخصیت عطاران در فیلم انقدر عصبانی است.

یکی از شخصیت های دیگر فیلم مردی است که ما تنها آن را به اسم سبیل می شناسیم، فردی که کارفرمای سابق ترانه علیدوستی بوده و هنوز هم هرجا که ترانه علیدوستی به مشکل برمی خورد به او کمک می کند و هربار هم که کاری برای او انجام می دهد می گوید من که یه آپارتمان خالی دارم بیا برو اونجا راحت زندگی کن و... ترانه علی دوستی هم توجهی به این حرف ها نمی کند. آقای سبیل رئیس کارخانه کاسه توالت سازی است، شغل این فرد اشاره ای است به شخصیت او ؛ مسئول جمع و جور کردن خراب کاری های ترانه علیدوستی در فیلم. ما هیچوقت نمی بینیم که رابطه آن دو برقرار شده باشد اما بطور قاطع هم نمی توانیم بگوییم که هیچ چیزی هم بین آن ها نبوده است.

باید حتما به این نکته اشاره کرد که موسیقی فیلم فوق العاده است، کاری که کارن همایونفر با موسیقی خود در ابتدای فیلم با بیننده می کند کمتر از کاری که عبدالرضا کاهانی در طول فیلم انجام می دهد نیست، در قسمتی از فیلم ما شاهد دعوای بابک حمیدیان و ترانه علیدوستی در خیابان هستیم که رضا عطارن میان آن ها ایستاده و مانع از حمله ور شدن مرد به طرف همسرش می شود، زاویه دید ما انگار درست از پنجره یکی از خانه های مشرف به آن خیابان است و موسیقی کارن درست در کنار ما می ایستد و غم و سختی دراماتیکی که در این واقعه هست را برای ما تعریف می کند.

در پایان باید گفت که این فیلم را باید دید، در این روزها که اوضاع سینمای کشور حسابی خراب است یک فیلم بر روی پرده سینماها به اکران در آمده که به معنی حقیقی کلمه فیلم است، فیلمی که به اندازه کافی و یا شاید خیلی زیاد شما را می خنداند و سرگرم می کند و هم به اندازه کافی شما را به فکر فرو می برد،تنها پس از دیدن فیلم استراحت مطلق می توان جای خالی آن را در جشنواره ای که گذشت احساس کرد، درست است که فیلم از ساخته های قبلی کارگردان نیم پله ای پایین تر است اما استراحت مطلق هم فیلمی است که در آن بر روی همه چیز اش کار شده است و اگر هم ضعفی در آن دیده می شود باید آن را حاصل دست و پا بستگی کارگردان و نبود آزادی عمل در ساخت فیلم دانست، کاهانی به خوبی و با زرنگی در جایی از فیلم، خودش دیالوگ ها را با صدای سوتِ دهنی سانسور می کند و همه مردم به آن صحنه می خندند، آن صدای سوت صدای دیالوگ هایی است که هیچوقت در سینمای ما شنیده نشد.

پ.ن 1 : فیلم مردی که اسب شد هم دیدم، در نوع خودش فیلم جالبی بود، ولی به هیچکس پیشنهادش نمی کنم مگر کسی که واقعا حوصله دیدن این جور فیلم هارو داشته باشه، فیلم هایی که توش همه چیز کش دار پیش میره و ...

پ.ن 2 : مطلب این است که از هیچکس نباید هیچ انتظاری داشت، انتظار نابود کننده زندگی است، به انتظار های دیگران پاسخ بده اما هیچوقت از کسی انتظار نداشته باش و در وقت منتظر بودن خودخواه بودن بهترین تصمیم است.

پ.ن 3 : نقد بالا در سایت سلام سینما منتشر شده است که از این لینک قابل دسترسی است : این

   + امیر ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٧
comment نظرات ()

از صدا

در این شلوغی بی حد و حصر، در این صداهای پر سر و صدا، زندگی آرامی دارم، دلخوشی های کوچکی دارم که با آن ها زندگی می کنم، دلخوشی بزرگ این روزهایم سه حرف است، سه حرفی که قالب ترین نیروی هستی را در من کاشته است و پرورش می دهد، حاصل این کشت بزرگ زندگی زیبایی است که در آن هستم.

دلخوشی ها کوچکی دارم، چیزهایی که شاید هیچوقت به چشم هیچکس نیاید اما من با آن ها زندگی می کنم ... همه اولین ها

پ.ن : این روزها کمی با روزهای اوجم فاصله گرفته ام، دلم خوش است اما روحیاتم خراب است، اگر خوانده باشید بین این همه نوشته بین این همه خط که تیکه تیکه از من رو شرح میده،قبلا هم توضیح داده بودم؛ استدلال محکمی دارم که هرکسی نیاز به یک زمان دی اکتیو شدن داره، مثل فیضبوک، گاهی وقتا باید خودت رو دی اکتیو کنی برای یه ریکاوری کوچیک. برای بازگشت به دوران اوج.

   + امیر ; ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

چالش کتابخوانی - نگران نباش

از طرف دوستِ خوب نا دیده ام آیتک به چالش کتابخوانی دعوت شده ام و قرار است در این چالش بهترین کتابی که خوانده ام رو معرفی کن.

چالش یعنی یه کار سخت، مثل چالش آب یخ که هرکسی سه نفر رو به این چالش دعوت می کرد و فردِ دعوت شده می بایست یا 100 دلار به بیماران ASL کمک کند یا یک سطل آب یخ روی سر خودش خالی کند، یا مثلا چالش دخترونه گذاشتن عکس بدون آرایش یا مثلا آپلود کردن عکس قبل از عمل بینی در فیضبوک و یا پخش مستقیم مراسم ... و از این حرف ها، کتاب خوانی یک چالش به حساب نمی آید و می شود گفت که این بیشتر یک بازیِ وبلاگی است. اما اگر یک کم به این بازی نزدیک بشی می بینی که بازی ساده ای هم نیست، برای من که اینطور است، الان که داشتم فکر می کردم چه کتابی رو معرفی کنم یک نگاهی به کتابخانه انداختم و لیستی بلند بالا از کتاب های مورد علاقه ام رو دیدم؛ سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی، عاشقیت در پاورقی نوشته مهسا محبعلی، کافکا در ساحال نوشته هاروکی موراکامی *ترجمه آسیه و پروانه عزیزی ... حتی کتابی خیلی کوچک از دوستِ لذیذم همینگوی به نام آدمکش و چند تا کتاب دیگه که تو لیست کتابخانه شبکه گودریدز که اونجا عضوم هست.

و حتی کتاب داستانی بسیار بسیار خاص به اسم " کابوس های فرا مدرن" نوشته رضا کاظمی که چند وقت قبل برای این کتاب و این شخصِ خوب نامه ای نوشته بودم که در وبلاگ ایشان هست؛ به این آدرس : این.

اما خوب سعی کردم از جو زدگی به دور باشم و کتابی که دوبار خوانده ام و چندین بار هدیه داده ام را معرفی کنم، کتاب "نگران نباش" نوشته "مهسا محبعلی"، فکر کردم یک کتاب باید چقدر خوب باشد تا آدم دو بار آن را بخواند، آن هم از سر علاقه و با اشتیاق کامل و درست وقتی که به آخرین خط های کتاب می رسد با خودش بگوید ای کاش این کتاب تمام نمی شد و تا همیشه این داستان ادامه داشت. قصه از این قرار است که در تهران زلزله می آید و چند ساعت یک بار زمین شهر می لرزد و شخصیت های این داستان بر روی این زمین این جا و آن جا می روند، تهران آشوب شده است، عده ای دنبال فرار از شهر هستن و به تعبیر برادر شخصیت اصلی داستان ترسو ها فرار می کنند و عده ای جوان در این فکر که شهر را به دست بگیرند و شخصیت اصلی داستان دختری است که موهایش را از ته تراشیده است و بدنش خمار است و دنبال تریاک می گردد، همه ساقی ها نیست شده اند و جنس به سختی پیدا می شود ... حال و روز داستان این کتاب، حال و روز این روزهای ما است، تعبیری از زندگی شهری ما در تهران انگار که هر روز در این شهر زلزله می آید، هرکس دنبال کار خودش است، کسی به کسی توجه نمی کند، عده ای هم تو فاز خودشون هستن این وسط و زندگی شان می گذرد، با شلوغی با زلزله با هوای ابری یا آفتابی. شخصیت های این داستان خودِ ما هستیم، با تیپ های شخصیت آشنا، یه سری هنری، یه سری دنبال پارتی، یه سری دنبال خوش گذرونی، یه سری هم تریپ لاو و عشق و عاشقی. اما در این شرایط پیچ در پیچ دختری که دنبال جنس می گردد به پسر مو بلند خوش تیپ اینطور جواب می دهد : امروز روز عاشقی کردن نیست پسر !

و جایی دیگر : فکر نکن الاغ ،قانون اول نیوتن یادت نرود . هیچ وقت تو خماری فکر نکن، چون از ماتحتت فکر می کنی . قانون دوم هم اصلا مهم نیست چون وقتی خمار نباشی همه چیز خود به خود درست می شود.

و : چرا عاشق نمی شی؟

سعی کردم ، نشد!

اخم می کند...

چطوری سعی کردی [که نشد]؟

تو یه روز ٢٢ تا اس ام اس لاو برا همه پسرایی که می شناختم فرستادم.

خب؟

خب!

نتیجه؟

دو تا بیلاخ ،سه تا بی خیال شو ، سه تا بی جواب ، سه تا هم شماره روان پزشک دادن...

این کتاب از تنهایی انسان مدرنِ شهری می گوید، از تنهایی ما. پس آن را بخوانید.

 

پ.ن :حالا باید چند نفر رو به این بازی یا چالش کتابخوانی دعوت کنم :

رها از وبلاگ مشق سکوت

چند نفر !

پ.ن2 : لینکی که از وبلاگ آقای رضا کاظمی گذاشته بودم تصحیح شد؛ گویا آدرس نامه من یه جای دیگه بوده ;)

   + امیر ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٠
comment نظرات ()

اتصال کوتاه بین اسید پاشی و چیزی دیگر

اول : تفریح پسرای این مملکت شده قلیون کشیدن و Clash of clans و باشگاه.

دوم : تفریح دخترای این مملکت هم شده آرایش غلیظ و قدم زدن، Fitness و بگذریم که این روزا شاخص بورس داف های هنری هم بالا رفته.

سوم : تفریح باهمی دخترا و پسرا هم شده لاس خشکه مجازی، لاس خشکه مجازی این روز ها همه جا مد شده؛ از توییتر تا لاین و بی تالک.

در این شرایط سه گانه خیلی کلی و بشدت غیر کارشناسانه کسی که بخواهد زندگی عادی داشته باشد محکوم به نابودی است، کسی که بخواهد خارج از قاعده بازیِ این روزهای ایران زندگی کند محکوم به انگشت نمایی است، شخصی که شغل اش عکاسی و مدلینگ و مدیریت بیزینس و این چیز ها نباشد، کسی که سیاه نپوشد و رنگی بپوشد و صورت اش کمی تراشیده باشد، کسی که خودش باشد فارغ از اینکه زیبا است یا زشت، خوش سیما است یا کج سیما، با حجاب یا بد حجاب، باسواد یا بی سواد، در این جنگل آلوده به تخمِ هر جانوری نابود می شود، هرکسی عکس خودش را نابود می کند، هرکسی ضد آن چیزی که در ذهن اش دارد را خورد می کند، می دانم الان فهمیده اید که می خواهم بین اسید پاشی و جامعه اتصال کوتاه بزنم و حرفم در ظاهر چرند به نظر می آید اما یک چیز کلی را خوب می دانم؛ اینکه این روزها جامعه ی من بد جوری بیمار است، دختری در خیابان رانندگی می کرده است و یک دفعه فردی بیمار از راه می رسد و چهره زیبا و نازنین اش را شکل روح مریض و زشت و شکست خورده خودش می کند و بعد از آن عده ای بیمار تر بطری آب به دست می گیرند و روی صورت دخترها می پاشند تا بخندند، این ها با این آب پاشی های بی جا و بدون رضایت قبلی ثابت می کنند که پتانسیل اسید پاشی هم دارند و فقط جرأت این کار را ندارند، این ها هم اگر کمی روی گرگ درونشان کار کنند تبدیل به زامبی های اسید پاش خبره ای می شوند که شیوع بیماری ذهنی آن ها از ابولا هم وسیع تر پیش می رود.

گفته ام من آدم خود سانسوری هستم و این روزها بیشتر از پیش خودم را سانسور می کنم، این طور بگویم، بیاییم کمی با خودمان رو راست باشیم؛ ما آدم های خوبی نیستیم، روزهایمان با آرامش شروع و تمام نمی شود، در این روزها ما چندین چیز را از خودمان دور کرده ایم؛ اخلاق و صداقت و درک متقابل. این روزها دروغ زیاد می گوییم، با احساسات هم بازی می کنیم، تظاهر می کنیم، تظاهر به دانشمند بودن به زیبا بودن به هنرمند بودن به انسان خوب بودن در حالی که هیچکدام نیستیم، این روزها همه با هم دعوا داریم، اول اش که همدگیر را نمی شناسیم با نقاب زیبا و اخلاق وارد می شویم و بعدش که لایه های زیرین شخصیت مان نمایان شد و چهره واقعی مان را نشان دادیم می فهمیم که همه باهم دعوا داریم ... اخلاق ... اخلاق ... اخلاق چند سالی است که از اینجا رخت بر بسته و برای همیشه رفته است، درست از آن زمانی که دروغ گفتن در روز روشن به میلیون ها آدم کاری عادی شد و هیچکس صدایش در نیامد اخلاق برای همیشه از میان مردم رفت ... جوک های غیر اخلاقی، کارهای غیر اخلاقی، خیانت های بی حد و اندازه ... رانت گرفتن مثل وام گرفتن شد و در این وسط کسانی هم که دستشان به وام و رانت نرسید سرخورده تر و بی اخلاق تر شدند.

این همه پراکندگی در سرم هست و مدت هاست هیچ جا و پیش هیچ کس نگفته ام و همه اش به این خاطر است که نمی دانم چرا یک جای کار مردمِ ما می لنگد، چرا مردم ما نمی توانند مثل مردم دیگر کشور ها زندگی کنند برایم سوالی بزرگ شده است، مردم ما دیگر باهم دوست نیستند، در ظاهر با هم اند و در باطن فراری از هم، چون همه می دانند که خودشان آدم های بدی هستند و طرف مقابل هم آدم بدی است، پس در جامعه بدی هستیم و رابطه با هر کسی به هر شکلی بد است و پس باید تا آن جا که می شود سوء استفاده کرد و سود های لحظه ای برد، لحظه ای شاد شد و لحظه ای در رفت و لحظه ای خشم و عصبانیت را خالی کرد؛ به هر شکلی که شد؛ دعوا، بازی با دیگران، اسید و ...

راه حلی برای خودم دارم، می خواهم از فردا با خودم و دیگران صادق باشم و درک کنم، از همسایه بد اخلاق و بی ملاحظه ام گرفته تا دوستان وفادارم، همه را درک کنم و با همه صادق باشم. ما در ایران عادت داریم تا همه چیز را گردن دولت بندازیم و از همه چیز فرار کنیم، اما باید بزرگ روی دیوار اطاق خودمان بنوسیم که دولت خودِ ما هستیم، ما هستیم که این کشور را می سازیم امروز اگر ما دروغ بگوییم فردا هم که در پستی مقامی یا اداره ای باشیم دروغ می گوییم، امروز اگر صداقت بکاریم فردا هم صداقت درو می کنیم، قبلا هم گفته بودم، بیاییم از خودمان شروع کنیم، هرکسی از خودش شروع کند و با دیگران و دیگر چیزها هیچ کاری نداشته باشد "همه چیز" خوب می شود. به همین سادگی. شاید فردا سر کوچه نبینم که موتور سواری آب بطری را روی سر دختری خالی می کند و می خندد.

   + امیر ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢
comment نظرات ()

زرد

فصل سایه مرده

ابرهای تیره آمده اند؛ بی سایه

برگ های زرد دلنشین

نور همه جا هست

تو تاریک ترین کافه

تو تاریک ترین مهمونی دنیا

تو چند نقطه دلبرانه

انگار که در این خنکی

خورشید ...

روبروی من نشسته؛ لبخند می زنه

   + امیر ; ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٧
comment نظرات ()

از آن تا این

ادامه اش از این ساعت

...

بعضی وقت ها روزها و لحظه ها آنقدر خوب و خوش می گذرند که آدم با خودش فکر می کند شاید دارد خواب می بیند یا اینکه آخرین لحظه های عمرش است و خدا دارد یه حالی می دهد که ناکام از دنیا نرود، اما این وقت ها و روزهای خوب وقتی پشت به پشت می آیند و مثل دانه های ریز و قشنگِ برفی که رو لبه باغچه می نشیند قطور و زیاد می شود می فهمی که همه چیز واقعی تر از واقعی است و این فول اچ دی ترین تصویر ناب دنیاست که این روزها شاهد اش هستی. همیشه بوده اند کسانی که در این روزهای خوب احساسات شان را با بهترین و بزرگ ترین صفت ها توصیف کرده اند و چند سال بعد تا بزرگ ترین صفت های بد همان ها را توصیف کرده اند، بخاطر همین من این روزها را همه جوره عالی تعریف نمی کنم و فقط از عالی بودنشان لذت می برم، چون به این باور رسیده ام که این حسِ عالی رویا نیست، واقعیتی است متداوم که در طول زندگی من ادامه خواهد داشت. توصیف بعضی لحظه ها برای هرکسی ممکن نیست، باید در هر زمینه ای طرف مقابل ات بِیسِ آن مطلب را داشته باشه، یعنی حداقل هایی از آن را بداند، من نمی توانم با میوه فروش سر کوچه از استاتیک حرف بزنم و انتظار داشته باشم حرف هایم را متوجه شود، همینطور که نمی توانم از عشقی که این همه مدت برایش زحمت کشیدم برای هرکسی صحبت کنم پس ؛

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست 

تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم 

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست ....

   + امیر ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٥
comment نظرات ()

رو ب رو

در سرم پر از هیاهویی بود که ناگهان تهی شد، گم شد، سکوت شد. و راستی آنهمه خنده آنهمه شادمانی آنهمه حرف کجا رفت؟ آیا همه را در خواب شنیده و دیده بودم؟ کی به این بیغوله افتادم؟ و اصلاً کی تنها شدم؟ چرا دیگر دلم برای هیچ‌کس تنگ نمی‌شد؟ چرا سلسله‌ی اعصابم به هیچ اتفاقی در دنیا واکنش نشان نمی‌داد؟ اتفاقی که مثل فاجعه قلبم را به تپش وامی‌داشت و مرا به پرپر می‌انداخت، حالا آنقدر به نظرم مسخره می‌آمد که دیگر دلم نمی‌خواست حتا بگویم به تخ_مم. آدم تخمش را که به هر چیزی حواله نمی‌دهد؛ و این را در تنهایی فهمیدم. تنهایی مثل بوق پایان کار کارخانه‌ای متروک بود که سال‌ها بعد یک مأمور بیمه اشتباهی آن را به صدا درآورده باشد.

رمان "مِده‌آی ایرانی" عباس معروفی

   + امیر ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٠
comment نظرات ()

آگهی

به یک عدد زمستان و سرمایی که در همه چیز بدمد نیازمندیم .

 

پ.ن 1: الان داشتم پست های قدیمی ام رو می خوندم، چقدر بد شدم من. اونوقت شاکی هستم که چرا ... چرا ندارد.

پ.ن 2: عنوان پست بعدی : در باب فکر و خیال و ادعا

   + امیر ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٤
comment نظرات ()
← صفحه بعد