مردی که گم شده

مردی که گم شده در این دنیای سردرگمی ها=وب و زمین

معرفی مجموعه شعر و دکلمه هستی؟ نوشته دکتر ستار صالحی

Are you here ?

آیا هستی ؟ نمی دانم، هیچ کس نمی داند آن کسی که رفته است، هست یا نیست. در ظاهر سوال ساده ای است اما پاسخ به آن بسیار پیچیده است، "هر آنقدر دور هستی باز هستی" ، " باز هم بگو بر من که نیستی/بدانم نیستی و دلخوش نباشم بر این هستی"

این مجموعه شعر به همراه دکلمه های شاعر بر روی آهنگ های منتخبی از نوازندگان مختلف دنیا پا به کتاب فروشی ها گذاشته است، با شنیدن دکلمه ی هر کدام از شعر ها،حس و حالی به آدم دست می دهد که انگار یک زمانی در جایی دور و شاید خیلی نزدیک آن را تجربه کرده است، صدای گرم شاعر و کلام او درست دست می گذارد بر روی آن نقطه های مبهم از قلب آدم که همیشه هستند ولی هیچوقت بیان نمی شوند و با شنیدن آهنگی یا دیدن فیلمی و یا شنیدن دکلمه ای سر باز می کنند و خودشان را نشان می دهند، مثل ترک اول که در اوج سادگی حس آن زمان هایی را به آدم می دهد که مدتی از شور و عشق دوران اول گذشته است و آدم در خلوت خودش به گذشته نگاه می کند و از خوش می پرسد "یاد داری که چه احساسی بود؟/آن همه غرق شدن/در میان آسمان آبی دوست داشتن/یاد داری؟" و انگار در خیال خودش با معشوقه اش سخن می گوید "در میان برگ های دلپذیر پاییز/طعم دردناک خزان/ زیر پای من و تو گم می شد" و آهی می کشد و با خودش می گوید من چه حسی داشتم ؟ یاد آن روزها بخیر، یاد رنگ آن روزها، سایه روشن های رنگ های خدا ... و درست در آخرین خطوط می گوید "یاد آن سوختن بخیر/کین چنین خاکستری بر باد رفت" تمامی لغت ها و نماد ها همان نقطه های مبهم در قلب آدم را تکان می دهند.

مجموعه شعر هستی مثل دیگر مجموعه شعر ها نیست که شاعر یک روز صبح از خواب بیدار شده باشد  با خودش بگوید خوب می خواهم امروز یک شعر بسرایم و کاغذ و قلمی مقابل خودش بگذارد و شروع کند به سرودن، مجموعه شعر هستی دلنوشته هایی است که شاعر در طول 13 سال دست به قلم بودن در زمان های مختلف و با حسِ و حال واقعی همان لحظه آن ها را نوشته است، مثلا ترک چهارم دکلمه ها (چهرمین شعر مجموعه) که درست آن صحنه های شب بیداری کشیدن ها را برای خواننده تصویر می کند، آن حس و حال عجیب و دلتنگی تلخی که شیرین است، آن حسی که همیشه شب به سراغ آدم می آید و آدم نمی تواند آن حس را از خود دور کند و ته دلش هم نمی خواهد که این کار را کند، من اینطور برداشت می کنم که تمامی شعر های این مجموعه از حس و حال های واقعی تراوش شده اند و این خیلی خوب است. در نقطه مقابل این چنین شعر ها و دلنوشته ها اشعاری هستند که شاعر تصمیم بر سرودن آن ها گرفته، من با خواندن این چنین شعر ها هیچ حسِ خوبی دریافت نمی کنم، مثل شعر های رسول یونان، یادم است فردی برایم تعریف می کرد رسول یونان اینطور شعر می گوید که صبح ها به کافه می رود و تا شب که برگردد خانه شعر می سراید حال این شعر ها درباره کوه و دشت باشه یا همان کافه ... اینطور شعر گفتن بر دل نمی نشیند و هیچ حسِ خوبی به خواننده نمی دهد، شعر از حس بر می آید و باید به اصطلاح واقعی باشد.

ای کاش این روال دنبال شود که شاعران ما سی دی دکلمه هایشان را هم با کتاب هایشان عرضه کنند، زیرا که جان کلام شاعر در صدایش و نوع خواندنِ خودش است، قطعا شنیدن شعر های یک شاعر با خواندن همان شعر ها توسط خواننده زمین تا آسمان حس های متفاوتی به آدم می دهد، من حتی دوست دارم داستان های مورد علاقه ام را هم با صدای خودِ نویسنده بشنوم، زیرا که آن حسِ ناب در صدای نویسنده آن اثر تجلی پیدا می کند.

ترکیب کلامی که از دل بیرون آمده است و موسیقی های دلنشین اعجاز می کند، پیبشنهاد من خواندن و شنیدن همه اشعارِ مجموعه شعر هستی نوشته آقای ستار صالحی است.

   + امیر ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۳۱
comment نظرات ()

استراحت مطلق و نقد فیلم 18.فروردین.94

این متن در تاریخ 18 فروردین 94 نوشته شده است.

نبودم ... چون در استراحت مطلق به سر می بردم ولی نه آنطور که عبدالرضا کاهانیِ عزیز در فیلم استراحت مطلق نشان داد، در استراحتی بودم که حال کتاب خواندن نداشتم، حال نوشتن از جشنواره را نداشتم، حال سریال دیدن نداشتم و حال فیلم دیدن هم آنطور که باید و شاید نبود و فقط Birdman را دیدم و حال خود دیدن هم نداشتم، نه که وقت اش را نداشته باشم ! نه ! من فقط کمی حال اش را نداشتم ... شما باور کنید... سال هم نو شد ولی آدم ها همان آدم های پارسال ماندن و تنها بعضی تغییر کردند و تغیرشان آنطور بود که بدتر شدند و خصلت های بدشان بدتر شد وگرنه همه همان آدم های سال گذشته هستند و تنها 3یِ جلوی نود به 4 تبدیل شد و هیچ چیز دیگری عوض نشده است.

تنها چیزی که باعث شد امروز به این صفحه سفید وبلاگ سر بزنم فیلم استراحت مطلق بود و اینکه باز فهمیدم نشستن و تماشا کردن و از خود دور شدن هیچ سودی برای زندگی ندارد و تنها نتیجه آن درجا زدن و تماشای رشدِ بی اعتنای دیگران و لگد زدن آن ها به آدم است، خوب خود بودن بهترین کاری است که می توان انجام داد وگرنه مرگ به سراغ آدم می آید.

نقد فیلم استراحت مطلق :

این فیلم هم مثل فیلم های دیگر عبدالرضا کاهانی برشی است از زندگی آدم های بیچاره که هر کدام در بیچارگی خودشان دنیایی دارند، دنیایی با غم و شادی  های ناب  که برای تحلیل هریک از رفتار آن ها باید مدت ها زمان گذاشت و فکر کرد،زندگی آدم های معمولی، آن آدم هایی که تعدادشان به ظاهر زیاد است انگار که زندگی همه شان به یک شکل پیش می رود اما قصه زندگی آن ها بسیار پیچیده تر و تراژدیک تر است، کافی است یک بار دقیق و عمیق به زندگی یکی از عابرین خیابان های شهر وارد شوید و ببینید چه دنیای پیچیده و خاصی دارند و چطور هر کدام داستان زندگی خودشان رابا راز ها و غم و شادی های نابشان پیش می برند. عبدالرضا کاهانی دقیقا به سراغ زندگی این آدم های می رود و پیچیدگی دنیای آن ها که از دور بسیار ساده می نمایند را به دقت به ما نمایش می دهد. قصه این فیلم درباره دوران پس از جدایی زن و شوهری است با بازی بابک حمیدیان و ترانه علیدوستی که شش ماه است از یکدیگر جدا شده اند و مرد شکاک هنوز هم در زندگی همسر سابق اش سرک می کشد و مزاحمت ایجاد می کند و زنِ ماجرا -ترانه علیدوستی- برای تشکیل یک زندگی جدید و مستقل و تامین کمی پول برای یک شروع تازه رو به دوست هایش می آورد : خانواده رضا عطاران و همسرش فریده فرامرزی، کارفرمای سابق اش در کارخانه کاسه توالت سازی به نام آقای سبیل و دوست همسر اش با بازی مجید صالحی.

بابک حمیدیان در نقش مرد شکاک فیلم مدام برای همسر سابق اش حرف درست می می کند و نمی گذارد که او زندگی عادی خودش را داشته باشد، تلاش زیادی می کند تا او را از تهران به دامغان یعنی شهری که قبلا در آن زندگی می کردند برگرداند و این تلاش ها فقط به این خاطر این است که در تمام لحظات فکر می کند همسر سابق اش در حال رابطه با مردها است، فکری که با گذشت زمان می بینیم بی جا و از روی توهم و خیال است اما باز هم نمی توانیم به شکل قاطع قضاوت کنیم، زیرا که فیلم این قطعیت را برای ما به وجود نمی آورد و ما باید فقط از دور و بدون قضاوت داستان را دنبال کنیم. در اواسط فیلم می بینیم که بابک حمیدیان به همراه دوست اش با بازی تحسین برانگیز مجید صالحی درحال مصرف سیگاری یا همان علف است و این به ما نشان می دهد که مردِ شکاک خود از تعادل روحی برخوردار نیست و با علم به این مساله که مصرف این نوع ماده مخدر بر روی مغز تاثیر مستقیم می گذارد و می تواند فکر و خیال هایی برای هر فرد مصرف کننده ای درست کند می توانیم بگوییم که شک های او غیر منطقی است، این قسمت از فیلم باید حسابی مورد توجه عزیزان بالادستی قرار می گفت که اینطور نشد !

مرد شکاک داستان در جایی از فیلم اتهامات خیالی و ذهنی خود را به سمت خانواده ای که همسرش بصورت موقت به آن ها پناه برده و این خانواده دوست خود او هم می باشد می برد- خانواده عطاران - می گوید همسر سابق من با مرد آن خانواده هم ارتباط نامشروع دارد، در روزی که عطاران و ترانه علیدوستی برای رسیدن به جایی در ترافیک مانده اند بابک حمیدیان با میله بر روی شیشه ماشین می کوبد و سریع با موتور اش فرار می مکند. شیشه ماشین به کل ترک می خورد اما فرو نمی ریزد، در ادامه می بینیم که ترانه علی دوستی با چسب نواری در حال چسباندن شیشه شکسته شده است در حالی که همه ما می دانیم آن شیشه با آن چسب درست نمی شود و این اشاره ای است به شخصیت ترانه علی دوستی که پر از ترک است و در انتها هم این ترک ها فرو می ریزند و در نگاهی دیگر؛ پایان نافرجام ترانه علی دوستی و مرگ آن در تصادف، با کوبیده شدن او به شیشه جلوی اتومبیل شکل می گیرد.

می دانیم که بهمن فرمان آرا در این فیلم به عبدالرضا کاهانی مشاوره داده است، به یاد داریم که بهمن فرمان آرا در فیلم خانه ای روی آب به شکلی نمادین به اتفاقات خاصی که در آن دوره -دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی- توسط نیروهای تندرو و خودسر رخ داد اشاره می کند، در فیلم استراحت مطلق هم در صحنه ای می بینیم که ترانه علی دوستی در داخل تاکسی نشسته است بر روی صندلی کنار شیشه ماشین کز کرده است، تاکسی در ترافیک مانده است و تنها موتور سوار ها هستند که با صدای بلند اگزوز های خود از کنار تاکسی عبور می کنند، حرکت و صدای بلند موتور ها ترس و وحشتی عجیب در او ایجاد می کند و همه ما ناخودآگاه یاد صحنه هایی می افتیم که روایت آن را از روزنامه ها خوانده ایم و درک می کنیم که این صحنه می تواند اشاره ای باشد به اسید پاشی های موتور سواران باشد و یا اشاره به آن دسته از نیروهای خودسر که همیشه با موتور به افراد مورد نظر خود حمله ور می شوند. من این صحنه را حاصل مشاوره ی بهمن فرمان آرا می دانم.

باید به این نکته اشاره کرد که رضا عطاران و خانم فریده فرامرزی در زندگی واقعی همسر یکدیگر می باشند و رضا کاهانی به عمد این دو را برای بازی در فیلم انتخاب کرده است تا به شکلی قانونی فیلمی را بسازد که در آن زن و شوهر با یکدیگر در ارتباطی زن و شوهری هستند و اینطور بیننده ارتباط های زندگی مشترک را ملموس تر درک کند و از طرفی با استفاده های بیش از حد از رابطه واقعی عطاران و همسرش کنایه ای به سینمای همه جا سانسور شده ایران می زند، مثل آن جاهایی که فریده فرامرزی در حین حرف زدن به شکل بی جا به بدن عطاران دست می زند، البته این تماس های بی جا می تواند نشان بدهد که شخصیت این زن در فیلم چقدر روی اعصاب است و چرا شخصیت عطاران در فیلم انقدر عصبانی است.

یکی از شخصیت های دیگر فیلم مردی است که ما تنها آن را به اسم سبیل می شناسیم، فردی که کارفرمای سابق ترانه علیدوستی بوده و هنوز هم هرجا که ترانه علیدوستی به مشکل برمی خورد به او کمک می کند و هربار هم که کاری برای او انجام می دهد می گوید من که یه آپارتمان خالی دارم بیا برو اونجا راحت زندگی کن و... ترانه علی دوستی هم توجهی به این حرف ها نمی کند. آقای سبیل رئیس کارخانه کاسه توالت سازی است، شغل این فرد اشاره ای است به شخصیت او ؛ مسئول جمع و جور کردن خراب کاری های ترانه علیدوستی در فیلم. ما هیچوقت نمی بینیم که رابطه آن دو برقرار شده باشد اما بطور قاطع هم نمی توانیم بگوییم که هیچ چیزی هم بین آن ها نبوده است.

باید حتما به این نکته اشاره کرد که موسیقی فیلم فوق العاده است، کاری که کارن همایونفر با موسیقی خود در ابتدای فیلم با بیننده می کند کمتر از کاری که عبدالرضا کاهانی در طول فیلم انجام می دهد نیست، در قسمتی از فیلم ما شاهد دعوای بابک حمیدیان و ترانه علیدوستی در خیابان هستیم که رضا عطارن میان آن ها ایستاده و مانع از حمله ور شدن مرد به طرف همسرش می شود، زاویه دید ما انگار درست از پنجره یکی از خانه های مشرف به آن خیابان است و موسیقی کارن درست در کنار ما می ایستد و غم و سختی دراماتیکی که در این واقعه هست را برای ما تعریف می کند.

در پایان باید گفت که این فیلم را باید دید، در این روزها که اوضاع سینمای کشور حسابی خراب است یک فیلم بر روی پرده سینماها به اکران در آمده که به معنی حقیقی کلمه فیلم است، فیلمی که به اندازه کافی و یا شاید خیلی زیاد شما را می خنداند و سرگرم می کند و هم به اندازه کافی شما را به فکر فرو می برد،تنها پس از دیدن فیلم استراحت مطلق می توان جای خالی آن را در جشنواره ای که گذشت احساس کرد، درست است که فیلم از ساخته های قبلی کارگردان نیم پله ای پایین تر است اما استراحت مطلق هم فیلمی است که در آن بر روی همه چیز اش کار شده است و اگر هم ضعفی در آن دیده می شود باید آن را حاصل دست و پا بستگی کارگردان و نبود آزادی عمل در ساخت فیلم دانست، کاهانی به خوبی و با زرنگی در جایی از فیلم، خودش دیالوگ ها را با صدای سوتِ دهنی سانسور می کند و همه مردم به آن صحنه می خندند، آن صدای سوت صدای دیالوگ هایی است که هیچوقت در سینمای ما شنیده نشد.

پ.ن 1 : فیلم مردی که اسب شد هم دیدم، در نوع خودش فیلم جالبی بود، ولی به هیچکس پیشنهادش نمی کنم مگر کسی که واقعا حوصله دیدن این جور فیلم هارو داشته باشه، فیلم هایی که توش همه چیز کش دار پیش میره و ...

پ.ن 2 : مطلب این است که از هیچکس نباید هیچ انتظاری داشت، انتظار نابود کننده زندگی است، به انتظار های دیگران پاسخ بده اما هیچوقت از کسی انتظار نداشته باش و در وقت منتظر بودن خودخواه بودن بهترین تصمیم است.

پ.ن 3 : نقد بالا در سایت سلام سینما منتشر شده است که از این لینک قابل دسترسی است : این

   + امیر ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٧
comment نظرات ()

از صدا

در این شلوغی بی حد و حصر، در این صداهای پر سر و صدا، زندگی آرامی دارم، دلخوشی های کوچکی دارم که با آن ها زندگی می کنم، دلخوشی بزرگ این روزهایم سه حرف است، سه حرفی که قالب ترین نیروی هستی را در من کاشته است و پرورش می دهد، حاصل این کشت بزرگ زندگی زیبایی است که در آن هستم.

دلخوشی ها کوچکی دارم، چیزهایی که شاید هیچوقت به چشم هیچکس نیاید اما من با آن ها زندگی می کنم ... همه اولین ها

پ.ن : این روزها کمی با روزهای اوجم فاصله گرفته ام، دلم خوش است اما روحیاتم خراب است، اگر خوانده باشید بین این همه نوشته بین این همه خط که تیکه تیکه از من رو شرح میده،قبلا هم توضیح داده بودم؛ استدلال محکمی دارم که هرکسی نیاز به یک زمان دی اکتیو شدن داره، مثل فیضبوک، گاهی وقتا باید خودت رو دی اکتیو کنی برای یه ریکاوری کوچیک. برای بازگشت به دوران اوج.

   + امیر ; ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

چالش کتابخوانی - نگران نباش

از طرف دوستِ خوب نا دیده ام آیتک به چالش کتابخوانی دعوت شده ام و قرار است در این چالش بهترین کتابی که خوانده ام رو معرفی کن.

چالش یعنی یه کار سخت، مثل چالش آب یخ که هرکسی سه نفر رو به این چالش دعوت می کرد و فردِ دعوت شده می بایست یا 100 دلار به بیماران ASL کمک کند یا یک سطل آب یخ روی سر خودش خالی کند، یا مثلا چالش دخترونه گذاشتن عکس بدون آرایش یا مثلا آپلود کردن عکس قبل از عمل بینی در فیضبوک و یا پخش مستقیم مراسم ... و از این حرف ها، کتاب خوانی یک چالش به حساب نمی آید و می شود گفت که این بیشتر یک بازیِ وبلاگی است. اما اگر یک کم به این بازی نزدیک بشی می بینی که بازی ساده ای هم نیست، برای من که اینطور است، الان که داشتم فکر می کردم چه کتابی رو معرفی کنم یک نگاهی به کتابخانه انداختم و لیستی بلند بالا از کتاب های مورد علاقه ام رو دیدم؛ سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی، عاشقیت در پاورقی نوشته مهسا محبعلی، کافکا در ساحال نوشته هاروکی موراکامی *ترجمه آسیه و پروانه عزیزی ... حتی کتابی خیلی کوچک از دوستِ لذیذم همینگوی به نام آدمکش و چند تا کتاب دیگه که تو لیست کتابخانه شبکه گودریدز که اونجا عضوم هست.

و حتی کتاب داستانی بسیار بسیار خاص به اسم " کابوس های فرا مدرن" نوشته رضا کاظمی که چند وقت قبل برای این کتاب و این شخصِ خوب نامه ای نوشته بودم که در وبلاگ ایشان هست؛ به این آدرس : این.

اما خوب سعی کردم از جو زدگی به دور باشم و کتابی که دوبار خوانده ام و چندین بار هدیه داده ام را معرفی کنم، کتاب "نگران نباش" نوشته "مهسا محبعلی"، فکر کردم یک کتاب باید چقدر خوب باشد تا آدم دو بار آن را بخواند، آن هم از سر علاقه و با اشتیاق کامل و درست وقتی که به آخرین خط های کتاب می رسد با خودش بگوید ای کاش این کتاب تمام نمی شد و تا همیشه این داستان ادامه داشت. قصه از این قرار است که در تهران زلزله می آید و چند ساعت یک بار زمین شهر می لرزد و شخصیت های این داستان بر روی این زمین این جا و آن جا می روند، تهران آشوب شده است، عده ای دنبال فرار از شهر هستن و به تعبیر برادر شخصیت اصلی داستان ترسو ها فرار می کنند و عده ای جوان در این فکر که شهر را به دست بگیرند و شخصیت اصلی داستان دختری است که موهایش را از ته تراشیده است و بدنش خمار است و دنبال تریاک می گردد، همه ساقی ها نیست شده اند و جنس به سختی پیدا می شود ... حال و روز داستان این کتاب، حال و روز این روزهای ما است، تعبیری از زندگی شهری ما در تهران انگار که هر روز در این شهر زلزله می آید، هرکس دنبال کار خودش است، کسی به کسی توجه نمی کند، عده ای هم تو فاز خودشون هستن این وسط و زندگی شان می گذرد، با شلوغی با زلزله با هوای ابری یا آفتابی. شخصیت های این داستان خودِ ما هستیم، با تیپ های شخصیت آشنا، یه سری هنری، یه سری دنبال پارتی، یه سری دنبال خوش گذرونی، یه سری هم تریپ لاو و عشق و عاشقی. اما در این شرایط پیچ در پیچ دختری که دنبال جنس می گردد به پسر مو بلند خوش تیپ اینطور جواب می دهد : امروز روز عاشقی کردن نیست پسر !

و جایی دیگر : فکر نکن الاغ ،قانون اول نیوتن یادت نرود . هیچ وقت تو خماری فکر نکن، چون از ماتحتت فکر می کنی . قانون دوم هم اصلا مهم نیست چون وقتی خمار نباشی همه چیز خود به خود درست می شود.

و : چرا عاشق نمی شی؟

سعی کردم ، نشد!

اخم می کند...

چطوری سعی کردی [که نشد]؟

تو یه روز ٢٢ تا اس ام اس لاو برا همه پسرایی که می شناختم فرستادم.

خب؟

خب!

نتیجه؟

دو تا بیلاخ ،سه تا بی خیال شو ، سه تا بی جواب ، سه تا هم شماره روان پزشک دادن...

این کتاب از تنهایی انسان مدرنِ شهری می گوید، از تنهایی ما. پس آن را بخوانید.

 

پ.ن :حالا باید چند نفر رو به این بازی یا چالش کتابخوانی دعوت کنم :

رها از وبلاگ مشق سکوت

چند نفر !

پ.ن2 : لینکی که از وبلاگ آقای رضا کاظمی گذاشته بودم تصحیح شد؛ گویا آدرس نامه من یه جای دیگه بوده ;)

   + امیر ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٠
comment نظرات ()

اتصال کوتاه بین اسید پاشی و چیزی دیگر

اول : تفریح پسرای این مملکت شده قلیون کشیدن و Clash of clans و باشگاه.

دوم : تفریح دخترای این مملکت هم شده آرایش غلیظ و قدم زدن، Fitness و بگذریم که این روزا شاخص بورس داف های هنری هم بالا رفته.

سوم : تفریح باهمی دخترا و پسرا هم شده لاس خشکه مجازی، لاس خشکه مجازی این روز ها همه جا مد شده؛ از توییتر تا لاین و بی تالک.

در این شرایط سه گانه خیلی کلی و بشدت غیر کارشناسانه کسی که بخواهد زندگی عادی داشته باشد محکوم به نابودی است، کسی که بخواهد خارج از قاعده بازیِ این روزهای ایران زندگی کند محکوم به انگشت نمایی است، شخصی که شغل اش عکاسی و مدلینگ و مدیریت بیزینس و این چیز ها نباشد، کسی که سیاه نپوشد و رنگی بپوشد و صورت اش کمی تراشیده باشد، کسی که خودش باشد فارغ از اینکه زیبا است یا زشت، خوش سیما است یا کج سیما، با حجاب یا بد حجاب، باسواد یا بی سواد، در این جنگل آلوده به تخمِ هر جانوری نابود می شود، هرکسی عکس خودش را نابود می کند، هرکسی ضد آن چیزی که در ذهن اش دارد را خورد می کند، می دانم الان فهمیده اید که می خواهم بین اسید پاشی و جامعه اتصال کوتاه بزنم و حرفم در ظاهر چرند به نظر می آید اما یک چیز کلی را خوب می دانم؛ اینکه این روزها جامعه ی من بد جوری بیمار است، دختری در خیابان رانندگی می کرده است و یک دفعه فردی بیمار از راه می رسد و چهره زیبا و نازنین اش را شکل روح مریض و زشت و شکست خورده خودش می کند و بعد از آن عده ای بیمار تر بطری آب به دست می گیرند و روی صورت دخترها می پاشند تا بخندند، این ها با این آب پاشی های بی جا و بدون رضایت قبلی ثابت می کنند که پتانسیل اسید پاشی هم دارند و فقط جرأت این کار را ندارند، این ها هم اگر کمی روی گرگ درونشان کار کنند تبدیل به زامبی های اسید پاش خبره ای می شوند که شیوع بیماری ذهنی آن ها از ابولا هم وسیع تر پیش می رود.

گفته ام من آدم خود سانسوری هستم و این روزها بیشتر از پیش خودم را سانسور می کنم، این طور بگویم، بیاییم کمی با خودمان رو راست باشیم؛ ما آدم های خوبی نیستیم، روزهایمان با آرامش شروع و تمام نمی شود، در این روزها ما چندین چیز را از خودمان دور کرده ایم؛ اخلاق و صداقت و درک متقابل. این روزها دروغ زیاد می گوییم، با احساسات هم بازی می کنیم، تظاهر می کنیم، تظاهر به دانشمند بودن به زیبا بودن به هنرمند بودن به انسان خوب بودن در حالی که هیچکدام نیستیم، این روزها همه با هم دعوا داریم، اول اش که همدگیر را نمی شناسیم با نقاب زیبا و اخلاق وارد می شویم و بعدش که لایه های زیرین شخصیت مان نمایان شد و چهره واقعی مان را نشان دادیم می فهمیم که همه باهم دعوا داریم ... اخلاق ... اخلاق ... اخلاق چند سالی است که از اینجا رخت بر بسته و برای همیشه رفته است، درست از آن زمانی که دروغ گفتن در روز روشن به میلیون ها آدم کاری عادی شد و هیچکس صدایش در نیامد اخلاق برای همیشه از میان مردم رفت ... جوک های غیر اخلاقی، کارهای غیر اخلاقی، خیانت های بی حد و اندازه ... رانت گرفتن مثل وام گرفتن شد و در این وسط کسانی هم که دستشان به وام و رانت نرسید سرخورده تر و بی اخلاق تر شدند.

این همه پراکندگی در سرم هست و مدت هاست هیچ جا و پیش هیچ کس نگفته ام و همه اش به این خاطر است که نمی دانم چرا یک جای کار مردمِ ما می لنگد، چرا مردم ما نمی توانند مثل مردم دیگر کشور ها زندگی کنند برایم سوالی بزرگ شده است، مردم ما دیگر باهم دوست نیستند، در ظاهر با هم اند و در باطن فراری از هم، چون همه می دانند که خودشان آدم های بدی هستند و طرف مقابل هم آدم بدی است، پس در جامعه بدی هستیم و رابطه با هر کسی به هر شکلی بد است و پس باید تا آن جا که می شود سوء استفاده کرد و سود های لحظه ای برد، لحظه ای شاد شد و لحظه ای در رفت و لحظه ای خشم و عصبانیت را خالی کرد؛ به هر شکلی که شد؛ دعوا، بازی با دیگران، اسید و ...

راه حلی برای خودم دارم، می خواهم از فردا با خودم و دیگران صادق باشم و درک کنم، از همسایه بد اخلاق و بی ملاحظه ام گرفته تا دوستان وفادارم، همه را درک کنم و با همه صادق باشم. ما در ایران عادت داریم تا همه چیز را گردن دولت بندازیم و از همه چیز فرار کنیم، اما باید بزرگ روی دیوار اطاق خودمان بنوسیم که دولت خودِ ما هستیم، ما هستیم که این کشور را می سازیم امروز اگر ما دروغ بگوییم فردا هم که در پستی مقامی یا اداره ای باشیم دروغ می گوییم، امروز اگر صداقت بکاریم فردا هم صداقت درو می کنیم، قبلا هم گفته بودم، بیاییم از خودمان شروع کنیم، هرکسی از خودش شروع کند و با دیگران و دیگر چیزها هیچ کاری نداشته باشد "همه چیز" خوب می شود. به همین سادگی. شاید فردا سر کوچه نبینم که موتور سواری آب بطری را روی سر دختری خالی می کند و می خندد.

   + امیر ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢
comment نظرات ()

زرد

فصل سایه مرده

ابرهای تیره آمده اند؛ بی سایه

برگ های زرد دلنشین

نور همه جا هست

تو تاریک ترین کافه

تو تاریک ترین مهمونی دنیا

تو چند نقطه دلبرانه

انگار که در این خنکی

خورشید ...

روبروی من نشسته؛ لبخند می زنه

   + امیر ; ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٧
comment نظرات ()

از آن تا این

ادامه اش از این ساعت

...

بعضی وقت ها روزها و لحظه ها آنقدر خوب و خوش می گذرند که آدم با خودش فکر می کند شاید دارد خواب می بیند یا اینکه آخرین لحظه های عمرش است و خدا دارد یه حالی می دهد که ناکام از دنیا نرود، اما این وقت ها و روزهای خوب وقتی پشت به پشت می آیند و مثل دانه های ریز و قشنگِ برفی که رو لبه باغچه می نشیند قطور و زیاد می شود می فهمی که همه چیز واقعی تر از واقعی است و این فول اچ دی ترین تصویر ناب دنیاست که این روزها شاهد اش هستی. همیشه بوده اند کسانی که در این روزهای خوب احساسات شان را با بهترین و بزرگ ترین صفت ها توصیف کرده اند و چند سال بعد تا بزرگ ترین صفت های بد همان ها را توصیف کرده اند، بخاطر همین من این روزها را همه جوره عالی تعریف نمی کنم و فقط از عالی بودنشان لذت می برم، چون به این باور رسیده ام که این حسِ عالی رویا نیست، واقعیتی است متداوم که در طول زندگی من ادامه خواهد داشت. توصیف بعضی لحظه ها برای هرکسی ممکن نیست، باید در هر زمینه ای طرف مقابل ات بِیسِ آن مطلب را داشته باشه، یعنی حداقل هایی از آن را بداند، من نمی توانم با میوه فروش سر کوچه از استاتیک حرف بزنم و انتظار داشته باشم حرف هایم را متوجه شود، همینطور که نمی توانم از عشقی که این همه مدت برایش زحمت کشیدم برای هرکسی صحبت کنم پس ؛

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست 

تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم 

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست ....

   + امیر ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٥
comment نظرات ()

رو ب رو

در سرم پر از هیاهویی بود که ناگهان تهی شد، گم شد، سکوت شد. و راستی آنهمه خنده آنهمه شادمانی آنهمه حرف کجا رفت؟ آیا همه را در خواب شنیده و دیده بودم؟ کی به این بیغوله افتادم؟ و اصلاً کی تنها شدم؟ چرا دیگر دلم برای هیچ‌کس تنگ نمی‌شد؟ چرا سلسله‌ی اعصابم به هیچ اتفاقی در دنیا واکنش نشان نمی‌داد؟ اتفاقی که مثل فاجعه قلبم را به تپش وامی‌داشت و مرا به پرپر می‌انداخت، حالا آنقدر به نظرم مسخره می‌آمد که دیگر دلم نمی‌خواست حتا بگویم به تخ_مم. آدم تخمش را که به هر چیزی حواله نمی‌دهد؛ و این را در تنهایی فهمیدم. تنهایی مثل بوق پایان کار کارخانه‌ای متروک بود که سال‌ها بعد یک مأمور بیمه اشتباهی آن را به صدا درآورده باشد.

رمان "مِده‌آی ایرانی" عباس معروفی

   + امیر ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٠
comment نظرات ()

آگهی

به یک عدد زمستان و سرمایی که در همه چیز بدمد نیازمندیم .

 

پ.ن 1: الان داشتم پست های قدیمی ام رو می خوندم، چقدر بد شدم من. اونوقت شاکی هستم که چرا ... چرا ندارد.

پ.ن 2: عنوان پست بعدی : در باب فکر و خیال و ادعا

   + امیر ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٤
comment نظرات ()

پا نمیداد این ترانه اما گرفتم

  اگه عاشقت نبودم، پا نمی داد این ترانه

 بی خیال بد بیاری، زنده باد این عاشقانه
طهران تهران یه فیلم چرت بود ولی موسیقی فیلم یه شاهکار بود، شاهکاری که از همان روز که فیلم رو تو سینمای آشغال مرکزی یا پارس (درست یادم نیست)  دیدم تو بیشتر روزای بعد از دیدن فیلم باهام بوده و هست، وقتی که رضا یزدانی ورژن جدیدش رو تو آلبوم خاطرات مبهم خوند که شاهکارش رو تکمیل تر کرد. این آهنگ یه جورایی هم واسه ادامه دادن خوبه هم واسه تموم کردن، شعرش جابجا عوض میشه اما میشه بوی سه حرفی بهش داد و تو یه روز که هوا کمی گرفته است، یا یه روز که صبح زود از خواب بیدار شدی و بعد از خوردن صبحانه دلچسب و کمی ورزش صبح گاهی، روی کاناپه دارز بکشی و صفحه آخر روزنامه اعتماد را ورق بزنی و ببینی روشن فکرهای خانه نشین درباره شوالیه شدن شجریان چی گفتن و اصن هم نخوانی چه گفته اند و در همان لحظه که فکر می کنی روزت خیلی قشنگ و پاک و آفتابی شروع شده دیوانه بشی و آلبوم خاطرات مبهم رو بازکنی و در احمقانه ترین انتخاب زندگی آهنگ ادامه بده رو پِلی کنی اولش کمی لبخند بزنی کم کم وقتی که اون خوش صدا داد میزنه نیستی و ... اگه هست واسه روز نبودنش و اگه نیست بازهم واسه نبودنش بزنی زیر گریه. تو حالت اول تو روز نبودنش هم یادی می کنی از این روز آفتابی دل انگیز زیبا که بدون خوردن هیچ تخم مرغی در وعده صبحانه تبدیل به روزی تخم مرغی شد و حیف حیف رو زیر لب تکرار کنی که هیچ فرصتی نیست برای آب شدن در آفتاب ... الان هم می نویسم فکر می کنم به همون روزی که تو ماشین این آهنگ رو گوش می دادیم و فکر می کنم کاش تصادف می کردیم و همه باهم می مردیم در پایان همان موسیقی، چونکه مغز من تحمل این همه تصویر سازی را ندارد ولی حیف که مغز من یک معتاد به تصویر سازیه. اصن فکر می کنم واسه همین از همون بچگی به نخ های سفید با فیلترهای قرمز علاقه داشت و یواشکی با دوست احمق تر از خودش پاکت هاش رو جمع می کرد، شاید میخواسته یه تصویر سینمایی دلچسب بسازه، از جمع کردن های احمقانه دو تا بچه. گفتم بچه و تصویر و قدیم یاد اون روزی افتادم که تو حال نشسته بودم واسه خودم بازی می کردم و بابام داشت full metal jacket می دید و درست تو اون صحنه ای که یارو شات گان رو میذاره تو دهن خودش و شلیک می کنه و مغزش می پاشه رو دیوار سرم رو بردم طرف تلوزیون و این تصویرِ لعنتی تا همیشه با من همراه شد و باعث شد که من از خودکشی بترسم وگرنه تا حالا اِن میلیون بار اقدام به خودکشی با شات گان کرده بودم یا خودم رو از این ور اون رو پرت کرده بودم پایین، البته شات گان که نیست، پل گلدن گیت هم که نداریم، اون وقت مجبور بودم از پل هایی که در دوران سازندگی ساخته شدن بپرم پایین یا از پل هایی که در دوران چاپندگی ساخته شدن.
این شد که الان نه جرات بازی با شات گان رو دادم و نه از حالت دوم گوش دادن به ادامه بده خوشم میاد و نه هیچ چیز دیگه، هیچی، فقط کمی استراحت می خواهم، خسته شدم از بس راه رفتم، میخوام خودم رو چند روز دی اکتیو کنم. فکر کنم واسه اینکه این سیکل علاقه به دی اکتیو شدن رو پیدا کنم لازمه تا بین پست های قبلی سرچ کنم و ببینم چند وقت یک بار خواستم دی اکتیو بشم. البته میگم .... کو تا شدن.
می گذره این روزا از ما، ما هم از گلایه هامون
عادی می شن این حوادث ، اگه سختن اگه آسون
توی پاییزه مجاور، وسطای ماه آذر
شد قرارمون که با هم، بزنیم به سیم آخر

   + امیر ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٤
comment نظرات ()

رقصی برای شکست

رقصی برای شکست

دیشب مردم بعد از شکستی تلخ به خیابان ها ریختند، رقصیدند، آواز خواندند و پرچم های شان را تکان دادند. مردم به شکست شان می خندید، آدم ها به هم نگاه می کردند و به شادمانی بی دلیل خود می خندیدند. با بهانه هایی مثل این که باختیم اما برابر تیمی بزرگ خوب بازی کردیم. آن ها می خندیدند برای آن که بخندند. و این خنده های چه قدر شبیه واقعیت های ملموس زندگی همه ی ما بود، خندیدن در جهانی ناعادلانه. مثل دراز کشیدن کنار ساحل دریایی که برادرت آن جا غرق شده است. مثل آن که در عمرت یک نخ سیگار نکشیده باشی و ناگهان بفهمی سرطان ریه گرفته ای و بعد تصمیم بگیری شش ماه باقی مانده را با دوست دخترت مسافرت بروی و از زندگی لذت ببری. مثل لبخند لذت بخش همفری بوگارت در شب مه آلود کازابلانکا بعد از آن که هواپیمای معشوقه اش پرواز کرد و او به سوی ویرانه ی زندگی خود بازگشت. مثل پیر و زمین گیر شدن یک ملکه ی زیبایی، مثل پیرمردی تاس که کنار مزار همسر خود نشسته است و چای می نوشد... زندگی در نهایت با همه ی آدم ها بی رحمانه رفتار می کند. رقصیدن در پیروزی ها همیشه زیبا ست اما واقعی تر از آن رقصیدن برای شکست هاست. لبخند زدن به همه ی آن چیزهایی که ناگزیر از دست می دهی. زیرا فهمیده ای هیچ دلیلی واقعی تر از خندیدن برای خندیدن نیست و این ارزشمندتر از هر چیزی ست که به دست آورده یا از دست داده ای... رقصی برای آن که فراموش کنی، رقصی برای آن که به یاد آوری...
من به احترام بچه هایی که دیشب وسط میدان ونک روی سقف یک پیکان داغون سفید می رقصیدند کلاه از سر برمی دارم.

علیرضا ایرانمهر

   + امیر ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢
comment نظرات ()

زیباتر

غروب سه شنبه 23 ِ اردی بهشت نود و سه رفتم انقلاب، مستقیم رو به کتابسرای نیک، دو تا کتاب برداشتم؛ جای خالی سلوچ برای مردی خوب و زیباتر برای خودم.

از چند سال پیش که کتاب یوسف آباد خیابان سی و سوم رو خوندم منتظر نشستم تا کتاب جدید سینا دادخواه چاپ بشه و بازهم یه کتاب شیرین بخونم، کتابی که از زمان خودمون میاد، حرف هاش حرف ما ست، فکر کردن ها و دلمشغولی هاش مثل خودِ ما ست. و درست مثل هم سن و سال های خودم پراکنده است و در عین پراکندگی هدف های جالبی رو دنبال میکنه. تو فیض+بوک سینا دادخواه و سایت های مختلف پیگیر خبر چاپ بودم تا اینکه بعد از این همه سال (!) خبر اومد که کتاب جدید سینا دادخواه به نمایشگاه کتاب امسال رسید. دو سالی میشه که حال نمایشگاه رفتن ندارم و امسال هم نرفتم ... صبر کردم تا کتاب به انقلاب برسه، نیک یا افق یا هر کتاب فروشی دیگه، مهم کتاب بود، در اولین فرصت که روزمرگی اجازه داد تهیه اش کردم و خوندم.

در کل لذت بردم، از خوندن این کتاب زیبا لذت بردم، خیلی وقت بود با یه کتاب حسِ خوبِ زندگی کردن نگرفته بودم و کتاب تازه سینا دادخواه "زیباتر" از قبل این حس را به من داد.بخونید و لذت ببرید.

پ.ن : برای شما پیشنهاد ویژه ای داریم. فیلم Inside of Llewyn Davis.

   + امیر ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱
comment نظرات ()

و چه دلنشین می نوازد

از زیر زمین سوار بر پله های برقی گام به گام بالا می آیم و صدای ساز دهنی از دور نزدیک تر می شود. و چه دلنشین است این صدا ... آرام آرام همگام با پله برقی به منبع صدا نزدیک می شوم، پیر مردی با ظاهری زیبا ساز دهنی را بر لب گذاشته است و نفس های قشنگ اش را در آن ساز که اسمش را نیمی دانم می دمد. ازدحام جمعیت جلوی خروجی مترو نمی گذارد زیاد آنجا بمانم و با فشار مردم پشت سرم از جلوی پیر مرد سریعمی گذرم و تنها فرصت می کنم اسکانسی کنار جعبه ی سازش بر لبه گرانیتی ایستگاه مترو قرار دهم. عمر این صدای دلنشین کوتاه است، به اندازه حرکت من از زیر زمین به بالا و چرخش به سمت میدان فردوسی اما پژواک این صدای زیبا تا دور دست ها در گوش ام می ماند، وقتی که مردم تنه می زنند تا سریع تر به محل کارشان برسند، وقتی که تاکسی ها بوق می زنند تا روزیه از پیش تعیین شده شان را به زور بدست بیاورند وقتی که من وارد این دنیا می شوم، هنوز این صدا در گوشم است. آن روزی که این پیر مرد زیبا را می بینم حس حرکت در ایستگاه های متروی نیویورک برایم تداعی می شود، جاهایی که ندیده ام ، حس یک روز بهاری که رنگ آسمان کمی متفاوت تر است.

پ.ن1 : اگر می خواهید این صدای زیبا را بشنوید، بعضی روزهای هفته و پنج شنبه ها حدود ساعت 8.30 تا 9.30 درب خروجی مترو ایستگاه فردوسی، سمت شمال شرقی باشید.

پ.ن2 : تصحیح شد.

پ.ن3 : این نوشته را بخوانید تا شاید ... : این.

   + امیر ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٥
comment نظرات ()

زندگی

-پایان زمستان تلخ و شروع بهار زیبا است...

بیاید در نظر بگیریم که شما 24 سال تان است و یا شاید 22 سال (دو سال زیاد هم فرقی ندارد) فرض کنید که قرار است 70 سال عمر کنید. تا این جایش که گذشت پس سال های مانده را بدست آورید و در تعداد روزهای هر سال ضرب کنید و حاصل اش را در بیست و چهار ساعت هر روز و سپس در "شصت دقیقه" ضرب کنید، عددی که بدست می آید حدود 24 میلیون است، یعنی 24 ملیون دقیقه دیگر فرصت برای زندگی کردن دارید. شاید در ظاهر عدد بزرگی به نظر بی آید ولی اگر کمی دقیق تر به این عدد نگاه کنید می بینید که نصف این دقایق زنده بودنتان را شاید خواب باشید و اگر زمان های انجام کارهای روتین و روزمره مثل غذا خوردن و حمام کردن و گلاب به روتون رو هم در نظر بگیرید دقایق زیادی برای "زندگی کردن" باقی نمی ماند.

"زندگی کردن" جدا از کردنی های اجباری اش مثل نفس کشیدن و پلک زدن و خوردن و خوابیدن در چند چیز با ارزش کوچک خلاصه می شود. -چند چیز؟ -برای هرکس چند چیز.

-آیا واقعا زندگی ارزش اش را دارد که ...؟

اگر واقع بینانه به این دنیا و زندگی مان نگاه کنیم می فهمیم که زمان زیادی برای زندگی کردن در اختیار نداریم، درست در همین لحظه که این متن را می خوانید این زمان در حال گذر کردن است، فکر می کنید بغیر از زمان، کالایی با ارزش تر هم در این دنیا وجود دارد؟ مثل خانواده، پول، عشق، تحصیل و ... ؟ فکر می کنم که نه، چیزی با ارزش تر از زمان وجود ندارد، اگر از یک نفر که در بستر مرگ است سوال کنیم آخرین چیزی که درست در همین لحظه می خواهی چیست، قطعا می گوید : زمان ! اگر غیر از این گفت یا بیمار است یا ریاکار. در بستر زمان است که فرصت برای زندگی کردن، خدکت کردن به عزیزان و هر هدف دیگری فراهم است.

روزهای آخر اسفند زیاد می شنویم که گویند؛ امسال هم تموم شد، چه زود گذشت ... !

در این سیصد و شصت و چند روزی که گذشت چه کار کردیم؟ چند کتاب خواندیم؟ دل چند نفر را بدست آوردیم؟ چه اندازه به دیگران خدمت کردیم؟ تا چقدر شکرگذار اتفاقات خوب بودیم؟ عشق ورزیدیم؟ چقدر؟ ...؟ قلب مان چند بارمحکم تر تپید ؟ برای اتفاقت خوب یا بد، در لحظات انتظار برای دقایق شیرین یا تلخ را می گویم. این مدت زندگی ارزش اش را داشت؟ شاید در این مدت دل کسی را هم شکانده باشیم، چقدر شکستیم؟ جا برای ترمیم اش باقی گذاشتیم یا ... ؟ آیا دست تقدیر عزیزی را از نزدیکی ما به جایی دور تر برد؟ دلمان برایش تنگ می شود؟ این روزها به فکر اش هستیم؟

این زمان باقی مانده برای زندگی کردن ارزش خیلی کارها را ندارد، زمان برای بد بودن کم است، پس در این زمان کوتاه ناچاریم که خوب باشیم؛ آدم خوب ... حال خوب ...

پ.ن 1: فرصت های شاعر شدن را از دست ندهیم.

پ.ن 2: حرف هام تکراری بود.

   + امیر ; ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
comment نظرات ()
← صفحه بعد